در
این جا عالم مصرى گفت: "سـال فـلان، در مـسـجـد جـامـع طـولون، پاى درس
حدیث حاضر مى شدم . سـخـن به شمایل [حضرت] مهدى [(عج)] رسید. قال و قیل
برخاست و آشوب بپا شد.نـاگـهـان هـمـه ساکت شدند، زیرا جوانى را به همان شکل و شمایل ایستاده دیدند، در حالى که قدرت نگاه کردن به او را نداشتند." فاضل جلیل ملا ابوالقاسم قندهارى فرمود: در سـال 1266 ، هـجرى در شهر قندهار، خدمت ملا عبدالرحیم (پسر مرحوم ملاحبیب اللّه افغان) کتاب هیئت و تجرید را درس مى گرفتم (این دو کتاب از دروسى است که سابقا در حوزه خوانده مى شد و الان هم کم و بیش آنها را مى خوانند). عـصـر جـمـعهاى به دیدن ایشان رفتم . در پشت بام شبستان بیرونى او، جمعى از علماء و قضات و خـوانـیـن افـغان نشسته بودند. بالاى مجلس، پشت به قبله و رو به مشرق، جناب ملا غلام محمد قـاضى القضات، سردار محمد علم خان و یک نفر عالم عرب مصرى و جمعى دیگر از علماء نشسته بودند. بـنـده و یک نفر از شیعیان که پزشک سردار محمد بود، و پسرهاى مرحوم ملاحبیب اللّه، پشت به شـمـال و پـسـر قـاضـى القضات و مفتىها برعکس ما، یعنى رو به قبله و پشت به مشرق که پایین مجلس مى شد، به همراه جمعى از خوانین نشسته بودند. سـخـن در مـذمـت و نکوهش مذهب تشیع بود، تا به این جا کشید که قاضى القضات گفت: "از خرافات شیعه آن است که مى گویند: - حضرت - م ح م د مهدى پسر (حضرت) حسن عسکرى [علیه السلام] سال 255 هجرى در سامرا متولد شده و در سال 260 در سرداب خانه خود غایب گردیده و تا زمان ما هم هنوز زنده است و نظام عالم بسته به وجود او است." هـمـه اهل مجلس در سرزنش و ناسزا گفتن به عقاید شیعه هم زبان شدند، مگر عالم مصرى، که قبل از این سخن قاضى القضات بیشتر از همه، شیعه را سرزنش مى کرد. او در این وقت خاموش بود و هـیـچ نـمـى گفت، تا این که سخن قاضى القضات به پایان رسید. در این جا عالم مصرى گفت: "سـال فـلان، در مـسـجـد جـامـع طـولون، پاى درس حدیث حاضر مى شدم . فلان فقیه حدیث مـى گـفـت . سـخـن به شمایل [حضرت] مهدى [(عج)] رسید. قال و قیل برخاست و آشوب بپا شد. نـاگـهـان هـمـه ساکت شدند، زیرا جوانى را به همان شکل و شمایل ایستاده دیدند، در حالى که قدرت نگاه کردن به او را نداشتند." چـون سـخـن عـالـم مـصرى به این جا رسید، ساکت شد. بنده دیدم اهل مجلس ما همگى ساکت شـدهانـد و نـظرها به زمین افتاده است و عرق از پیشانیها جارى شد. از مشاهده این حالت حیرت کردم . ناگاه جوانى را دیدم که رو به قبله در میان مجلس نشسته است . به مجرد دیدن ایشان حالم دگـرگـون شـد. تـوانـایـى دیدن رخسار مبارکشان را نداشتم و مانند بقیه اهل جلسه بى حس و بى حرکت شدم . تقریبا ربع ساعت همه به این حالت بودیم و بعد آهسته آهسته به خود آمدیم . هر کس زودتر به حال طـبیعى برمى گشت، بلند مى شد و مى رفت . تا آن که همه جمعیت به تدریج و بدون خداحافظى رفتند. من آن شب را تا صبح هم شاد و هم غمگین بودم: شادى براى آن که مولاى عزیزم را دیدار کردهام، و اندوه به خاطر آن که نتوانستم بار دیگر بر آن جمال نورانى نظر کنم و شمایل مبارکش را درست به ذهن بسپارم . فـرداى آن روز بـراى درس رفـتـم . مـلا عـبدالرحیم مرا به کتابخانه خود خواست و در آن جا تنها نـشـستیم . ایشان فرمود: دیدى دیروز چه شد؟ حضرت قائم آل محمد (عج) تشریف آوردند و چنان تـصـرفـى در اهـل مجلس نمودند که قدرت سخن گفتن و نگاه کردن را از آنها گرفته و همگى شرمنده و در هم و پریشان شدند و بدون خداحافظى رفتند. مـن ایـن قضیه را به دو دلیل انکار کردم: یکى این که از ترس، تقیه کرده و دیگر آن که، یقین کنم آنـچه را دیدهام خیال نبوده است، لذا گفتم: من کسى را ندیدم و از اهل مجلس هم چنین حالتى را مشاهده نکردم. گـفت: مطلب از آن روشنتر است که تو بخواهى آن را انکار کنى . بسیارى از مردم دیشب و امروز براى من نوشتند. برخى هم آمدند و شفاها جریان را نقل کردند. روز بعد پزشک سردار محمد را که شیعه بود دیدم ، گفت: چشم ما از این کرامت روشن باد. سردار محمد علم خان هم از دین خود سست شده و نزدیک است او را شیعه کنم . چند روز بعد، اتفاقا پسر قاضى القضات را دیدم . گفت: پدرم تو را مى خواهد. هر قدر عذر آوردم که نـروم، نـپـذیـرفت . ناچار با او به حضور قاضى القضات رفتم . در آن جا جمعى از مفتىها و آن عالم مـصـرى و افـراد دیـگـر حـضور داشتند. بعد از سلام و تحیت با قاضى القضات، ایشان چگونگى آن مـجـلـس را از من پرسید. گفتم: من چیزى ندیدهام و غیر از سکوت اهل مجلس و پراکنده شدن بدون خداحافظى، متوجه مطلب دیگرى نشدم . آنهایى که در حضور قاضى القضات بودند، گفتند: این مرد دروغ مىگوید، چطور مى شود که در یک مجلس در روز روشن، همه حاضرین ببینند و این آقا نبیند؟ قـاضى القضات گفت: چون طالب علم است، دروغ نمى گوید. شاید آن حضرت فقط خود را براى منکرین وجودش جلوهگر ساخته باشد، تا موجب رفع انکار ایشان شود. و چون آن که مردم فارسى زبان این نواحى، نیاکانشان شیعه بودهاند و از عقاید شیعه، اعتقاد کمى به وجود امام عصر (عج) براى آنها باقى مانده است، ممکن است او هم ندیده باشد. اهـل مـجـلـس بعضى از روى اکراه و برخى بدون آن، سخن قاضى القضات را تصدیق کردند. حتى بعضى مطلب او را تحسین نمودند. تبیان منبع: کتاب العبقرى الحسان که داراى پنج بخش است که جلد اول آن سه بخش و جلد دوم دو بخش است. مطالب ارائه شده مربوط به جلد اول، بخش دوم (المسک الاذفر) و جـلـد دوم، بـخـش اول (الـیـاقوت الاحمر) مى باش |
پس
از زیادت، تصمیم گرفت سرى به خانه دوست قدیمى اش - که به بحرالعلوم شهرت
یافته بود - بزند. به راه افتاد و پرسان پرسان منزل او را یافت. عده زیادى
آن جا بودند و جلسه اى علمى برقرار بود. گوشه اى نشست و به پرسش و پاسخ ها
گوش داد. علامه بحرالعلوم با چنان مهارتى به سوالات پاسخ مى گفت که راه
اما و اگر را مى بست. جلسه که پایان یافت، به جز سه نفر همه رفتند.
او
در بیداری به خدمت حضرت بقیةالله(ع) رسید و بر سینه آن حضرت، نواری را به
رنگ سبز به عرض بیست سانت و طول شصت سانت مشاهده کرد که عبارتی به رنگ
سفید، به خطوط نور بر آن نقش شده بود...
مرحوم
آیتالله حاج شیخ محمد حسن مولوی قندهاری در تشرف خویش سؤال میکنند: به
ما خبر رسیده است که حضرت رسالت پناه(ص) هنگامی که به معراج رفته بودند به
خداوند عرض کردند: فرزندم مهدی اوست، عمرش دراز و غریب خواهد برد، خداوندا
برای او مونسی قرار ده و خداوند متعال سی نفر ملازم را در هر زمانی در خدمت
آن حضرت قرار داد.
