درانتظارمنجی

درانتظارباران نیست آنکه بذری نکاشته

درانتظارمنجی

درانتظارباران نیست آنکه بذری نکاشته

کربلایی کاظم ساروقی


 مرحوم آیت‌الله حاج سیّدمحمّدتقی خوانساری(ره) پس از آزمایش‌ها، به کربلایی کاظم فرمود که قرآن را می‌توانی معکوساً بخوانی؟ او گفت: آری! و شروع کرد به خواندن سورة بقره، از آخر به اول و آقای خوانساری(ره) فرمودند: بسیار عجیب است، من شصت سال «قل‌هوالله احد» را که چهار آیه است می‌خوانم، ولی نمی‌توانم بدون فکر و تأمل از آخر به اول بخوانم ولی این مرد عامی، سورة بقره را که 286 آیه است، بدون تأمل، مستقیماً و معکوساً از حفظ می‌خواند.


کسی که پس از فهمیدن وظیفه، عمل به آن نماید، از نظر روحی سنخیت و همرنگی زیادی با حضرت بقیة‌الله ـ ارواحنا فداه ـ پیدا می‌نماید؛ کسانی که ظاهر و باطنشان یکی است و گاهی دیگران به آنها نسبت سادگی می‌دهند. از این جهت که اینها آنچه را در درون خویش دارند، همان‌گونه که هست بروز می‌دهند و آشکار می‌نمایند و در فکر پنهان کردن آن نیستند. آری، انسان اگر ظاهر و باطنش پاک و خالص شد، فکرش نیز آلوده به خیانت و گناه نباشد، روح او رنگ الهی پیدا کرده، به صفات کمالیّة حضرت ولی‌عصر(ع) مزیّن می‌شود.

چنین شخصی حتی اگر نتواند عمل نیکی یا خدمتی به مردم انجام دهد، فکرش دائماً در پی آن است و حداقل دعای نیک می‌کند. لطف امام(ع) هم به چنین انسان‌هایی زیاد است. داستان عجیب و شگفت‌انگیز حافظ قرآن شدن یک مرد عامی، بی‌سواد، بی‌آلایش و سادة به تمام معنی، به نام «کربلایی محمد کاظم کریمی ساروقی اراکی»، یکی از همین نمونه‌هاست، که هزاران نفر از مراجع تقلید، آیات عظام، دانشمندان و اقشار مختلف مردم در داخل و خارج کشور، او را عیناً دیده و آزموده‌اند.

آیت‌الله العظمی مکارم شیرازی نقل می‌کنند:
حدود چهل سال قبل، وقتی طلبة نوجوانی بودم، برای تبلیغ ایّام ماه محرّم، به منطقه‌ای در اطراف ملایر، به نام حسین‌آباد رفته بودم. در مجلس به من گفتند، پیرمردی اینجاست که حافظ تمام قرآن است و داستان عجیبی دارد. او کشاورز ساده‌ای است که روزی خسته و ناتوان، بعد از کار روزانه، از کنار امامزاده‌ای در حوالی همان منطقه عبور می‌کرده، و طیّ ماجرایی، این موهبت الهی نصیبش می‌‌شود که بدون هیچ سابقة قبلی حافظ تمام قرآن می‌گردد. من از ماجرا خوشحال شدم و مایل بودم سؤالاتی از او بپرسم و امتحانش کنم. قرآن به دست گرفتم و او را آزمودم، دیدم یا للعجب این مرد دهاتی بی‌سواد، با تسلط کامل سؤالات را پاسخ می‌گوید، در حالی که اگر کسی قیافه‌اش را می‌دید فکر می‌کرد، حتی سورة حمد و قل‌هوالله را به زحمت می‌خواند. او ملّا کاظم و یا به تعبیر دیگر «کَل‌کاظم» نامیده می‌شد، و در آن روز هنوز در محافل علمی معروف نشده بود و در قم از او خبر نداشتند. من هنگام بازگشت به قم، این ماجرا را به عنوان ره‌آورد جالبی از این سفر، برای دوستانم شرح دادم، و همگی تعجب کردند که مردی در این ظاهر، چنان تسلّط عجیبی به قرآن داشته باشد. ممکن است کسی بگوید حافظة او بسیار قوی است و مثلاً سال‌ها زحمت کشیده و آن را حفظ کرده و الآن هم مرتباً می‌خواند که یادش نرود، در حالی که چنین نبود. ولی پیدا کردن فوری آیات، بلکه نشان دادن بی‌وقفه، آن‌هم نه از روی یک قرآن معین که دربارة آن تمرین داشته باشد، بلکه از قرآن‌های کاملاً مختلف چاپی، خطی، ریز و درشت، امری نیست که بتوان از طریق عادی تفسیری برای آن پیدا کرد. بعد از مدتی، بعضی از علاقمندان، او را به قم دعوت کردند و آوازة او همه جا پیچید. خدمت مراجع و آیات بزرگ همچون آیت‌الله‌العظمی بروجردی رسید و طلّاب در مدرسة فیضیّه مثل پروانه اطراف وجود او را می‌گرفتند، و اگر کسی از دور این منظره را می‌دید، تعجب می‌کرد که این مرد سادة دهاتی با همان لباس محلّی، در میان این جمع طلاّب، چه می‌گوید. گاهی بعضی از طلّاب چند جمله از آیات مختلف قرآن را از سوره‌های متعدّد گرفته، با هم تلفیق می‌کردند و می‌گفتند: کل‌کاظم! این آیه در کدام سوره است؟ او خنده‌ای می‌کرد و می‌گفت: ناقلاگری می‌کنی؟ جمله اوّل در فلان سوره و قبل و بعدش این است، جمله دوم در فلان سوره و قبل و بعد آن چنین است و همچنین جمله‌های دیگر. از حفظ قرآن مهم‌تر، این بود که یافتن آیات از روی قرآن، برای او همچون آب خوردن بود، و هر قرآنی را ـ اعمّ از چاپی یا خطیّ ـ به او می‌دادی و می‌گفتی: «کل کاظم! فلان آیه را بیاور» مثل استخاره کردن با قرآن که قرآن را باز می‌کنند، باز می‌کرد و آیه در یکی از دو صفحه مقابل بود.

مرحوم آیت‌الله حاج سیّدمحمّدتقی خوانساری(ره) پس از آزمایش‌ها، به کربلایی کاظم فرمود که قرآن را می‌توانی معکوساً بخوانی؟ او گفت: آری! و شروع کرد به خواندن سورة بقره، از آخر به اول و آقای خوانساری(ره) فرمودند: بسیار عجیب است، من شصت سال «قل‌هوالله احد» را که چهار آیه است می‌خوانم، ولی نمی‌توانم بدون فکر و تأمل از آخر به اول بخوانم ولی این مرد عامی، سورة بقره را که 286 آیه است، بدون تأمل، مستقیماً و معکوساً از حفظ می‌خواند.

آیت‌الله خزعلی که خود حافظ قرآن و نهج‌البلاغه و صحیفة سجّادیه می‌باشند، نیز در ملاقات خود با او، دو آیه را که در کلمات با هم اشتراک داشتند، ضمیمه کرده، پشت سر هم خوانده، محلّ آن را از او می‌پرسند، (یکی آیة 67 انعام و دیگری آیة 88 سوره ص)، بدین ترتیب: «لکن بنا مستقر و سوف تعلمون و لتعلمن بناء بعد حین». بلافاصله در جواب می‌گوید: این دو آیه، از دو جای قرآن است: یکی سورة انعام و دیگری از سورة ص. کسی حرف واو را در کاغذی پشت سر هم، به این صورت: «وو» یک واو را به قصد «ولاالظالین» و دیگری را به قصد «زید و عمرو و ...» نوشته و به کربلایی کاظم نشان داد. گفت: یکی واو قرآن است و دیگری از غیر قرآن. گفتند: کربلایی کاظم! از کجا تشخیص دادی؟ گفت: «یکی نور داشت و دیگری نداشت».

آیت‌الله محسنی ملایری می‌گوید: کربلایی کاظم، بسیار کندذهن و یک ماه رمضان در ملایر میهمان من بود و به مسجد می‌آمد. هر چه کردم دعای سی‌روز رمضان را یاد بگیرد نتوانست ولی به معجزة امام(ع) تمام قرآن را مستقیماً و معکوساً تند و سریع بدون هیچ توقفی می‌خواند. مرحوم آیت‌الله العظمی بروجردی(ره) ایشان را خواستند و من او را به قم نزد آن مرحوم فرستادم و ایشان هم او را آزمایش و امتحان نمودند و او چندی در منزل حاج سیّد اسماعیل علوی رئیس فرهنگ آن روز قم بود. همه روزه فرهنگیان و اهل علم با او ملاقات و از او سؤال می‌کردند. یکی از علمایی که او را دیده می‌گفت: اگر کسی اعتقاد به دین و خداوند نداشت، کافی بود دو سه روزی با کربلایی کاظم معاشرت می‌کرد، تا با دیدن این معجزة عجیب،  به خدای متعال، قیامت، انبیا، و ائمه(ع) و به قرآن کریم معتقد شود.

آیت‌الله خزعلی می‌گفتند: «من بعد از فوت کربلایی کاظم متوجه شدم که به او اسرار آیات و باطن قرآن را هم تعلیم داده بودند. یعنی اگر کسی برای شفای مرض ناعلاج، پیدا شدن گمشده، طی‌الارض و مانند اینها از او سؤال می‌کرد، او با قرآن جواب می‌داد. مثلاً به او گفته شد فلانی بسیار مقروض است و از شما تقاضای دعا دارد. در جواب گفته بود من جز قرآن چیزی بلد نیستم. به او بگویید آیة «و من یتّق‌الله یجعل له مخرجاً» تا آخر را تا ده روز فلان تعداد بخواند تا انشاءالله قرضش ادا شود. ولی نباید به کسی بگوید که اثرش از بین می‌رود.

و اما اصل داستان  و ماجرا را آن گونه که جناب آقای محمد شریف رازی و دیگران نوشته‌اند چنین است که، کربلایی محمد کاظم گفت: ماه رمضان بود که از سوی آیت‌الله حائری(ره) یک مبلّغ مذهبی به روستای ما آمد و ضمن سخنرانی‌های خویش، دربارة نماز، روزه، خمس، زکات و ... بحث کرد و گفت: «هر مسلمانی حساب سال نداشته باشد و حقوق مالی خویش را ندهد نماز و روزه‌اش صحیح نیست».

