درانتظارمنجی

درانتظارباران نیست آنکه بذری نکاشته

درانتظارمنجی

درانتظارباران نیست آنکه بذری نکاشته

علامه حلی و بوسه بر خاک پای امام زمان (عج)

علامه حلی، هر هفته از حله با پای پیاده به سوی کربلا راه می افتاد تا فضیلت زیارت امام حسین علیه السلام  را در شب جمعه درک نماید. آن بزرگوار، طی سفری از حله به کربلا، به محضر نورانی امام عصرعجل الله تعلی فرجه می رسند، اما، حضرت را نمی شناسند. در طول مسیر، عصا از دست علامه به زمین می افتد.


علامه حلی، از رجال برجسته و علمای بزرگوار شیعه، کسی است که درباره اش نوشته اند: « در حالی که کودک بود، به درجه اجتهاد رسید و مردم منتظر بودند که به تکلیف برسد تا از او تقلید نمایند.»

علامه حلی، هر هفته از حله با پای پیاده به سوی کربلا راه می افتاد تا فضیلت زیارت امام حسین علیه السلام  را در شب جمعه درک نماید. آن بزرگوار، طی سفری از حله به کربلا، به محضر نورانی امام عصرعجل الله تعلی فرجه می رسند، اما، حضرت را نمی شناسند. در طول مسیر، عصا از دست علامه به زمین می افتد. امام زمان ارواحنا فداء خم می شوند، عصای علامه را برمی دارند و به دست ایشان می دهند. در همین هنگام سوالی در ذهن علامه القا می شود و از محضر امام علیه السلام می پرسد:

-  آیا در این عصر و زمان که غیبت کبراست، می توان حضرت صاحب الامر عجل الله تعای فرجه را دید یا نه؟

حضرت در پاسخ علامه می فرمایند:

- چگونه صاحب الزمان را نمی توان دید و حال آن که دست او هم اکنون در دست توست؟!

به محض این که علامه این پاسخ را می شنود، بی اختیار خود را به زمین می اندازد تا پای مبارک حضرت را ببوسد که در این هنگام از کثرت شوق مدهوش می شود.

 

منبع:
تنکابنی، قصص العلما، ص 355.

حکایت دیدار

 زمان‌ها و مکان‌های مقدس می‌‌تواند در تقرب بیشتر انسان به خداوند متعال مؤثّر باشد و دعا کردن در آن زمان و مکان به استجابت خیلی نزدیک است. بر همین اساس بسیاری از تشرفات به محضر امام عصر(ع) در مکان‌های مقدّسی چون مسجدالحرام، مسجدالنبی(ص)، مساجد شهرها، سرزمین عرفات، سرداب مطهر سامرا و حرم‌های مطهر امامان معصوم(ع) بوده است.

واقعة تشرف حاج محمد علی فشندی، یکی از همین نمونه‌هاست که در سرزمین عرفات رخ داده و بین اهل دل و عشاق امام زمان(ع) مشهور است.

کسانی که با حاج محمد علی در ارتباط بوده‌اند، از جمله مرحوم والد که در یک سفر زیارتی عمره با او بودند؛ همگی آثار صفا و صمیمت، خلوص و صدق، محبت شدید به اهل بیت(ع)، خدوم بودن او در سفر و حضر را باور داشته و گاه ستوده و تصدیق نموده‌اند.

تشرفات فراوان او را بعضی تا بیش از چهل مرتبه بر شمرده‌اند. او تشرف خویش را در سرزمین عرفات ـ که ظاهراً در سال 1353 شمسی اتفاق افتاده ـ برای برخی از علمای قم این‌گونه نقل کرده است:

اولین سالی که به مکه مشرّف شدم، از خدا خواستم بیست سفر به مکه بیایم تا بلکه بتوانم امام زمان(ع) را هم زیارت کنم. بعد از سفر بیستم، خداوند متعال منّت نهاد و موفق شدم سفرهای دیگری هم به زیارت خانة خدا بیایم.
ظاهراً سال 1353 بود به عنوان کمکی کاروان از تهران رفته بودم، شب هشتم از مکه به عرفات آمدم تا مقدمات کار را فراهم کنم که فردا شب وقتی حاجی‌ها همه به عرفات می‌آیند از جهت چادر و وضع مکان نگران نباشند.