آیا این مطلب صحیح است؟ فرمودند: «بله، صحیح است».5
حقیقتاً
خوش سرنوشتی را در زندگی دنیا، همین سی نفر دارند، کسانیکه بهترین لذتها
را در مجالست و استفاده از محضر حضرت بقیةالله(ع) و اقامة نماز با آن
حضرت میبرند و گاه که مصلحت باشد از طرف امام زمان(ع) مأموریتهایی را
انجام داده، برخی مشکلات مردم را حل میکنند.
حضرت حجّتالاسلام و
المسلمین حاج سید مصطفی ابطحی، قضیهای را از یکی از دوستان قدیمی خود
شفاهی برای بنده نقل کردند که بسیار آموزنده بود و از ایشان تقاضا نمودند
که اصل جریان را بنویسند و ایشان هم لطف کردند و اصل آن را نوشتند.
یکی
از کسانی که در اثر توسل به ساحت مقدّس ولیالله الاعظم ـ ارواحنا فداه ـ
به مراد خود رسید و حوائج او برآورده شد، مرحوم حجّتالاسلام حاج شیخ علی
نور بخشان معروف به نوری، اهل شهرضای اصفهان بود. وی از طلاب وارسته،
متدیّن و خدوم به خلق بود و تا آخرین روزهای زندگی، در مؤسسة خیریهای که
تشکیل داده بود به مستضعفان رسیدگی میکرد.
داستان او شنیدنی است.
ایشان در سالهای بین 1335 تا 1343 شمسی در مدرسة فیضیة قم تحصیل میکرد، و
با من و دوستانم که طلبة اصفهانی بودیم، رفاقت و صمیمیّت داشت، ولی در
تنگنای زندگی و شدت فقر به سر میبرد. ایشان در تهران، مدرسة حاج ابوالفتح
واقع در میدان امام خمینی(ره) (فعلی)، در حجرة آقای میردامادی ـ که در
تهران امام جماعت هستند ـ مدتی درس میخواندند، و در ضمن برای تدریس در
مدرسة جدیدی که آیتالله برهان آنرا در خیابان خراسان تأسیس کرده بود،
مشغول شده و میفرمودند ماهی دویست تومان درآمد من شد ولی احتیاج شدید به
ازدواج داشتم و راهی برای آن به نظرم نمیآمد. تا آنکه فصل تابستان شد و
مدرسههای علمیه تعطیل، و طلاب به شهرهای خود رفتند و تنها من و خادم مدرسه
در حوزه مانده بودیم. من تنها بودم و با خود فکر میکردم چه راهی برای
نجات من هست که به ذهنم خطور کرد: تنها راه، توسل به امام زمان(ع) است.
لذا
تصمیم گرفتیم یک برنامة چهل روزه برای خود تعیین کنم تا شاید با انجام
دادن آن زمینهای برای گرفتن لطف از آن حضرت، در من ایجاد شود. به همین جهت
تصمیم گرفتم چهل روز روزه بگیریم و هر روز پیاده از مدرسة حاج ابوالفتح تا
شهرری برای زیارت حضرت عبدالعظیم(ع) پیاده بروم، و در بین راه روزی هزار
صلوات بفرستم و توسلات دیگری داشته باشم تا به حرم حضرت عبدالعظیم(ع) برسم.
آن حضرت و حضرت حمزه را ـ که همانجا مدفون هستند ـ زیارت کرده و نماز
زیارت بخوانم، سپس زیارت عاشورا و در بازگشت، صد لعن و صد سلام آن را سوار
بر ماشین بگویم، و وقتی هم که به مدرسه رسیدم دعای علقمه و نماز زیارت را
بخوانم. همچنین با خدای عزّوجلّ عهد بستم که هیچ گناهی مرتکب نشوم، به خصوص
مواظب چشم خویش باشم که عمداً به نامحرم نگاه نکنم.
هیچ کس جز خدای سبحان از سرّ و عهد من آگاه نبود و آرزویم دیدن حضرت حجّت(ع) و برآورده شدن حاجتهایم بود.