من به خانه رفتم و به پدرم1گفتم: «شما چرا زکات اموالت را نمی‌دهی؟» گفت: «پسرجان! این حرف‌ها را از کجا می‌گویی؟» گفتم: «این روحانی که از قم آمده می‌گوید: اگر کسی حقوق مالی خویش، همچون زکات را ندهد مالش حرام است». پدرم گفت: «او برای خودش می‌گوید». من گفتم: «با این وضع، من دیگر در خانة شما نمی‌مانم» و به حالت قهر به قم رفتم. پس از مدتی، پدرم کسی را فرستاد و مرا به روستا بازگردانید، و باز هم بحث ما ادامه یافت. من اصرار داشتم او زکات مال خویش را بدهد، او هم می‌گفت: «این فضولی‌ها به تو نمی‌رسد». تا آنکه بار دیگر من خانة پدر را بر سر این موضوع ترک کردم و به تهران رفتم، و آنجا مشغول کار شدم و پدرم باز کسانی را فرستاد و مرا به روستا بردند.2

درگیری ما ادامه یافت و با خیرخواهی سالخوردگان روستا، پدرم حاضر شد مقداری زمین و بذر آن را به من واگذار کند تا من به طور مستقل به کار کشاورزی بپردازم و مستقل زندگی کنم. او پذیرفت و یک قطعه زمین بزرگ با هشت بار گندم را به من واگذار کرد. من بی‌درنگ، نیمی از گندم را به فقرا دادم و نیم دیگرش را کشت کردم و خدای متعال، برکتی داد که در آنجا بی‌‌نظیر بود. محصول را برداشتم و به شکرانة لطف خدای متعال با بینوایان نصف کردم و بسیار به فقرا و مستمندان کمک می‌کردم، و دوست داشتم همیشه یار و مددکار مردمان ضعیف و مستضعف باشم. از این روی ما همواره بیشتر از زکات معمولی در راه خدا انفاق می‌نمودیم و خداوند هم برکت زیادی به آن می‌داد. تا آنکه یک روز تابستان که برای خرمن‌کوبی به مزرعه رفته، و گندم‌ها را جمع کرده بودم، هرچه منتظر شدم بادی نیامد و آسمان کاملاً راکد بود. بالاخره مجبور شدم به طرف ده برگردم. در بین راه یکی از فقرای ده، به من رسید و گفت: امسال چیزی از محصولت را به ما ندادی؛ آیا ما را فراموش کرده‌ای؟ گفتم: خیر، خدا نکند که من فقرا را فراموش کنم، ولی هنوز نتوانسته‌ام محصول را جمع کنم و این را بدان که حقّ تو محفوظ است. او خوشحال شد و به طرف ده رفت، ولی من دلم آرام نگرفت. به مزرعه برگشتم، و مقداری گندم با زحمت زیاد جمع کردم و برای آن مرد فقیر برداشتم، و قدری هم علوفه برای گوسفندانم درو کردم و چند ساعت بعد از ظهر، یعنی حدود عصری بود که گندم‌ها و علوفه‌ها را برداشته، به طرف ده به راه افتادم. قبل از آنکه وارد ده بشوم، به باغ امام زادة مشهور به هفتاد و دو تن رسیدم. من روی سکوی در امامزاده برای رفع خستگی نشستم و گندم‌ها و علوفه‌ها را کناری گذاشتم و به طرف صحرا نگاه می‌کردم. دیدم دو نفر جوان که یکی از آنها بسیار با هیبت و خوش قد و قامت بود، با شکوه و عظمت عجیبی به طرف من می‌آیند. لباس‌های آنها عربی بود و عمّامة سبزی به سر داشتند. وقتی به من رسیدند، سلام کردم، پاسخ مرا با محبت دادند. همان آقای با شخصیت اسم مرا بردند و گفتند: کربلائی کاظم! بیا با هم برویم فاتحه‌ای در این امامزاده برای آنها بخوانیم من گفتم: آقا، من قبلاً به زیارت رفته‌ام و حالا باید برای بردن علوفه به منزل بروم. فرمودند: بسیار خوب این علوفه‌ها را کنار بگذار و با ما بیا فاتحه‌ای بخوان. من هم اطاعت کردم.

من فکر کردم که آنان راه امامزاده را بلد نیستند، امّا هنگامی که حرکت کردیم دیدم آنان جلوتر می‌روند. ابتدا امامزاده شاهزاده حسین را زیارت کردیم. آنان سورة حمد و قل‌هوالله را خواندند، و من چون سواد نداشتم به همراه آنان می‌خواندم و صندوق را نیز می‌بوسیدم، و دور می‌زدم، ولی آنان چنین نمی‌کردند و تنها می‌خواندند. سپس از آنجا بیرون آمدیم تا به امام‌زادة دیگری که هفتاد و دو تن می‌گفتند رفتیم. در آنجا دو امام‌زاده به نام‌های امام‌زاده جعفر و امام‌زاده صالح دفن‌اند و یک قسمت هم به نام چهل دختران معروف است. باز هم من دور می‌زدم و قبر را می‌بوسیدم اما آنان باز هم فاتحه می‌خواندند.

همان آقای با عظمت رو به من کردند و فرمودند: «کربلایی کاظم! پس چرا چیزی نمی‌خوانی؟» گفتم: آقا من ملّا نرفته‌ام، من سواد ندارم.

گفتند: « نگاه کن به آن کتیبه، می‌توانی بخوانی». نگاه کردم، کتبه‌ای دیدم که نه پیش از آن دیده بودم و نه بعد از آن دیدم. نگاه کردم، دیدم به خط سفید و پر نوری این آیة شریفه نوشته شده بود:

إنّ ربّکم الله الّذی خلق السّموات و الأرض فی ستّة ایاّم ثمّ استوی علی العرش یغشی‌ اللّیل و النّهار یطلبه حثیثاً و الشّمس و القمر و النّجوم مسخّراتٌ بأمره ألا له الخلق و الأمر تبارک الله ربّ العالمین... إنّ رحمة الله قریبٌ من المحسنین.3

پروردگار شما، خداوندی است که آسمان‌ها و زمین را در شش روز ( = شش دوران) آفرید، سپس به تدبیر جهان هستی پرداخت، با (پردة تاریک) شب‌ها روز را می‌پوشاند، و شب به دنبال روز، به سرعت در حرکت است، و خورشید و ماه و ستارگان را آفرید، که مسخّر فرمان او هستند. آگاه باشید که آفرینش و تدبیر (جهان) از آن او (و به فرمان او) است. پر برکت (و زوال‌ناپذیر) است خداوندی که پروردگار جهانیان است... رحمت خدا به نیکوکاران نزدیک است.

آیه را خواندم، آنگاه جلوتر آمدند، و دست خویشتن را از پیشانی تا سینه‌ام کشیدند، و سورة حمد را خواندند و به چهرة من فوت کردند و همة قرآن را در سینة من نهادند. من صورتم را برگرداندم که به آنها چیزی بگویم. ناگهان دیدم کسی آنجا نیست، و از آن آقایی که تا همین لحظه دستشان روی سینة من بود خبری نیست، و دیگر از آن نوشته‌ها هم که روی سقف بود چیزی وجود ندارد. در این موقع دچار ترس و رعب عجیبی شدم، و دیگر نفهمیدم چه شد، یعنی بی‌هوش روی زمین افتاده بودم. هنگامی به خود آمدم که دیدم شب فرا رسیده است. برخاستم، جریان را فراموش کرده بودم. و در بدنم احساس خستگی عجیبی می‌نمودم. خودم را سرزنش می‌کردم که مگر تو کار و زندگی نداری، آخر اینجا چه کار می‌کنی؟ بالاخره از امام زاده بیرون آمدم و بار علوفه را به دوش گرفتم و به سوی ده حرکت کردم. در بین راه متوجه شدم کلمات عربی زیادی بلد هستم. ناگهان به یاد تشرّفی که روز قبل خدمت آن آقا پیدا کرده بودم افتادم. باز ترس و رعب مرا برداشت. ولی زود خودم را به منزل رساندم. اهل خانه خیلی مرا سرزنش کردند که تا این موقع شب کجا بودی؟ من چیزی نگفتم و علوفه را به گوسفندان دادم و صبح زود آن گندم‌ها را به در خانة آن مرد مستمند بردم و به او دادم و بدون معطّلی به نزد پیشنماز محل، آقای حاج شیخ صابر عراقی رفتم، و داستان خودم را از اول تا به آخر گفتم. آقای عراقی به من گفت آنچه را می‌دانی بخوان. من آنها را خواندم. او ساعت‌ها مرا امتحان کرد. نخست سورة رحمان را پرسید، بعد سورة یس، مریم و سوره‌های دیگر قرآن را. من از هر کجا پرسید، از حفظ و بدون کوچک‌ترین لغزش همه را تلاوت کردم. سپس قرآن را بوسیدم. و آقای عراقی به مردمی که آنجا بودند، گفت: مردم کاظم درست می‌گوید، او مورد لطف قرار گرفته است. مردم بر سر من ریختند و لباس‌هایم را به عنوان تبرّک بردند، و اگر او مرا در خانة خود و اتاق زن و بچه‌اش نبرده بود، مردم ده، گوشت بدن مرا نیز به عنوان تبرّک می‌بردند. آقای صابر عراقی به زحمت مردم را از خانه بیرون کرد و به من گفت: کاظم اگر جان خودت را دوست داری شبانه از این محل برو. در غیر این صورت به عنوان تبرّک به دست مردم آسیب خواهی دید. گفتم: خرمن و گوسفندانم را چه کنم؟ گفت، من دستور می‌دهم آنها را حفظ و جمع‌آوری کنند و پولی هم به من داد و شبانه به ملایر آمدم. آنجا نیز مردم قصه مرا برای آقای سیّد اسماعیل علوی بروجردی که از علمای ملایر بود گفتند و ایشان تشریف آوردند و با من ملاقات کردند و با اصرار مرا بردند، جلسه‌ای تشکیل دادند و قصة مرا برای شخصیت‌های ملایر نقل کردند. آنها مرا بسیار آزمایش و امتحان نمودند و همه تعجّب می‌کردند.

آری این بود جریان عجیب و ماجرای استثنایی کربلایی کاظم. علما و آیات بزرگ از حوزة علمیّة قم و نجف و شهرهای دیگر او را امتحان می‌نمودند. آیت‌الله العظمی آقای صدر (ره) که یکی از دو وصیّ مرحوم آیت‌الله العظمی حائری یزدی بودند، پس از آزمایش و امتحان او فرمودند: «نمی‌دانم در واقع چه عملی مورد قبول درگاه الهی است، زیرا من که سیّد و ذریّه پیامبر(ص) هستم و سال‌ها درس خوانده و در اوامر الهی هم کوتاهی نکرده‌ و نواهی و مناهی را هم ترک نموده‌ام، به این فیض نرسیده‌ام، ولی این پیرمرد بی‌سواد مورد عنایت واقع شده و حافظ قرآن گردیده است».

مرحوم آیت‌الله العظمی سیّد محمد حجت کوه‌کمره‌ای(ره) که از مراجع حوزة علمیّة قم بودند، نسبت به این حافظ قرآن محبّت و عنایت مخصوص داشتند و هر گاه ایشان را می‌دیدند احترام نموده، او را معجزة ولایت می‌دانستند، و به ایشان مساعدت و کمک مالی می‌کردند و حافظ قرآن هم از غیر ایشان پولی قبول نمی‌کرد.

آیت‌الله حاج شیخ جعفر سبحانی‌ فرمودند: روزی طرف عصر وارد مدرسة فیضیه شدم دیدم کربلایی کاظم کنار باغچة مدرسه نشسته و جمعی از او سؤال می‌کند. من هم رفتم و آیه‌ای از سورة «والصافات» و  سورة «ص» را پرسیدم فوراً جواب داد. پس از او خواستم آیه را نشان دهد و قرآن کوچک بغلی‌ام را به دست او دادم! فوراً یک قبضه را گرفت و گفت: بفرما، و آیه در همان صفحه بود.

همچنین شهید نوّاب صفوی ـ رهبر فدائیان اسلام‌ـ او را امتحان نموده، کلماتی از قرآن را با نهج‌البلاغه ترکیب کرده، خواندند و گفتند: این آیه در کجاست؟ کربلایی کاظم فوراً کلمات قرآنی را نشان داد و گفت: اینها از قرآن است، ولی آنها قرآن نیست. پرسیدند: چگونه تشخیص می‌دهی؟ گفت: قرآن نور دارد و می‌درخشد...