شرطه‌ای از مأموران سعودی آمد و گفت: آقا چرا الان آمدی؟ هنوز کسی نیامده است. گفتم: برای اینکه  مقدمات کار را آماده کرده باشم. گفت: پس امشب باید خواب نروی، گفتم چرا؟ گفت: به خاطر آنکه ممکن است دزدی بیاید و دستبرد بزند.

گفتم: مانعی ندارد و بعد از رفتن شرطه تصمیم گرفتم، شب را نخوابم. برای انجام نافلة شب و دعاها وضو گرفتم و مشغول نافله شدم. نیمه‌های شب بود بعد از نماز شب، حالی پیدا کردم، و در همین حال بود که سید بزرگواری درب چادر آمد و بعد از سلام وارد شد، و نام مرا برد. من از جا بلند شدم، پتویی چند لا کردم و زیر پای آقا افکندم.

آقا نشستند و فرمودند: چایی درست کن و من متذکر شدم که همة اسباب چایی را آورده‌ام ولی چایی نیاورده‌ام: عرض کردم: آقا اتفاقاً چایی نیاورده‌ام و چقدر خوب شد که شما تذکر دادید، زیرا فردا می‌روم و برای مسافرین چایی تهیه می‌کنم. آقا فرمودند: شما آب روی چراغ بگذار تا من چای بیاورم.

از خیمه بیرون رفتند و مقداری چایی در حدود هشتاد الی صد گرم آوردند و به دست من دادند. وقتی دم کردم به قدری معطر و شیرین بود که من یقین کردم آن چایی از چایی‌های دنیا نمی‌باشد. اتفاقاً عطش هم داشتم، وقتی خوردم لذت خوبی برای من داشت.

بعد فرمودند. غذا چه داری؟ گفتم نان و پنیر هست. فرمودند: من پنیر نمی‌خورم. گفتم: ماست هم هست. فرمودند: بیاور. گفتم: مربوط به همة کاروان است. فرمودند: ما سهم خود را می‌خوریم و دو سه لقمه از آن نان و ماست میل فرمودند.

در این وقت چهار جوان که مو تازه در صورتشان بیرون آمده بود، جلوی چادر آمدند. من ابتدا مقداری از آنها ترسیدم، ولی دیدم سلام کردند و سپس نشستند. آن آقا فرمودند: شما هم چند لقمه بخورید، آنها هم خوردند. سپس آقا به آنها فرمودند: شما بروید. آنها هم خداحافظی کردند و رفتند. ولی خود آقا ماندند و در حالی که نگاه به من داشتند، سه بار فرمودند: خوشا به حالت در بیان عرفات بیتوته کرده‌ای که جدّم، حضرت امام حسین(ع)، هم در اینجا بیتوته کرده بود.

بعد فرمودند: دلت می‌خواهد نماز و دعای مخصوصی را که از جدم هست، بخوانی؟

گفتم: آری. فرمودند: برخیز، غسل کن و وضو بگیر.

عرض کردم: هوا طوری نیست که من با آب سرد غسل کنم. فرمودند: من بیرون می‌روم تو آب را گرم کن و غسل نما. ایشان بیرون رفتند، من هم بدون اینکه توجه داشته باشم چه می‌کنم و این آقا کیست، وسیلة غسل را فراهم کردم، غسل نمودم و وضو گرفتم. تا آقا برگشتند، فرمودند: حاج محمدعلی غسل کردی و وضو ساختی؟ گفتم: بلی. فرمودند: دو رکعت نماز به جا بیاور، بعد از حمد 11 مرتبه «سورة قل هوالله» بخوان و این نماز امام حسین(ع) در این مکان است.