چهل
روز گذشت، روز چهلم خیلی امیدوار بودم و آن روز، اتفاقاً مصادف با جمعه
بود. آن روز وقتی به حرم حضرت عبدالعظیم(ع) رسیدم، حال خوشی داشتم. مدتی هم
در حرم ماندم ولی هر چه نگاه کردم به مراد خود نرسیدم. به مدرسه برگشتم و
وارد مدرسه شده، در را بستم و چون روز جمعه بود، خادم مدرسه هم به منزل
خویش رفته بود و هیچ کس در مدرسه نبود. هوا گرم بود و لذا روی پشتبام
رفته، مشغول خواندن دعای علقمه و نماز زیارت عاشورا شدم، و با حالت انکسار
قلب و دل شکسته سر بر سجده گزاردم. و دعای «الهی قلبی محجوب و ...» را با
حال زمزمه میکردم که، صدایی از داخل حیاط مدرسه شنیدم: آشیخ علی، آشیخ
علی... پیش خود حدس زدم که شاید یکی از مغازهداران همسایة مدرسه است که
نیاز به استخاره دارد، غافل از آنکه روز جمعه بود و مغازه داران تعطیل؛ به
علاوه من در مدرسه را هم بسته بودم و هیچ کس حتّی خادم در مدرسه نبود.
با
این حال نگاهی به پایین کردم، و جوانی را دیدم با حدود سی سال سن که
پالتویی پوشیده، کلاه یمانی بر سر، دارای محاسنی متوسط بود، در حالیکه
مؤدّب به طرف پشت بام نگاه میکرد. گفتم: چه کار دارید؟ فرمود: اگر ممکن
است پایین بیایید با شما کاری دارم. پایین رفتم و ناراحت از این بودم که
مزاحمی پیدا شد و حال معنوی و خوش ما را گرفت. سلام کرده، گفتم: بفرمایید.
فرمود، حضرت حجّت(ع) مرا فرستاده تا جواب مطالب و خواستههای شما را بیان
کنم. مرا ترس گرفت و لرزیدم، سپس گفتم اگر حضرت شما را فرستادهاند شما
باید حاجات مرا بدانید. فرمودند: میدانم. گفتم بفرمایید؛ ایشان شروع به
بیان تمام خواستههای من کرد و نیز هدف مرا از توسلات و اینکه گرفتاریهای
من چه هست و هر کدام چه موقعی برطرف میشود را به من فرمود. سؤالاتی هم
کردم که جواب آنها را مشروحاً بیان نمود. تا اینکه از حالات خصوصی حضرت
امامعصر(ع) پرسیدم، دیدم از جواب دادن امتناع ورزید و گویا اجازه نداشت
جواب دهد. لذا فرمودند حرف خودت را بزن و سؤال کن. ایشان را دعوت به آمدن
به حجره کردم، نپذیرفتند و متوجه شدم که روزه است. گفتم میشود بار دیگر
خدمت شما برسم، قدری به طرف قبله نگاه کرده، سپس فرمودند: «روز دوشنبه،
ساعت ده صبح». پس از آن خداحافظی کردند و به طرف دالان مدرسه رفتند. من هم
ایشان را بدرقه میکردم که ناگهان متوجه شدم همین طور که در دالان مدرسه
جلو چشمم بودند، غایب شدند و از در مدرسه بیرون نرفتند. تازه یادم آمد که
در مدرسه بسته است و ایشان از در بسته وارد مدرسه شده بودند. بازگشتم
درحالی که از خبرهایی که نسبت به برآورده شدن حوائجم داده بود بسیار شاد
بودم و گویا دیگر هیچ غم و غصة دیگری نداشتم جز آنکه از کنار آن جوان
مفارقت کرده بودم ولی در عین حال خوشحال از وعدة دیدار در روز دوشنبه بودم.
روز دوشنبه، میوه تهیه کرده، چایی درست نمودم، درست سر ساعت ده
وارد مدرسه شدند و داخل حجره لب تخت نشستند. سؤالاتم را که از قبل نوشته
بودم پرسیدم و ایشان کاملاً جواب میدادند مگر آنچه راجع به زندگی خصوصی
حضرت بقیةالله ـ ارواحنا فداه ـ بود که عذر میآوردند. گفتم: آیا میشود
بار دیگر خدمت شما برسم؟ فرمودند: «اگر اجازه بدهند». و سپس تشریف بردند.