 پس او را با خود به تهران برد و روزنامه‌نگاران کیهان، اطلاعات، تهران مصور و خواندنی‌ها را دعوت کرد و با آنها با وی مصاحبه‌ای به عمل آورد و در جرائد آن روز منتشر نمودند. پس چون عازم مشهد مقدس شدند، وی را با خود به مشهد بردند و هنگامی که در شهرهای سمنان، دامغان، شاهرود، سبزوار و نیشابور مورد استقبال مردم قرار گرفتند، آن شهید بزرگوار، وی را معرفی می‌کردند تا مردم با دیدن این معجزة حضرت ولی‌عصر(ع)، دین و ایمانشان تقویت شده، ارادة ایشان در عمل کردن به دستورات دین و مبارزه با طاغوت قوی‌تر گردد. در مشهد به مهدیّة مرحوم حاج آقا عابدزاده وارد می‌شوند و همان روز علما، فرهنگیان و دیگر مردم می‌آیند و از حافظ قرآن دربارة آیات قرآن، سؤال می‌کنند. آیت‌الله سیّد هبةالدین شهرستانی که مقیم بغداد بودند در سفر به مشهد مقدس، در راه بازگشت در شهر کنگاور با حافظ قرآن برخورد و پس از امتحانات بسیار او را با خود به عراق بردند. علما و حافظان قرآن ـ از  شیعه و اهل سنت ـ را جمع و با او تذکره نمودند و همگی ضمن ابراز تعجّب آن را امری عجیب می‌دانستند. در کربلا در منزل آیت‌الله میراز مهدی شیرازی، حضرات آیات آیت‌الله حاج سیّد ابوالقاسم خویی و حاج سیّد هادی میلانی و دیگران اجتماع و هر سؤالی از قرآن از وی‌کردند، بدون تأمل و به صورت دقیق پاسخ می‌گفت. امیر کویت از ایشان دعوت رسمی نمود و پس از رفتن او به کویت، امیر کویت تقاضای اقامت او را نمود تا کاخی را با همة امکانات در اختیار او گذارده تا طلابی که قرآن را حفظ می‌کنند در نزد او مشغول باشند ولی علمای عراق این امر را صلاح ندانستند و ایشان به عراق و بعد به ایران و قم بازگشت.

سرانجام کربلایی کاظم کریمی ساروقی در سال 1378 ق. در روز تاسوعا در سن 78 سالگی در قم فوت کرد و در قبرستان نو مدفون گردید. خدای متعال او را رحمت کند.
چه خوش است صوت قرآن ز تو دل‌ربا شنیدن
به رخت نظاره کردن، سـخن خدا شنیدن


  • پیام‌ها و برداشت‌ها

عمل به وظیفة عقلی و دینی، بهترین عامل تقرب و نزدیکی انسان به خداوند است. کربلائی محمّد کاظم در راه عمل کردن به وظیفه و ادای خمس و زکات مال خویش، حاضر شد که از وطن خود هجرت، و حدود سه سال، خارج از آن زندگی کند. تا آنکه خداوند متعال هم او را یاری کرد که هم به وطن خود بازگشت و هم اسباب رزق حلال او را فراهم نمود. امام باقر(ع) می‌فرمایند: «کسی که از مال خمس چیزی را بخرد، خداوند او را معذور نمی‌داند. (زیرا) چیزی را خریده که برای او حلال نیست».4

در آیات بسیاری از قرآن کریم، از کتاب الله تعبیر به نور شده است. گرچه این نور، نور ظاهری نیست، ولی چه بسا برای کسانی که دارای چشم بصیرتند نور آن تجلّی کند و در مقابل چشمان آنان تلألؤ نماید. شما می‌توانید به این آیات مراجعه نمایید: (البته کلمة نور در بعضی از این آیات تأویلات دیگری هم دارد). سورة مائده آیة 15، آیة 44 و آیة 46؛ سورة اعراف آیة 157؛ سورة تغابن آیة 8؛ سورة نسا آیة 174؛  سورة انعام آیة 91؛ سورة شوری آیة 52.
قرآن کریم علاوه بر آنکه خود نور است، هادی انسان به سمت نور هدایت هم هست:
کتابٌ أنزلنا إلیک لتخرج النّاس من الظّلمات الی النّور.5

 قرآن مجید دارای ظاهر و باطن یا بطونی است که همة آنها مورد ارادة پروردگار است. و با توجه به آن بطون است که گفته می‌شود قرآن کریم، حاوی همه علوم است و علم هیچ تری و خشکی در آن فروگذار نشده است:و لا رطبٍ و لا یابسٍ الّا فی کتابٍ مبینٍ.

و بسیاری از اسرار جهان تکوین و تصرفاتی که بعضی انسان‌ها در زندگی یا جهان هستی می‌نمایند در همان بطون آیات نهفته است؛ به گونه‌ای که اگر از آن بطون و اسرار آگاه بودیم، لذت و شوق و نشاط همراهی با قرآن برای ما کمتر از لذت، شوق و نشاط  مجالست با حضرت ولی‌عصر(ع) نبود.
در اینجا توجه شما را به یک روایت جلب می‌کنم:

جابر می‌گوید، از امام باقر(ع) دربارة تفسیر بخشی از قرآن سؤالی نمودم و امام(ع) جواب دادند، سپس بار دوم که سؤال کردم امام(ع) جواب دیگری به من دادند. پس گفتم قربانتان گردم، شما دیروز جواب دیگری غیر از این جواب در همین مسئله به من دادید. پس حضرت فرمودند: «ای جابر به درستی که برای قرآن باطنی و برای باطن آن باطن دیگری است، (نیز) آن ظاهری دارد و برای این ظاهر، ظاهر دیگری است. ای جابر هیچ چیز دورتر از عقول مردم نسبت به تفسیر قرآن نیست. به درستی که (گاهی) اول آیه‌ای دربارة مطلبی و آخر آن پیرامون مطلب دیگری است در حالی که قرآن کلام پیوسته‌ای است که به معانی گوناگونی در آن توجیه و تصرف می‌شود».6

 خواندن قرآن از آخر به اول، همراه با سرعت و دقّت، پیدا کردن آیات قرآن با یک بار باز کردن قرآن، آگاهی از اسرار قرآن در عین بی‌سواد بودن، نور داشتن کلمات قرآن در میان عبارات عربی که با نیّت غیر قرآنی نوشته شده است، دانستن تعداد آیات، کلمات و حروف‌های هر سوره و آگاهی از اینکه هر کدام از حروف چندمین آنهاست، همة اینها از اموری است که جز برای حاملان قرآن یعنی معصومین(ع) میسور نیست.7 و ایشان هستند که می‌توانند همة این امور را با یک دست کشیدن به سینه و یا بدون آن در یک لحظه، به سینة کسی که مصلحت بدانند منتقل نمایند. پروردگار متعال حفظ قرآن کریم را به جای آنکه بین دو جلد آن بداند در سینه‌های اهل بیت(‌ع) ذکر کرده است.
بل هو آیاتٌ بیّناتٌ فی صدور الذّین اوتواالعلم.8

امام باقر(ع) این آیه را تلاوت نمودند و فرمودند: به خدا که، خداوند نفرمود قرآن آیه‌هایی است بین دو کتف (میان و جلو) من. راوی پرسید: آنها چه کسانی هستند؟ امام(ع) فرمودند: «چه کسی را انتظار داری غیر از ما باشد».9

 انفاق مال در راه خداوند متعال و کمک به مستمندان و فقرا، تأثیر زیادی در ترقّی انسان و لطیف نمودن روح انفاق کننده دارد. امیرالمؤمنین(ع) می‌فرمایند: «خوشا به حال کسی که زیادی از مالش را انفاق می‌نماید، و زیادی از کلامش را امساک می‌کند».10 پس در واقع کسی که انفاق می‌کند قبل از آنکه نیاز جسمی فقیر را برطرف کند، نیاز روحی خویش را دارد تأمین می‌نماید.
قرآن کریم می‌‌فرماید: « و ما تنفقوا من خیرٍ فلأنفسکم».11

و امام باقر(ع) فرمودند: «کسی که از انفاق نمودن در مسیر رضایت الهی خودداری ورزد، خداوند متعال او را به چند برابر انفاق کردن در راه ناراحتی الهی مبتلا می‌گرداند».

 در زیارت اموات و امامزادگان، با روح آنها ارتباط برقرار می‌کنیم و روح آنها هم این سعة وجودی را دارد که در هر کجا باشند، به اذن پروردگار جواب ما را بدهند. بنابراین اگر بر فرض، جسم آن میّت یا امامزاده در آن مکان مدفون نباشد، باز ما می‌توانیم از روح آنها استمداد کنیم. البته اگر جسم آنها در آن مکان موجود باشد، باعث برکت مکان و در نتیجه استفادة بیشتر روحی برای زیارت کننده می‌شود. به این حدیث از امام امیرالمؤمنین علی‌(ع) توجه بفرمایید:اموات خود را زیارت کنید زیرا که آنها از زیارت شما خوشحال می‌شوند. و باید هر مردی حاجت خویش را نزد پدر و مادر خود جستجو کند بعد از آنکه برای آن دو، دعای خیر نماید.12

 دانستن حروف الفبا و یا حتی آگاهی داشتن به چند زبان خارجی، انسان را عالم نمی‌کند، بلکه این‌گونه سواد ظاهری می‌تواند مقدمه‌ای برای فهم علوم حقیقی باشد، چنان‌که می‌تواند مقدمه‌ای برای انحراف فکری و اخلاقی و عملی شخص گردد. از طرفی دیگر ممکن است انسان، بدون سواد ظاهری به واسطة ارتباط با عالم و مجالس آنها عالم به علوم واقعی باشد. البته اگر کسی هم سواد ظاهری و هم دانا بودن به حقائق جهان و دین را توأم نماید، نورٌ علی نور دارد.

  آگاه شدن به سرّ، برکت زیادی بیش از آنچه که فکر می‌کنیم دارد. امام صادق(ع) در وصیت به فرزندنشان می‌فرمایند: «کسی که علم علنی را یادگیرد و علم سرّ را ترک کند، هلاک می‌شود و سعادتمند نمی‌گردد. و بدانکه علم سرّ اعطایی از طرف خداوند متعال است نه تکلّفی که با زحمت به دست آید. ولی باید توجه داشت که انسان با تلاش نیکویی که به عنوان مقدمه انجام می‌دهد زمینه را در وجود خویش فراهم می‌کند تا خداوند متعال او را به وسیلة علم سرّ اکرام کند و آن مقدمات سه نکته است:1. بغض دنیا را داشتن، 2. شناسایی افراد صالح و خدمت به آنها، 3. محکم کردن امر زندگی برای مرگ؛ یعنی آمادگی کامل داشتن برای مردن».13

 غذای حلال تأثیر فراوانی در حافظة انسان دارد. در زندگانی کربلائی کاظم حافظ قرآن آورده‌اند که هر گاه غذای حرامی را می‌خورد، مثلاً جایی دعوت می‌شد که طعام خمس داده نشده جلو او می‌گذاشتند، بعد از خوردن متوجه می‌شد که حافظة او نسبت به آیات قرآن، دارد از بین می‌رود. لذا بلافاصله انگشت در حلق خود می‌انداخت و همه آن غذاها را بیرون می‌ریخت تا دوباره حافظه‌اش به جای اولیّه‌اش برگردد. مرحوم آیت‌الله صفوی قمی(ره) می‌گفتند: من او را به خانة خویش دعوت کردم و اطعام نمودم و از این که استفاده نمود و آن را بیرون نریخت، حلیّت طعام خویش را امتحان کردم.