و
شش ماه گذشت و حال من بهتر و کارهایم همانگونه که پیشبینی شده بود اصلاح
شد. مرتب در فکر آن جواب و لذت مجالست با او بودم. تا اینکه روز جمعهای
به حرم حضرت عبدالعظیم(ع) رفته بودم که آن جوان را در حرم مطهر در حالی که
کنار ضریح ایستاده، دستهایش در شبکههای ضریح بود و اشک میریخت، دیدم.
رفتم جلو و از کنار صورت نگاه کردم، و متوجه شدم خود ایشان هستند. به ذهنم
خطور کرد که مخفیانه دنبال ایشان رفته، آدرس منزل ایشان را یاد بگیرم تا
بلکه بتوانم با او ارتباطی برقرار کرده، از محضرش استفاده ببرم.
لذا صبر کردم تا بعد از اتمام زیارت، بیرون رفتند و سوار اتوبوس میدان شوش شدند. من هم یک سواری درست کرایه کردم و پنج تومان ـ یعنی دو برابر کرایة معمول ـ به او دادم و گفتم: دنبال این اتوبوس با ملایمت برو تا اینکه در میدان شوش پیاده و سوار اتوبوس توپخانه شدند پنج تومان دیگر به راننده سواری دادم که دنبال اتوبوس دوم برود تا آنکه در میدان پیاده شدند و به طرف چهار راه حسنآباد رفتند. وارد کوچة سمت راست نرسیده به میدان شدند، داخل کوچه از مسجد رد شدند و به خانهای رفتند. نگاه کردم، در همسایگی مسجد یک بقالی وجود داشت. از او سؤال کردم شما افراد این کوچه را میشناسید؟ گفت: من چهل سال است کاسب این محل هستم و همه را میشناسم. گفتم: این خانه از کیست؟ گفت: مردی است که آن منزل را اجاره کرده و دکّان کوچکی هم که در مقابل آن خانه است، متعلّق به اوست و در آن مغازه سقط فروشی دارد. گفتم آن جوان کیست؟ گفت مرد عجیبی است، بر روی شیشة در مغازه نوشته: «با کودک و زن بدحجاب معامله نمیکنم» و همیشه در مغازه که نشسته، در قرآن نگاه میکند و اجناس مغازة او هم همیشه از قبل آماده است، به طوری که اگر من صبح زود هم جنس بیاورم میبینم که اجناس مغازة او زودتر از من آماده است و نمیدانم چگونه این اجناس برای او آورده میشود؟ در حالیکه من او را در میدان بار نمیبینم ولی میوة او قبلاً در مغازهاش نهاده شده است.
پرسیدم
آیا متأهل است؟ گفت: گاهی بچه پسری از خانه بیرون میآید و به مغازه
میرود و دو مرتبه داخل منزل میشود. روزهای جمعه را هم تعطیل میکند. من
خوشحال بودم از اینکه آدرس منزل و محلّ کسب او را فهمیده بودم، آن روز
برگشتم و فردای آن روز ـ که شنبه بود ـ آمدم، دیدم همان شخص هستند، پنج
ریال دادم و یک بسته سیگار گرفتم، گفتم: کبریت دارید؟ کبریت دادند و سپس
مشغول خواندن قرآن شدند و هیچ سخنی نمیگفتند. بیرون مغازه آمدم و سیگاری
روشن کردم و با خود گفتم همین اندازه امروز کافی است، فردا میآیم و سرصحبت
را با او باز میکنم. روز یکشنبه نتوانستم بروم. روز دوشنبه که آمدم،
دیدم در مغازه بسته است! از بقالی جنب مسجد پرسیدم که این آقا کجا هستند؟
گفت: دیروز که آمدم دیدم مغازهاش خالی است و امروز صبح نگاه کردم دیدم هیچ
در مغازه چیزی ندارد و گویا نقل مکان کرده و خانه را هم خالی نموده است،
خیلی متأسف شدم که چرا باعث هجرت ایشان شدم. حضرت آقای ابطحی سپس افزودند:
این
داستان را برای مرحوم آیتالله سیّد اسماعیل هاشمی در پادگان غدیر ـ حدود
سال 1368 ـ هنگام مانور بیان کردم و وقتی که برای مرحوم آیتالله حاجشیخ
حسن صافی اصفهانی نقل کردم، ایشان به من فرمودند: چرا قبلاً برایم نقل
نکردید.
این ماجرایی بود که حضرت حجّتالاسلام و المسلمین حاج سید مصطفی ابطحی برای این جانب نقل کردند.
پیامها و برداشتها
1.
جوانهایی در خدمت حضرت ولیعصر(ع) هستند که اگر کمی تأمل کنیم، در
مییابیم هدف خلقت همة ما انسانها رسیدن به همان مقام و درجه است.
2. گاهی فقر و مشکلات زندگی باعث ارتباط بیشتر و اتصال روحی زیادتر با خداوند متعال و امام زمان(ع) میشود و این هم خود لطفی است.
3. برای برآورده شدن حوائج، لازم است عهد بندگی و اطاعت را نسبت به پروردگار تقویت کنیم، و بعد، انتظار لطف زیادتر داشته باشیم.
4. زیارت
امامزادگان و خواندن زیارت عاشورا و بخصوص کنترل چشم از نامحرم، تأثیر
زیادی در تقرّب به خداوند متعال دارد. در حدیثی آمده است:
«بیشترین درجة عصمت از گناه را کسی دارد که چشمش را کنترل میکند.»
5. عمل خالص و برای خدای متعال خیلی ارزش دارد، به خلاف عمل ناخالص که هر چند زیاد باشد بیارزش است.
6.
عمل صالح حداقل باید «چهل روز» تکرار شود تا نفس انسان به آن عادت پیدا
کند، و «محبوبترین عمل نزد خداوند متعال، عملی است که شخص بر آن مداومت
کند هر چند عمل اندکی باشد».6
7. امام زمان(ع)
دارای کارگزارانی هستند که به اذن پروردگار، اطلاع از برخی مشکلات مردم
دارند و به دستور امام(ع) اقدام به رفع آنها میکنند. این کارگزاران علاوه
بر عالم بودن به مشکلات و زمان حلّ آنها، گاه کارهای خارق عادتی مثل ورود
از در بسته، طیّالارض، اطلاع از فکر کسی و... دارند.
8 .
انسانهایی که دارای روح زنده و پاکی هستند دنبال مجالست و همنشین شدن با
انسانهای وارسته و پیوستة به عالم قدس هستند، کسانی که چهرة آنها انسان را
به یاد خداوند متعال میاندازد، شنیدن سخنانشان، به علم ما میافزاید و
نگاه به رفتارشان، ما را تشویق به عمل صالح مینماید.
حواریون از حضرت عیسی(ع) پرسیدند: ای روحالله، با چه کسی مجالست کنیم؟
فرمودند: «با کسی که، مشاهدة او شما را به یاد خدا بیندازد، کلامش به علمتان بیفزاید و رفتارش شما را به آخرت راغب نماید».7
از امیرمؤمنان(ع) نیز روایت شده که فرمودند:
«خداوند،
اولیای خود را در میان بندگانش پنهان کرده است. پس هیچ بندهای از بندگان
خدا را از خود مرانید، شاید که ولیّ او باشد و تو ندانی».
دست از طلب ندارم تا کام من برآید
یا تن رسد به جانان یا جان ز تن برآید
بنمای رو که جانها گردد فدای رویت
بگشای لب که فریاد از مرد و زن برآید
هر قوم راست راهی، شاهی و قبلهگاهی
ماییم و درگه تو تا جان ز تن برآید
از کوی خویش بفرست سوی امیدواران
بویی چو بوی رحمان کان از یمن برآید
بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر
کز آتش درونم دود از کفن برآید
یاران به حقّ مهدی گویید ذکر خیرش
هر جا که فیض نامش در انجمن برآید
(فیض کاشانی)
پینوشتها:
1.
شیخ طوسی، غیبت، ص 103؛ علامه مجلسی، بحارالانوار، ج 52، ص 157 و 158:
علامه مجلسی میگوید: «حدیث اصول کافی دلالت بر این دارد که امام(ع) در
مدینه و اطراف آن هستند و اینکه با آن حضرت سی نفر از دوستانشان هستند که
اگر یکی بمیرد دیگری به جای او قرار میگیرد.
2. کلینی، اصول کافی، ج 1، ص 340.
3. مجمعالبحرین، مادة بدل.
4. سفینةالبحار، مادة بدل.
5. ملاقات با امام عصر(ع)، ص 331.
6. کلینی، همان، ج 2، ص 82.
7. علامه مجلسی، همان، ج 71، ص 216.