 تحریف در قرآن به معنی اضافه شدن کلمه یا حرفی یا حذف آن، به هیچ وجه وجود ندارد. و این مطلب علاوه بر آنکه دلیل‌های متعددی دارد و کتبی هم در این زمینه نوشته شده است، توسط خواندن کربلائی کاظم نیز قابل اثبات است. زیرا او قرآن را به همین کلمات، آیات و حروفی که موجود است تلاوت می‌کرده است. در حالی که این تلاوت به واسطه انتقال قرآن از ولی‌الله‌الاعظم ـ ارواحنا فداه ـ به سینة او بوده است.

البته قابل توجه است که بعضی کلمات قرآن را با اعراب دیگری می‌خوانده است؛ بدون آنکه حروف آن کلمه تغییر کند. و این به خاطر اختلاف قرائت قراء سبعه و غیر آنان است که یک کلمه را گاهی به چند اعراب تلاوت می‌کردند و برای هر اعرابی، یک معنایی را هم توجیه می‌نمودند. مؤسس این اختلاف و
آنان خیانت بزرگ، به طور عمده مخالفین اهل‌بیت(ع)‌اند، برای حفظ مریدان خویش، آیات را گاهی با اعراب دیگری تلاوت می‌کردند و آنها را سرگرم می‌نمودند. گرچه در صدر اول اسلام قرائت اصلی قرآن برای مردم معلوم بود اما به مرور زمان کم‌کم اختلاف قرائات باعث فراموشی قرائت اصلی شد و امروزه به عنوان یک معضل به این مسئله نگاه می‌شود. البته غالب مراجع قرائت نوشتة قرآن فعلی را کافی می‌دانند و خواندن آن را در نماز و غیر آن جایز می‌دانند.

یکی از علما می‌گفتند، از کربلائی کاظم آیة 131 سوره «والصافات» را پرسیدم و او این گونه خواند: «سلامٌ علی آل یس» در حالی که در قرآن‌های فعلی غالباً این گونه نوشته است: «سلامٌ علی اِل یس». البته روایت هم در تأیید خواندن کربلایی کاظم وجود دارد. چنان‌که عالم دیگری می‌فرمودند: کربلایی کاظم آیة 53 سورة یس را این‌گونه خواند: «قالوا یا ویلنا مِنْ بعثِنا من مرقدنا» در حالی که در قرآن‌های فعلی این گونه است: «قالوا یا ویلنا مَنْ بَعَثَنا من مرقدنا».
و باز بنده به روایت در ذیل آیه مراجعه کردم و تأیید قرائت کربلائی کاظم را از زبان معصوم(ع) نیز یافتم.
با خون دل نوشتم نزد امام نامه
انّی رأیت دهراً من هجرک القیامة
دارم من از فراقت در دیده صد علامت
لیس الدّموع عینی هذا لنا العلامة
گفتی ملامت آمد از کثرت حدیثش
والله ما رأینا حبُّاً بلا ملامةٍ
پرسیدم از خبیری  حال امام گفتا
فی بعده عذابٌ فی قربة السّلامة
با دشمنان مگویید سرّش من آزمودم
من جرّب المجرّب حلّت به النّدامة
گرچه امام فرض است بهر هدایت خلق
والله ما قبلنا من غیرک الامامةً
ای فیض در وصالی می‌کوش تا توانی
حتی تذوق منه کأساً من الکرامة
(فیض کاشانی)


سید ابوالحسن مهدوی


پی‌نوشت‌ها:

1. بعضی از بزرگان گفته‌اند به ارباب و مالک ده گفته بود.
2. بعضی چنین نوشته‌اند: تقریباً سه سال به عملگی و خارکنی در دهات دیگر برای امرار معاش کار می‌کردم، یک روز که مالک ده از محل زندگی من مطلع شده بود، برای من پیغام فرستاد که من توبه کرده‌ام و خمس و زکاتم را می‌دهم، و دوست دارم به ده برگردی و در نزد پدرت بمانی.
3. سورة اعراف(7)، آیات 54 تا 56.
4. من اشتری شیأً من الخمس لم یحذره الله، اشتری مالا یحلّ له.
5. سورة ابراهیم(14)، آیة 1، و به همین مضمون آیة 91 سورة انعام(6).
6. قدمه چهارم تفسیر صافی از مرحوم فیض کاشانی.
7. در زیارت جامعه خطاب به ائمه اطهار(ع) می‌گوییم: «و حملة کتاب الله».
8. سورة عنکبوت(29)، آیة 49: ولی این آیات روشنی است که در سینة دانشوران جای دارد.
9. تفسیر صافی، ذیل آیه و اصول کافی.
10. بحارالانوار، ج 96، ص 117.
11. سورة بقره(2)، آیة 272.
12. بحارالانوار ج 78، ص 173 و به همین مضمون در ص 320 و وسائل‌الشیعه، ج 6، ص 25.
13. دیوان حیران، آیت‌الله میرجهانی، ص 135. مولف کتاب دیوان حیران بعد از ذکر حدیث و قصیده زیبایی توضیح روایت را ذکر فرموده‌اند.

شرفیابی مردمی از قم

 تنی چند از مردم شهر قم و کوهستان، که مطابق روش معمولشان وجوه و اماناتی برای امام عسکری(ع) می‌بردند, به شهر سامره رسیدند و از وفات آن حضرت آگاه شدند. ایشان پرسیدند که وارث حضرت عسکری(ع) کیست؟ گفته شد: برادر آن حضرت، جعفر. از حال جعفر که جویا شدند، به آنها گفتند: در قایقی سوار و در دجله به گردش مشغول است و نوازندگان، برایش می‌نوازند و به مِی لب تر می‌کند.

قمی‌ها گفتند: این کارها، کار امام نیست، بایستی برگردیم و امانت‌ها را به صاحبانش پس دهیم. «ابوالعباس حمیری» گفت: تأمل کنید تا این مرد از گردش برگردد و از حالش به طور کامل جست‌وجو کنیم، سپس تصمیم بگیریم. پس همگی این سخن را پذیرفتند.

هنگامی که جعفر برگشت، نزد او رفته, سلام نمودند و او را «سیّدنا» خطاب کردند و گفتند: ما مردمی از شهر قم و کوهستان هستیم و شیعیان دیگری نیز همراه ما هستند. همراه ما امانت‌هایی است که می‌بایست خدمت جانشین مولایمان حضرت عسکری(ع) تقدیم کنیم. جعفر پرسید: مال‌ها کجاست؟

گفتند: همراه ماست. گفت: بیاورید و به من تحویل دهید.

گفتند: بدین آسانی نمی‌شود، این امانت‌ها قصه‌ای جالب دارد. جعفر پرسید: آن قصه چیست؟ گفتند: این امانت‌ها از عموم شیعیان جمع می‌شود و هر کسی سهمی در آن دارد، یک دینار، دو دینار، یا بیشتر و هر کدام در کیسه‌ای سر به مُهر، نهاده شده است. وقتی که خدمت حضرت عسکری(ع) شرفیاب می‌شدیم، پیش از آن که مال‌ها را خدمتش تقدیم کنیم، آن حضرت نخست از مجموع امانت‌ها و مال‌ها خبر می‌داد و می‌فرمود: چقدر است. سپس، محتوای هر یک از کیسه‌ها و نام دهندگان آنها را و نقش هر مُهری از مُهرهایی که بر کیسه‌ای زده شده، می‌فرمود. شما هم اگر وارث آن مقام هستید، بایستی چنین کنید تا آنها را به شما تحویل دهیم.

جعفر گفت: به برادرم دروغ می‌بندید و کاری نسبت می‌دهید که او نمی‌کرده؛ این علم غیب است و علم غیب را جز خدا، کسی نمی‌داند.

قمی‌ها که این سخن را شنیدند، با تحیّر نگاهی به یکدیگر کردند و همگان به سکوت فرو رفتند. جعفر گفت: هرچه زودتر امانت‌ها را بیاورید و به من تحویل دهید. گفتند: ما وکیل و نمایندة فرستادگان اموال هستیم و نمی‌توانیم آنها را به شما بدهیم، مگر آنکه علامتی از امامت در شما ببینیم؛ مانند علامت‌هایی که از مولای خود حضرت حسن بن علی عسکری(ع) می‌دیدیم. اگر تو امام هستی، بُرهانی بیاور وگرنه امانت‌ها را بازگردانده و به صاحبانش پس می‌دهیم که خودشان هرچه خواستند انجام دهند.

جعفر که از گرفتن مال و منال نومید شد، از حاملان امانت‌ها نزد خلیفه ـ که در سامره بود ـ شکایت کرد.
خلیفه به شکایت او رسیدگی کرد و حاملان امانت‌ها را احضار کرده و گفت: بایستی مال‌ها را به جعفر بدهید.

آنها گفتند: یا امیرالمؤمنین! ما وکیل و نمایندة صاحبان این اموال هستیم و اینها از طرف صاحبانشان در دست ما ودیعه است. آنان به ما چنین گفتند: مال را به کسی بدهیم که علایم امامت را در او مشاهده کنیم؛ همان‌طور که حضرت عسکری(ع) دارای آن علامت‌ها بود و امانت‌ها را خدمتش تقدیم می‌کردیم.

خلیفه پرسید: آن علامت‌ها چه بوده؟

گفتند: نخست، حضرتش از مجموع اموال خبر می‌داد. سپس، یکایک کیسه‌ها را نام می‌برد و محتوای هر کیسه و فرستندة آن را می‌فرمود و این روش همیشگی ایشان بود. اکنون، حضرتش وفات یافته. اگر جعفر حقیقتاً جانشین آن حضرت است، بایستی همان روش را داشته باشد و علامت‌هایی که از آن حضرت دیده‌ایم و شنیده‌ایم، از او ببینیم و بشنویم وگرنه مال‌ها را به صاحبانش برمی‌گردانیم.

جعفر گفت: یا امیرالمؤمنین! اینان مردمی دروغگو هستند؛ بر برادرم دروغ می‌بندند؛ این علم غیب است.

خلیفه گفت: اینان رسول هستند و وظیفة رسول, انجام دادن رسالتش است و بس؛ کاری دیگر نمی‌توانند انجام دهند.

جعفر، پس از شنیدن سخن خلیفه، سر به زیر افکند و نتوانست سخنی بگوید. هنگامی که مسافران خواستند از نزد خلیفه بروند، تقاضا کردند: کسی را محافظ ما قرار دهید که همراه ما بیاید تا ما از شهر خارج شویم. خلیفه نیز چنان کرد.

هنگامی که از شهر خارج شدند، ناگاه جوانی خوشرو را دیدند که مشخص بود خادم کسی است و آنها را ندا کرده و نام هر یک از آنها و نام پدرش را می‌برد.

مسافران رو به او کرده و گفتند: چه می‌گویی؟

گفت: مولایتان شما را احضار کرده است. پرسیدند: تو مولای ما هستی؟

گفت: معاذالله! من، بندة مولای شما هستم؛ بیایید نزد حضرتش برویم.

مسافران، همراه جوان به راه افتادند و داخل شهر شدند و به خانة حضرت عسکری(ع) که رسیدند، خدمتِ پسرِ حضرت عسکری(ع) و خلیفه و جانشین او شرفیاب شدند.

حضرت مهدی(ع) را که در سنّ کودکی بود بر تختی چوبی نشسته دیدند در حالی که چهرة نورانی‌اش مانند ماه می‌درخشید و جامه‌هایی سبز رنگ بر تن داشت.

سلام کردند و جواب شنیدند. سپس آن حضرت لب به سخن گشود و از مجموع امانت‌ها خبر داد و فرمود: این مقدار دینار است و نام یکایک فرستندگان آنها و مقداری که هر یک فرستاده بود، فرمودند. امانتداران، شادمان شدند و امانت‌ها را به ایشان تحویل دادند. سپس، حضرت از حالات خودِ مسافران و جامه‌های آنها و شمارة چارپایانی که آنان را در این سفر حمل کرده بودند، خبر داد.

مسافران، سجدة شکر به جا آوردند که به مقصد رسیدند. سپس آنچه مسئله می‌خواستند و یادداشت کرده بودند، پرسیدند و جواب شنیدند.

سپس حضرت فرمود: «از این پس، امانت‌ها را به سامره نیاورید. من در بغداد وکیلی خواهم داشت، به او بدهید و توقیعات به وسیلة او به دستتان خواهد رسید».

آنگاه، حضرتش حُنوطی و کفنی به ابوالعباس حمیری عنایت کرد و فرمود: «خداوند پاداش تو را عظیم گرداند».
مسافران، برای بازگشت به راه افتادند. به کوه‌های همدان که رسیدند، ابوالعباس از دنیا رفت.

از این پس، امانت‌ها به وکیل مخصوص آن حضرت، که در بغداد سکونت داشت، تحویل داده می‌شد و توقیعات حضرتش به وسیلة او به دست شیعیان می‌رسید.1



پی‌نوشت:
1. شیخ صدوق, کمال‌الدین، ص 477.
 

مأموریتی از جانب امام

گفته‌ها و ناگفته‌هایی از مرحوم حاج قدرت الله لطیفی (ره)
مرحوم حاج قدرت الله لطیفی ـ رئیس فقید هیئت امنای مسجد مقدس جمکران ـ از رادمردان معاصر بود که در آغازین روزهای شعبان سال گذشته، به دیدار معبود شتافت و بسیاری را محزون و اندوهگین ساخت. سالگرد ارتحال آن مرد خدا که تمام زندگی‌اش در عشق به حضرت مهدی(ع) خلاصه شده بود، بهانه‌ای شد تا دقایقی را با فرزندشان، جناب آقای مرتضی لطیفی دربارة ایشان به گفت‌وگو بنشینیم.



  • اشاره:
مرحوم حاج قدرت الله لطیفی ـ رئیس فقید هیئت امنای مسجد مقدس جمکران ـ از رادمردان معاصر بود که در آغازین روزهای شعبان سال گذشته، به دیدار معبود شتافت و بسیاری را محزون و اندوهگین ساخت. سالگرد ارتحال آن مرد خدا که تمام زندگی‌اش در عشق به حضرت مهدی(ع) خلاصه شده بود، بهانه‌ای شد تا دقایقی را با فرزندشان، جناب آقای مرتضی لطیفی دربارة ایشان به گفت‌وگو بنشینیم. آنچه در پی می‌آید حاصل این گفت‌وگوست. بخشی از این مطالب برای اولین بار تقدیم خوانندگان موعود می‌شود و بخش دیگر تجدید خاطره و یاد آن عزیز سفر کرده است؛ امید که موجب شادی روح آن مرحوم شده، مقبول طبع شریف شما قرار گیرد.


  • سال‌های آغازین
مرحوم حاج قدرت الله لطیفی در سال 1304 در محلة عین الدوله ـ خیابان ایران فعلی ـ در خانواده‌ای مذهبی به دنیا آمدند. دوران ابتدایی را تا ششم ابتدایی در مدارس آن دوره طی کردند. ایشان از همان ایام، خیلی به طلبگی و دروس حوزوی علاقه داشتند. خود می‌گفتند که از بچگی علاقة خاصی نسبت به امام‌زمان(ع) در درونم وجود داشت. پدر ایشان می‌خواستند مرحوم لطیفی را به مدرسة نظام بفرستند که پس از ماجراهایی نهایتاً به «مدرسة علمیة حاج ابوالفتح» واقع در میدان قیام می‌روند. از همان ایام علاقه و توسلات شدیدی به حضرت داشتند.


  • شعلة عشق امام(ع)
در حدود 15 سالگی آن مرحوم، شبی بعد از نماز جماعت مغرب، شیخ مندرس پوشی با اجازه از امام جماعت بر منبر می‌رود و پس از خواندن دعای «اللهمّ کن لولیک» شروع می‌کند و از امام‌زمان(ع) سخن می‌گوید. وی سخنرانی پرشوری می‌کند و می‌گوید که، « ای مردم چرا از امام زمانتان غافلید و به ایشان توجه ندارید. چرا دنبال ایشان نمی‌روید؟ اگر مرغی از شما گم شود تا شب آنقدر همه جا را می‌گردید تا آن را پیدا کنید و به منزلتان بازگردانید». مرحوم لطیفی می‌گفت که حدود ده دقیقه از این دست صحبت کرد و روح مشتاقم را آتش زد و شعله درونی‌ام را مشتعل‌تر کرد، به حدّی که خواب و خوراک را از من گرفت و همة فکر و ذکرم امام زمان(ع) شد. دنبال افرادی می‌گشتم که از امام عصر(ع) برای من صحبت کنند ولی نمی‌یافتم. تا اینکه به وسیلة یکی از دوستان هم‌محلی، به نزد سید کریم پینه دوز رفتیم. می‌گفت او توجهش به
امام زمان(ع) خیلی زیاد است.


  • آشنایی با سید کریم پینه‌دوز
با اشتیاق به سراغ ایشان در بازار رفتم. بعد از اینکه نشستم، سید کریم بی‌آنکه صحبت کند حدود ده دقیقه به من خیره خیره نگاه می‌کرد. دوستم اجازة مرخصی خواست، سید کریم گفت: «شما اگر کار دارید می‌توانید بروید، اما ایشان را بگذارید بماند، من با او کار دارم». بعد از رفتن دوستم سید کریم صحبت‌هایی کرد؛ از جمله اینکه حضرت، سفارش شما را به من نموده‌اند. شما مرتب نزد ما بیا. شب‌های جمعه هم در منزل روضة خصوصی و مختصری داریم و به آنجا حتماً بیا. صحبت‌هایش در من این احساس را به وجود آورد که گمشده‌ام را یافتم و خیلی حالم را عوض کرد.


به انتظار شب جمعه بودم تا به منزل ایشان بروم. شب جمعه بعد از نماز مغرب و عشا دیدم که بزرگان تهران به آنجا می‌آیند: شیخ مرتضی و شیخ محمد حسین زاهد، سید مهدی کشفی، حاج آقا یحیی سجادی، سید مهدی خرازی و از این دست افراد که خیلی به ایشان ارادت داشتند. مرحوم حاج مقدس هم در این مجلس به منبر رفت و بعد از سخنرانی روضه خواند. در پایان جلسه هم از آبگوشتی که داده می‌شد حاضران برای تبرّک و تیمّن تناول می‌نمودند. حدود دو سال در محضر ایشان بودیم و استفاده می‌کردیم.


در این مدت ماجراهای بسیاری اتفاق افتاد. پس از دو سال، روزی ایشان به بنده فرمود: «من برای زیارت، راهی عتبات عالیاتم اما از این سفر باز نخواهم گشت و در نجف مرا دفن خواهند کرد». به سبب علاقه و تعلق خاطر بسیاری که به ایشان داشتم، خیلی ناراحت شدم. بعد از رفتن ایشان خیلی مشتاق شدم که من هم به عتبات مشرف شوم. در آنجا هر چه گشتم اثری از ایشان نیافتم. پس از اشتیاق، بی‌قراری و توسل بسیار، مرحوم شیخ محمد کوفی را که تا پیش از این ماجرا نمی‌شناختم، در حرم دیدم. او به من گفت سیدکریم به رحمت خدا رفته و در ایوان نجف دفن شده است. خیلی متأثر شدم، در عین حال، رفاقتم با شیخ محمد کوفی شوشتری که از بزرگان و مرتبطان با امام عصر(ع) در عراق بود، آغاز شد. بعد از مدتی که در منزل ایشان بودم به ایران بازگشتم.

  • ادامة تحصیل در قم و مشهد
بعد از بازگشت از سفر، مرحوم لطیفی به قم رفتند و پس از مدتی به جهت اشتیاقی که به حضرت علی‌بن موسی الرضا(ع) داشتند برای ادامة تحصیل به مشهد کشاند. چند سالی در مشهد و مدرسة حاج حسن به تحصیل مشغول بودند. به تنهایی در حجرة‌شان که در طبقة دوم بود، سکونت داشتند. در طول این سال‌ها ایشان ریاضاتی از این سنخ داشته که می‌گفتند: در سن 16 یا 17 سالگی، من یک سال ریاضت کشیدم و تلاش کردم که توجّهم به امام عصر(ع) قطع نشود. به جایی رسیدم که حتی برای لحظه‌ای از امام(ع) غافل نبودم و قلبم متوجه و متوسل بود. ایشان سیر سریع خود را ناشی از همین توجّه و عشق و محبت بسیار به ولیّ خدا، امام زمان(ع)، می‌دانستند.


  • عنایت ویژة امام(ع)
آن مرحوم در مشهد، مشغول همین توجهات و توسلات بود و در طول این مدت، مخارجشان را پدرشان تامین می‌نمود؛ زیرا ایشان از وجوهات و سهم امام استفاده نمی‌کرد. سال آخر هم، پدرشان از ایشان خواسته بود که به تهران بازگردد و در برابر اصرار مرحوم لطیفی گفته بود، دیگر پولی برایت نخواهم فرستاد. خود آن مرحوم می‌گوید، همزمان با این ماجرا، برف شدیدی آمده بود که راه‌ها را بسته بود. پولم تمام شد. بعد از مدتی نسیه گرفتن از بقال و نانوای محل، روزی هر دو مرا جواب کردند و گفتند تا حسابت را تسویه نکنی دیگر به تو چیزی نمی‌دهیم. خیلی خجالت‌زده شدم و برگشتم. به حرم رفتم و پس از زیارت، به حضرت عرض حال نمودم. شب را گرسنه خوابیدم. سحر یک لیوان آب نوشیدم و قصد روزه کردم. در طول روز به اتمام امور روزمره پرداختم تا افطار که باز هم با یک لیوان آب افطار کردم و سحر روز بعد هم باز همین ماجرا تکرار شد. روز دوم و سوم به همین منوال گذشت تا اینکه به زحمت به حرم رفتم. بعد از نماز به حضرت استغاثه کردم که ما مهمان شماییم در این شرایط، خودتان مرحمتی کنید. چنان ضعفی بر بدنم مستولی شده بود که نمی‌توانستم از پله‌ها بالا بروم و خودم را روی پله‌ها کشیدم. در آن سرمای شدید، برای گرم کردن خودم زغال هم نداشتم و در حجره، لای عبای نایینی که داشتم، روی تخت دراز کشیدم و لحاف را روی خودم انداختم. با این حال همچنان سردم بود.

سعی کردم با ذکر و توجه، بدن را گرم کنم تا سرما در من اثر نکند. بعد از آن نفهمیدم که خوابم برد یا نه فقط ناگهان به خودم آمدم دیدم در حجره را می‌زنند. پرسیدم: کیستی؟ گفت: مهمان. با خودم گفتم در این شرایط که هیچ در بساط ندارم اما نیرویی در خودم احساس کردم و گفتم: بفرمایید، مهمان حبیب خداست. دیدم در باز شد. از درگاه حجره که به داخل آمدند، چراغ را روشن کردند. به داخل آمدند. دیدم سید بزرگوار نورانی است که متوجه شدم حضرت‌اند. سید دیگری هم همراه ایشان بود. فرمودند: «ما مهمان شما می‌شویم به شرطی که غذا را خودمان بیاوریم». عرض کردم: هر طور امر بفرمایید. حضرت به همراهشان فرمودند: «شما بروید غذا تهیه کنید و بیاورید». بعد به من فرمودند: «شما هم چای را درست کن». امتثال کردم و به صندوق‌خانه حجره رفتم. با خودم گفتم من که هیچ ندارم. در صندوقخانه دو گونی زغال مازندرانی دیدم و آتش را روشن کردم. در نهایت تعجب دیدم چای و قند هم روی طاقچه هست. چای را به خدمت حضرت(ع) آوردم. ایشان مطالب بسیاری فرمودند. آن سید هم غذا را آوردند. درون سینی، نان و کباب و خرما بود. حضرت فرمودند شما اول چند دانه خرما بخور. آن خرما طعمی کاملاً متفاوت با خرماهایی که خورده بودم، داشت. کباب هم خیلی مطبوع بود. مقداری اضافه آمد. سفره را که جمع کردم، حضرت(ع) فرمودند: «از این نان و خرما و کباب به کسی ندهید. این مخصوص به خود شماست. فقط فردا، میرزا مهدی اصفهانی می‌آید، یک لقمه از این غذا به او بدهید. او از خود ماست». گفتم: چشم.


  • نخستین مأموریت امام(ع)
حضرت(ع) مطالب دیگری را دربارة خودم و مسائل اجتماعی فرمودند؛ از جمله اینکه فرمودند: «دیگر در مشهد نمان و بعد از مساعد شدن هوا به تهران برو و مدارس اسلامی باز کن و به تعلیم و تربیت دانش‌آموزان بپرداز» و فرمودند: «شما چرا در این گرفتاری و بی‌پولی از نماز جناب جعفر طیار غافل بودید که نماز جناب جعفر، کبریت احمر است و اکسیر اعظم». هر چه عنایت خاص، فضائل و کمالات انسانی ایشان داشت با عنایت حضرت(ع)، در همان شب کامل شد. خودشان گفتند: حضرت و همراهشان مشغول نماز شب شدند. دم رفتن، مشتی پول خورد در دو دستم ریختند و فرمودند: «اینها را بگیر و نگاهشان نکن و نشمار. آنها را زیر پوست تخت بریز و هر وقت لازم داشتی بردار و استفاده کن». از در که بیرون رفتند دیگر آنها را ندیدم. دقایقی بعد صدای مناجات حرم و سپس صدای  اذان آمد. نماز را خواندم. صبح، در حجره را زدند. دیدم شیخ با منزلت و بزرگواری آمده‌اند. گفت: من میرزا مهدی اصفهانی هستم. بعد از مصافحه و معانقه، تمجید کردند و گفتند: خوشا به حالت. دیشب مورد عنایت خاصّ آقا قرار گرفته‌اید. آن حوالة ما را بدهید. سفره را آوردم و ایشان لقمه‌ای تناول نمود و گفت: از آن پول‌ها هم سکه‌ای به من بدهید. ایشان به ازای آن، بیست تومان به من داد که پول خیلی زیادی بود. چند ماهی که در مشهد بودم محضرشان را درک کردم تا اینکه در همان ایام رحلت نمود.


  • تأسیس اولین مدارس اسلامی
سال بعد به تهران آمدم و پس از چند سال آموزش در مدارس تهران در سال 1330 یا1331 اولین مدرسة اسلامی را با نام «دارالتعلیم علوی» تأسیس کردم. این قبل از تأسیس مدارس رفاه، علوی و ... در تهران بود. در سال‌های بعد، ایشان شش مدرسة دیگر را مانند: «دوشیزگان قائمیه اسلامی»، «احمدیه» و «جعفری» نیز تأسیس نمود و در همة آنها به ترویج نام حضرت(ع) می‌پرداختند. سر صف‌ها اشعار مربوط به امام عصر(ع) و دعای «الهی عظم البلاء» را می‌خواندند. ایشان در شهرهای مختلف نیز به ترویج نام امام زمان(ع) می‌پرداختند. یکی از دوستان ایشان تحت تعالیم حاج‌آقا در مشهد چهارده مدرسة اسلامی به نام چهارده معصوم(ع) تأسیس کرد. تشکیل مجالس دعای ندبه و دیگر دعاها، تبلیغ و ترویج نام حضرت از دیگر فعالیت‌های ایشان در این ایام بود. ایشان در تبلیغ و ترویج نام امام عصر(ع) و مهدویت بسیار کوشا بود.


  • دومین مأموریت؛ بازسازی مسجد جمکران
در سال 1348 شمسی، شب نیمة شعبان که زمستان بوده، ایشان با یکی از دوستان به قم و مسجد مقدس جمکران مشرف می‌شوند. خودشان نقل کردند: حدود پنجاه نفر در مسجد بودند. همه رفتند و ما از خادم خواستیم که بگذارد ما در مسجد بیتوته کنیم. خودشان نقل کردند، حدود ساعت ده شب، خادم سراغ ما آمد و گفت: «من آن اتاق را گرم کرده‌ام و اگر خسته شدید بیایید. در سرما عبایی به خودمان پیچیده و مشغول عبادت بودیم. دوستم حدود ساعت دوازده خسته شد و برای استراحت به آن اتاق رفت. بعد از یک ساعت که مشغول عبادت، توسل و اذکار بودم، دیدم که صدایی می‌آید. دیدم از در ورودی سه نفر تشریف فرما شده‌اند و حضرت(ع) جلوتر از بقیه هستند. سلام کردم و دست آقا را بوسیدم. آقا روی شانة من زدند و فرمودند: «بلند شو و اقدام کن و مسجد را از این وضع بیرون بیاور و ما تو را کمک و یاری می‌کنیم. در مسجد عمران و آبادی کن و وضع بهداشتی آن را درست کن».

مسجد در آن ایام اصلاً وضع مناسبی نداشت و تنها آب انبار آن هم آب خیلی بد و آلوده‌ای داشت. وضوخانه و دستشویی‌های خیلی بدی داشت؛ مسجدی قدیمی و بی‌رونق که به آن رسیدگی نشده بود.

من به دلم گذشت که از کجا و چطور شروع کنم. حضرت بلافاصله فرمودند: «شما سراغ آقای احمدی بروید. او خودش کارهای شما را درست می‌کند». بعد از آن، حضرت(ع) کارتی به دست من دادند که یک طرف آن اسماء الله بود و و طرف دیگر آن نقشة جدید مسجد با یک گنبد و دو گلدسته و قسمت مردانه و زنانه با زیرزمین آن. فرمودند: «این نزد تو باشد ما آن را به موقع از تو می‌گیریم». امتثال کردم و آن را گرفتم و بوسیدم. آنگاه، حضرت به محراب کوچک وسطی از سه محراب قدیمی مسجد رفتند و حدود یک ساعت مشغول عبادت و راز و نیاز شدند. بعد از آن خداحافظی کردند و تشریف بردند. فضا خیلی معطر و نورانی شده بود. کمی بعد هم اذان صبح شد و خادم مسجد و آن رفیقم آمدند.

بعد از نماز صبح خیلی در فکر بودم که این آقای احمدی کیست. با دوستم از مسجد بیرون آمدم و بیرون مسجد یکی از دوستان را که سید بود، دیدیم. بعد از سلام و احوال‌پرسی خیلی از وضع بهداشت و سرویس‌های بهداشتی مسجد گله کرد و گفت: به جدّم همین الآن به فکر شما بودم که به شما بگویم حداقل چند دستشویی مناسب برای اینجا بسازیم. من هم برای او ماجرا را نقل کردم و گفتم: حضرت(ع) به من فرموده‌اند، سراغ آقای احمدی بروم، ولی او را نمی‌شناسم. او گفت: آقای احمدی رئیس ادارة ما ـ سازمان اوقاف تهران ـ است. قرار شد او ماجرا را برای آقای احمدی بازگو کند. روز شنبه سراغ آن دوست که رفتم، گفت: از ساعت هشت صبح که ماجرا را برای آقای احمدی تعریف کردم تا حالا دارد گریه می‌کند. می‌گوید: من چه لیاقتی دارم که حضرت(ع) نام مرا ببرند. به دفترش که رفتیم همچنان مشغول گریه بود. از من پرسید که آیا واقعاً نام مرا بردند؟ ماجرا را برای او تعریف کردم. او هم گفت: ما ترتیب کارها را می‌دهیم. شما یک هیئت امنای حداقل پنج نفره از دوستان خودتان تشکیل بدهید و برنامه‌ها را بدهید، ما برای شما ابلاغ می‌گیریم. بروید و مشغول کار بشوید. نمی‌گذاریم برای شما مشکلی پیش بیاید. ما هم کارها را انجام دایم و در روز هفده ربیع الاول همزمان با میلاد پیامبر اکرم(ص) کلنگ آنجا را بر زمین زدیم و کارها شروع شد و این سرآغاز جهانی شدن نام امام عصر(ع) به برکت مسجد مقدس جمکران بود. مسجد جمکران، خیلی گمنام و غریب بود اما الان دوست و دشمن در سراسر جهان این مسجد را می‌شناسند.


  • عنایات همیشگی حضرت(ع)
در طول مدت بازسازی جریان‌های جالبی اتفاق می‌افتاد از جمله اینکه چون جمکران آب نداشت باید از شهر، حتی برای بنایی‌ها آب می‌آوردند. تصمیم گرفتند که چاه بزنند. در خیابان سعدی تهران، آقایی به نام اسفندیار یگانگی بود که در حفر چاه خیلی شهرت داشت. با آنها صحبت کردیم و قرار شد که برای حفاری بیایند. من شب‌های جمعه می‌رفتم و تا غروب جمعه می‌ماندم یا گاهی شنبه‌ها باز می‌گشتم.شرکت حفاری در منطقه، جایی را مناسب برای حفاری تشخیص دادند و قرار شد که از شنبه کار را شروع کنند. شب جمعه در مسجد مشغول به نماز و راز و نیاز بودم که یک روحانی کنارم آمد و دستی بر شانه‌ام گذاشت. بعد از سلام و احوال‌پرسی، خود را معرفی کرد و گفت: من سید حسین قاضی طباطبایی هستم. دو نفر از طرف وجود نازنین حضرت(ع) آمده‌اند و بیرون مسجد منتظر شما هستند. به همراه ایشان رفتم و آنها را دیدم. گفتند: آقا پیغام داده‌اند چاهی را که در اینجا می‌خواهید بزنید در آینده به مشکل برمی‌خورد. هم اینکه اینجا مسجد می‌شود، هم آب لازم را به شما نمی‌رساند. جای دیگری را حضرت(ع) در نظر دارند. آنها آن نقطه را به من نشان دادند و من با چند آجر آنجا را علامت‌گذاری کردم. تا شنبه هم ماندم که خودم پیغام را به آنها برسانم تا حتماً همین‌جا چاه بزنند. صبح شنبه وقتی گفتم فلان جا چاه بزنید. بعد از صحبت‌هایی گفتند باید امضا کنید که مسئولیت هرچه اتفاق افتاد با شما باشد. شاید به سنگ برخورد کنیم یا به آب نرسیم و .... قبول کردم و تعهّد دادم. آنها مشغول به کار شدند. شب جمعة بعد که به مسجد رفتم و از آنها سراغ گرفتم خیلی با روی گشاده برخورد کردند. گفتند: با بیست سال تجربه تا به حال به این راحتی چاه نزده بودیم و الان سه متر است که داخل آب هستیم و می‌خواهیم پایین‌تر برویم. شما از کجا فهمیدید؟ هفتة بعد که آمدم، دیدم دستگاه گذاشته‌اند و آب جاری شده است.هزینة حفاری را هفتصد هزار تومان تعیین کرده بودند. برای مبلغ دویست هزار تومان آن چک کشیده بودم که فردا موعدش بود و بقیه را بنا بود بعد از اتمام کار به آنها بدهیم. پول برای چک نداشتیم و به حضرت متوسل شدیم که عنایتی بکنند. روز جمعه خود آقای اسفندیار یگانگی با دو پسرش به مسجد آمدند. بعد از ناهار صحبت‌هایی دربارة چاه شد و از من پرسیدند که، چه کسی به شما گفت، چاه را اینجا بزنید؟ گفتم: صاحب این مسجد، مولا صاحب الزمان(ع). سری تکان داد و به پسرش گفت: هوشنگ جان، چک حاج آقا را به ایشان بازگردانید. آقای یگانگی گفت: این چاه هم هدیه‌ای باشد از ما برای مسجد. ما هم به عنایت حضرت، بدون هیچ هزینه‌ای صاحب چاهی شدیم که بعد از سی و چند سال، همچنان آب فراوانی دارد و مشکلی برای آن پیش نیامده است. در طول این مدت بارها برای هزینه‌ها چک می‌کشیدیم و سر موعد چک که می‌شد وقتی ما پول نداشتیم چک‌ها وصول می‌شد و پرس‌وجو که می‌کردیم، می‌گفتند: کسی آمده و پول به حساب واریز کرده است. تمام تجدید بنای مسجد با عنایت حضرت(ع) بود. مشکلاتی را که نظام سابق برای ما پیش می‌آورد و گاه زحمت‌های خدام و ... همه را ایشان برطرف می‌نمودند.


  • ظهور امام زمان(ع)
مرحوم لطیفی(ره) نظرشان بر این بود که حضرت(ع) دو ظهور دارند: ظهور آفاقی و ظهور انفسی. ظهور انفسی به این معناست که برای مقدمة ظهور در نفوس شیعه و غیر شیعه نام و یاد حضرت جاری می‌شود تا بعد از ظهور، مردم با نام ایشان آشنا باشند و غریبه نباشند. برای دوستان و شیعیان حضرت هم با این ظهور انفسی مقدمه‌ای فراهم می‌شود تا با دعا و توسلات، خود را برای ظهور آماده ساخته، از غفلت خارج شده، در سلک منتظران درآیند.

ظهور انفسی حدود پنجاه و پنج سال پیش شروع شده و از آن به بعد آرام آرام نام و یاد حضرت در همه‌جا جاری و ساری شد. خود حاج آقا هم یکی از مأموریت‌هایی که داشت، ترویج نام حضرت بود و ایشان از هر فرصتی در این راستا بهره می‌برد. می‌فرمودند: ظهور انفسی که آغاز می‌شود، در فاصلة خیلی کمی پس از آن، ظهور آفاقی هم اتفاق خواهد افتاد و ما منتظر ظهور حضرتیم. این ناامیدی جهانی و امید به آمدن یک منجی هم از مظاهر این ظهور انفسی است. ایشان خیلی تأکید می‌کرد که نام حضرت(ع) را ترویج کنید و برای فرج دعا کنید و خود را آماده نمایید. همان‌طور که وقتی منتظر مهمانی هستیم، خود را برای آمدن او مهیّا می‌کنیم.  ایشان، خودسازی را لازمة مکتب انتظار می‌دانست که منتظران مصلح، خود نیز برای یاری حضرت، باید از صالحان باشند. لازم به یادآوری است که در حال تهیة کتاب مفصل و جامعی از شرح احوال، کرامات و درس‌های ایشان هستیم که به یاری خدا، به زودی تقدیم همة مشتاقان امام عصر(ع) خواهد شد. ان‌شاءالله خداوند همه ما را برای یاری آن حضرت یاری و توفیق عنایت فرماید و بر علوّ درجات مرحوم لطیفی نیز بیفزاید.
 

رعیت امام زمان(ع)

آیت الله حاج آقا حسین قمی(ره) (م 1366 ق) که از مراجع تقلید بزرگ مشهد و از عالمان بسیار باتقوای قرن حاضر به شمار می‌آید، در مسافرتی به تهران می‌آیند تا اعتراضات خود را علیه اقدامات رژیم پهلوی به رضاخان بنمایند.

اما موفق به تحقق مقصودشان نمی‌شوند و در ضمن از بازگشت ایشان به مشهد جلوگیری به عمل می‌آورند. ایشان نیز می‌گویند: «اگر مرا به میل خودم نمی‌گذارید و درخواستم اجابت نمی‌شود که به مشهد بروم، گذرنامه بدهید تا به عتبات (نجف و کربلا) بروم».

رضاخان با این درخواست موافقت می‌کند و دستور می‌دهد تا برای آن بزرگوار و عائله‌شان گذرنامه صادر شود، همچنین شخصی از صاحب منصبان بانکی را همراه با چکی سفید و امضا شده به حضورشان می‌فرستد تا هر چه را بخواهند، بنویسند تا پرداخت گردد. اما آقای قمی(ره) آن درخواست را رد می‌کنند و در جواب می‌گویند: «من پول دولت را نمی‌خواهم».

عمال دربار به ایشان عرضه می‌دارند که ما اطلاع داریم پولی همراه شما نیست و مدتی نیز هست که در محاصره هستید پس این پول را بپذیرید. ایشان پاسخ می‌دهند: «من رعیت امام زمانم و تا به حال مخارج مرا امام زمان(ع) مرحمت کرده‌اند. بعد از این هم فراموش نمی‌کنند. امام زمان(ع) از طرق غیرطبیعی هم می‌توانند نوکرهای خود را اداره کنند».

این سخن آن مرجع بزرگ در نظر آنان موجب تمسخر می‌شود و می‌‍روند. اتفاقاً رئیس کلانتری شهر ری که بر اثر چند روز حصر و حبس آقای قمی(ره)، نسبت به ایشان علاقه و ارادتی یافته بود و ضمناً با کسبة بازار تهران هم رابطه‌ای داشت، آن مطلب را به صورت محرمانه به اطلاع بعضی از آنان می‌رساند و اظهار آمادگی می‌کند که چنانچه کسی بخواهد برای آقای قمی وجهی بدهد، وی حاضر است که آن را به ایشان برساند. لذا چند نفر از بازاری‌ها مبلغی در حدود یک هزار تومان از وجوه شرعی و سهم امام زمان(ع) را توسط این فرد به خدمت آن مرجع بزرگوار می‌فرستند. رئیس کلانتری می‌گوید از آنجا که وحشت زیادی از انجام این کار داشتم و اگر کشف می‌شد که قصد کمک به آقا را دارم، مورد تنبیهات شدیدی قرار می‌گرفتم، لذا وجه مذکور را کف پای خود گذاشتم و جوراب را به پا کردم و چکمة نظامی را روی آن پوشیدم، زیرا این امکان وجود داشت که مرا هنگام ورود جست‌وجو کنند ولی به هر حال وجه مذکور به دست آیت‌الله قمی(ره) می‌رسد و ایشان اظهار می‌دارند:
«من مطمئن بودم امام زمان(ع) در چنین موقعیت خاصی رعیت خودشان را وانخواهند گذاشت».

شطیطة نیشابوری

مرحوم آیت‌الله سیّد محمّد باقر مجتهد سیستانی ـ پدر بزرگوار مرجع عالی قدر شیعه حضرت آیت‌الله العظمی حاج سیّد علی سیستانی (حفظه‌الله تعالی) برای آنکه به محضر مقدّس امام زمان(عج) شرفیاب شود، ختم زیارت عاشورا را در چهل جمعه، هر هفته در مسجدی از مساجد شهر آغاز می‌کند.

ایشان در این ارتباط فرموده‌اند: در یکی از جمعه‌های آخر، ناگهان شعاع نوری را مشاهده کردم که از خانة نزدیکِ به آن مسجدی که در آن مشغول به زیارت عاشورا بودم، می‌تابید. حال عجیبی به من دست داد، از جای برخاستم و به دنبال آن نور، به درِ آن خانه رفتم. خانه‌ای کوچک و فقیرانه‌ای بود که از درون آن نور عجیبی می‌تابید. در زدم.  وقتی در را باز کردند، مشاهده کردم که حضرت ولی‌عصر(ع) در یکی از اتاق‌های آن خانه تشریف دارند، ضمناً در آن اتاق جنازه‌ای را دیدم که پارچة سفیدی روی آن کشیده بودند.

وقتی که من وارد شدم و اشک ریزان سلام کردم، حضرت به من فرمودند:
چرا این گونه دنبال من می‌گردی و این رنج‌ها را متحمّل می‌شوی؟ مثل این باشید (در حالی که اشاره به آن جنازه می‌کردند) تا من خود به دنبال شما بیایم.

بعد فرمودند:
این بانویی است که در دوران بی‌حجابی (کشف حجاب رضاخانی) هفت سال از خانه بیرون نیامد تا مبادا نامحرم او را ببیند.1
مرحوم علّامة شهید سیّد محمّد تقی موسوی اصفهانی(ره) در مکیال المکارم آنجا که بخشی اندک از حقوق و مراحمِ آن حضرت را نسبت به شیعیان برمی‌شمارد می‌نویسد: [امام عصر(ع) در تشیع جنازة شیعیان حاضر می‌شود] و دلیلِ بر این مطلب را حکایت بانوی بزرگوار و پرهیزگاری به نام «شطیطة نیشابوری» می‌داند که امام کاظم(ع) بر سر جنازة او در نیشابور حاضر شدند و بر پیکر او نماز گذاردند و در پایان مراسم، به هنگام بازگشت فرمودند:

من و امامان دیگر باید که بر جنازه‌های شما حاضر شویم، در هر جا که از دنیا بروید، پس تقوای خدا را در خود حفظ کنید.
صاحب مکیال المکارم با عنایت به این سخن امام کاظم(ع) که با «باید» تأکید شده و همچنین حکایتِ بانوی بزرگوار «بی‌بی شطیطه» که در ادامه خواهد آمد، بر این باور است که امام زمان(ع) از سرِ لطف و بزرگواری، حتماً بر جنازة دوستان و شیعیان خالص خود حاضر می‌شوند و برای آنان طلب رحمت می‌کنند و بر آنان نماز می‌گذارند.2

از آن جایی که حکایت بی‌بی شطیطه با داستان و حکایتی که در آغاز مقاله از زبان پدر آیت‌الله العظمی سیستانی آمد مشابهت‌هایی دارد. در اینجا مختصرِ این روایت را از مکیال‌المکارم و ریاحین الشریعه می‌آوریم و در پایان به چند نتیجه و برداشتِ آن اشاره می‌کنیم. امید که برای همة دوستداران امام زمان(عج) آموزنده و خصوصاً برای جامعة زنان این کشور راهگشا باشد. این حکایت و روایت را مرحوم علّامة مجلسی در بحارالانوار3 در باب معجزات حضرت موسی بن جعفر(ع) از مناقب ابن شهر آشوب4 و همچنین محدّث بزرگ سیّد هاشم بحرانی در مدینة المعاجز و همچنین قطب راوندی در خرائج و نیز شیخ حرّ عاملی در اثبات الهداة5 آورده که مختصرِ آن چنین است:

شیعیان نیشابور، در زمان امامت امام کاظم(ع) جمع شده و شخصی به نام محمّد بن علی نیشابوری ـ معروف به ابوجعفر خراسانی ـ را انتخاب کردند تا به مدینه برود و حقوق شرعی و هدایای شیعیان آن سامان را خدمت امام هفتم(ع) تقدیم کند.

آنها سی هزار دینار، پنجاه هزار درهم، مقداری جامه و پارچه را به همراه دفتری مُهر و موم شده که در آن هفتاد ورق که در هر یک صورت مسئله‌ای شرعی نوشته شده بود، به او سپردند و به وی گفتند: هر گاه خدمت امام رسیدی، سؤالات و دفتر را به آن حضرت تسلیم نما و فردا صبح آنها را بازپس گیر. اگر دیدیی که مُهر و مُومِ دفتر شکسته نشده، خودت مُهر آنها‌ را بشکن و ببین که آیا امام بدون شکستن مُهر و مُوم، پاسخ سؤالات را داده است یا خیر؟ اگر پاسخ آنها را بدون شکستِ مُهر و موم دفتر، داده و نوشته است، بدان که او همان امام است و ایشان شایستة اَخذ اموال می‌باشند وگرنه اموال را به ما برگردان
.
[شیعیان خراسان با این آزمون می‌خواستند امام حقیقی را شناخته و به او یقیین کنند و بدین وسیله فریب مدّعیان دروغین امامت را نخورند] در هنگام حرکت نمایندة نیشابوریان ـ محمّد بن علی نیشابوری ـ بانوی بزرگواری به نام شطیطه که از پارسایان و زاهدان زمان خود بود، به نزد ایشان آمده، مبلغ یک درهم به همراه یک قطعه پارچه به او داد و گفت: «ای اباجعفر! در حالِ من، از حقِّ امام، این مقدار تعلّق گرفته، این را خدمت امام برسان». محمّد بن علی نیشابوری به او گفت: «من خجالت می‌کشم که این وَجه ناقابل را خدمت امام دهم». شطیطه گفت: «خداوند از حق خجالت نمی‌کشد» [منظور آنکه حقوق امام را، اگر چه اندک، باید پرداخت] آنچه بر ذمّة من است، همین است. می‌خواهم در حالی خدا را ملاقات کنم که چیزی از حقِّ امام، در گردن من نباشد».

نمایندة نیشابوریان وجه اندک شطیطه را گرفت و به مدینه رفت. در آنجا پس از امتحانِ «عبدالله اَفْطح»6 [پسر امام صادق و مدّعی امامت پس از وی] دانست که او شایستگی مقام امامت را ندارد، لذا نومیدانه از خانة او بیرون آمد، در این هنگام کودکی او را به خانة امام کاظم(ع) هدایت کرد. تا چشم حضرت بر او افتاد فرمود: « ای اباجعفر! چرا ناامید هستی... به من روی کن که حجّت و ولّیِ خدا هستم. من سؤالات شما را دیروز جواب دادم، آنها را نزد من بیاور.
همچنین درهمِ شطیطه را ـ که وزنش یک درهم و دو دانق می‌باشد ـ بیاور.

علی بن محمّد نیشابوری می‌گوید: از سخنان و نشانه‌هایِ درستِ امام حیران شدم و فرمانِ او را انجام دادم. امام(ع) یک درهم و پارچة شطیطه را برگرفت و مابقی اموال را برگرداند و روی به من کرده، فرمود: «انّ الله لا یستحی من الحق» ای اباجعفر! سلام مرا به شطیطه برسان و این کیسة پول را ـ که چهل درهم در آن است ـ و همچنین این قطعة پارچه را ـ که قطعه‌ای از کفن من است ـ به او بده و بگو: «آن را کفن خود قرار دهد که پنبة این پارچه از مزرعة خود ماست و خواهرم آن را رشته است».ضمناً به شطیطه بگو: از هنگام وصول پول و پارچة  کفن، نوزده روز بیشتر زنده نیستی، شانزده درهم از چهل درهم اهدایی را برای خود خرج کن و بیست و چهار درهم آن را جهت صدقه و تجهیز و تکفین خود نگاه دار و به او بگو «من بر جنازة او نماز خواهم گذارد». سپس امام کاظم(ع) فرمود: «این اموال را به صاحبانشان برگردان و مُهر سؤالات را بگشای و ببین آیا جواب سؤالات را پیش از دیدن آنها داده‌ایم یا خیر»؟!

محمد بن علی نیشابوری می‌گوید: «به مُهرها نگاه کردم، آنها را دست نخورده دیدم و بعد از شکستِ مُهر و موم، دیدم پاسخ سؤالات داده شده است».

هنگامی که نمایندة نیشابوریان به خراسان بازگشت با تعجب دید کسانی که امام، اموالشان را نپذیرفته به مذهب «فَطحیّه» وارد شده‌اند امّا شطیطه همچنان بر مذهب حقّ خود باقی مانده است. سلام حضرت را به او رسانید و کیسة پول و پارچة کفن را به وی تقدیم کرد و همان طور که امام فرموده بودند، پس از نوزده روز از دنیا رفت.

چون شطیطه درگذشت، امام در حالی که سوار بر شتر بود به نیشابور وارد شد و بر پیکر او نماز گذارد و به هنگامِ بازگشت، این بشارت شیرین و مژدة دلنشین را به همة شیعیان در همة عصرها و نسل‌ها داد که:

من و امامانِ نظیرِ من باید و ناگزیر بر جنازه‌های شما حاضر شویم، در هر جا که از دنیا بروید، پس تقوای خدا را در خود حفظ کنید.7

لازم به یادآوری است که امروزه قبر این بانوی سعادتمند در شهر نیشابور همچنان زیارتگاه ارادتمندان به خاندان پیامبر(ص) و شیعیان آنها است و به نام «بی‌بی شطیطه» معروف می‌باشد.


نکته‌ها

از کنار هم نهادن این دو حکایت و روایت نتایجی به دست می‌آید، که به چند مورد آنها اشاره می‌کنیم.
1. موارد متعدّدی در تشرّفات به محضر امام عصر(ع) وجود دارد که آن بزرگوار و حجّت خدا، مشتاقان و ارادتمندان خود را از پرداختن به بعضی از راه‌ها و ریاضت‌ها پرهیز داده و فرموده‌اند: مثل فلانی باشید تا من خود به سراغ شما بیایم [مثلاً فلان پیرمرد قفل‌ساز یا ...] در این راستا این سخن از مرحوم علّامة طباطبایی(ره) معروف است که ایشان در پاسخ کسی که از ایشان پرسیده بود. «راه رسیدن به
امام زمان(ع) چیست؟ فرموده بودند: امام، خود فرموده: «شما خوب باشید، ما خودمان شما را پیدا می‌کنیم.»8

«بزرگان بر این مطلب اتفاق دارند که اگر شرایط تشرف حاصل شود، خود حضرت عنایت کرده و فرد لایق را به محضر خود می‌پذیرند. ایشان فیّاض بالعَرَض هستند اگر شرایط در کسی فراهم شود،  ایشان بُخل نمی‌ورزند و فرد لایق را به حضور می‌پذیرند».9

2. امام عصر(ع) بنابر روایت و حکایت فوق و برداشتی که بزرگان از آن دارند از سرِ بزرگواری و عنایت به شیعیان خود در تشییع جنازة آنان حاضر شده، چه بسا که بر آنان نماز بخوانند.

3. راهِ کسب رضایت خدا و امام زمان(ع)، رعایت حدود و حقوق الهی است.

4. خواهران بزرگوار و بانوان عالی مقدار ما بدانند که پوشش‌های نامناسب و آرایش‌هایِ نامتعارف و اساساً عدمِ رعایتِ مسائل شرعی، دلِ امام حاضر و ناظر را می‌رنجاند و او را آزرده خاطر می‌سازد.

5. دختران مسلمانِ ما قدر و قیمتِ حجاب و عفاف خود را  دانسته و بدانند که مادرانِ عفیف ما سختی‌ها و تلخی‌ها و عُسرت‌ها و غُربت‌های فراوانی را تحمل کرده‌اند. مانند بانوی داستان اوّل که به شهادت امام عصر(ع)، هفت سال خود را در خانه حبس کرد تا کسی را یارای دست‌اندازی به حُِرمت و حریم او نباشد. مبادا امروز آن را به قیمت رنجاندن دل امام زمان(ع) از کف فرو نهیم.

6. بیاییم کاری کنیم که اگر در زمان حیاتِ خود چشمان گنهکار ما توفیق دیدار آن عزیز را نیافت، لااقل به هنگام مرگ و تشییع جنازه و نماز، از سر لطف و بزرگواری، قدمی رنجه نماید و در آن لحظه شرمنده و سرافکنده‌شان نباشیم.

7. در حکایت شطیطة نیشابوری، امام کاظم(ع) یک درهم او را بر سی هزار دینار و پنجاه هزار درهم افرادِ بی بهره از ولایت ترجیح دادند و تنها وجه اندکِ او را پذیرفتند و این مطلب یعنی در آموزه‌های آسمانی اصل بر کیفیت عمل است نه کمیّت.

8. بی‌بی شطیطه که به این مقام می‌رسد تا که امام معصوم(ع) قطعه‌ای از پارچة کفن خود را به او می‌بخشد و از مدینه به نیشابور می‌آید و بر او نماز می‌گذارد، به پرداخت حقوقِ شرعی خود التزام داشته و از ادای آن خجالت نمی‌کشیده و از سرزنشِ سرزنش‌کنندگان پروایی نداشته است.

و نکته‌های ناب دیگری در میان این دو حکایت از این دو بانوی بزرگوار می‌توان یافت که خوانندگان موعود خود آنها را برداشت خواهند کرد.

سخن را با بیانی از حافظ، خطاب به آن امامِ مهربان به پایان می‌بریم و عرضه می‌داریم:

قـدم دریـغ مــدار از جنــازة حـافــظ
که گرچه غرق گناهست می‌رود به بهشت10

گرچه گناه‌کارم امّا به لطف و عنایت و دستگیری شما امیدواریم.

روز مرگم نفسی وعدة دیدار بده
وانگهم تا به لحد، فارغ و آزاد ببر11



پی‌نوشت‌ها:

1. استادی، رضا، کشکول برای منبر، ص 416، چاپ ارزشمند.
2. موسوی اصفهانی، سید محمد تقی، مکیال المکارم، ج 1، ص 118، ایران نگین.
3. علامه مجلسی، بحارالانوار، ج 48، ص 73.
4. ابن شهر آشوب، مناقب، ج 4، ص 292.
5. حرّ عاملی، اثبات الهداة، ج 5، صص 575 و 545، دارالمکتب الاسلامیّه.
6 ـ عبدالله اَفْطح، (افطحیّه): از فرقَ شیعه و امامیّه و قائل به انتقال امامت از امام صادق به فرزند آن حضرت «عبدالله ابن جعفر»، ملّقب به «افطح الرأس» یا «افطح الرجلین» معتقد بودند و بعد از آن حضرت، فرزندش عبدالله اَفطح را امام دانستند از آنجایی که عبدالله را سری پهن و به قول بعضی پاهای پهن بود او را افطح خواندند. (مشکور، محمد جواد، فرهنگ فرق اسلامی، صص 64 ـ 65، آستان قدس رضوی).
7. موسوی اصفهانی، همان، ج 1، ص 118 ـ 120 و همچنین ذبیح‌الله محلاتی، ریاحین الشریعه، ج 4، ص 362، دارالمکتب اسلامیه.
8. رخشاد، محمدحسین، در محضر علّامه طباطبایی، ص 188، نشر سماء قلم.
9. ناصری دولت آبادی، محمد، آب حیات، ص 353، دارالهدی.
10. دیوان حافظ.
11. همان.