بعد از نماز، آقا دعایی را خواندند که یک ربع تا بیست دقیقه طول کشید و هنگام قرائت دعا، اشک مانند ناودان از چشم مبارکشان سرازیر بود.

هر جملة دعا را که می‌خواندند در ذهن من می‌ماند وحفظم می‌شد. دیدم مضامین دعا بسیار عالی است، ومن با اینکه دعا زیاد می‌خواندم و با ادعیه آشنا بودم، تا به حال دعایی مانند این دعا ندیده بودم. لذا در فکرم خطور کرد که فردا آن را برای روحانی کاروان بگویم بنویسد، لیکن تا این فکر به ذهنم آمد، دیدم آقا از فکر من خبر دارند، و فرمودند: این دعا مخصوص امام معصوم(ع) است و در هیچ کتابی نوشته نشده و از یاد تو می‌رود.

بعد از تمام شدن دعا نشستم و عرض کردم: آقا ببینید آیا توحید من خوب است که می‌گویم: این درخت و گیاه و زمین، همة اینها را خدای متعال آفریده و به این اعتقاد دارم. فرمودند: برای تو همین مقدار از خداشناسی کافی است و بیشتر از این از تو انتظار نمی‌‌رود.

عرض کردم: آیا من دوستدار اهل بیت(ع) هستم؟ فرمودند: آری و تا آخر هم هستید، و اگر آخر کار شیطان‌ها [بخواهند] فریب دهند، آل محمد(ع) به فریاد می‌رسند. عرض کردم: آیا امام زمان(ع) در این بیابان تشریف می‌آورند؟ فرمودند: امام الان در چادر نشسته‌اند. با اینکه حضرت با صراحت فرمودند، اما من متوجه نشدم و به ذهنم اینگونه رسید که یعنی امام در چادر مخصوص به خودشان نشسته‌اند. بعد گفتم: آیا در روز عرفه، امام با حاجی‌ها به عرفات می‌آیند؟ فرمودند: آری. گفتم: کجا هستند؟ فرمودند. حدود جبل‌الرحمة ولی نمی‌شناسند. گفتم: آیا فردا شب که شب عرفه است حضرت ولی‌عصر(ع) به خیمه‌های حجاج تشریف می آورند و به آنها نظر دارند؟

فرمودند: امام به چادر شما می‌آیند که فردا شب مصیبت عمویم حضرت ابوالفضل(ع) خوانده می‌شود.

سپس دو اسکناس صدریالی سعودی به من دادند و فرمودند: یک عمره برای پدرم به جا بیاور. اسم پدر شما چیست؟ فرمودند: «سیّد حسن». گفتم: اسم خودتان چیست؟ فرمودند: «سید مهدی». پول را گرفتم و قبول کردم.

آقا بلند شدند بروند. ایشان را تا دم چادر بدرقه کردم. حضرت برای معانقه برگشتم، آقا غائب شدند و دیگر ایشان را ندیدم. هر چه از طرف و آن طرف نظر کردم کسی را نیافتم. داخل چادر شدم و مشغول فکر بودم که این شخص کی بود؟ یک مرتبه متوجه شدم که ایشان حضرت بقیةالله ـ ارواحنا فداه ـ بوده‌اند، بخصوص آنکه اسم مرا می‌دانستند، فارسی حرف می‌زدند، از نیت من خبر داشتند و نامشان سید مهدی فرزند سید حسن بودند. بالاخره نشستم و زار زار گریه کردم. شرطه‌ها فکر می‌کردند که من خوابم برده و سارقان اثاثیة مرا برده‌اند، دور من جمع شدند، به آنها گفتم: مشغول مناجات بودم گریه‌ام شدید شد. به هر حال به یاد آن حضرت تا صبح گریستم و فردا که کاروان آمد، قصه را برای روحانی کاروان گفتم. او هم به مردم گفت: متوجه باشید که این کاروان مورد توجه امام(ع) است. در میان آنها شوری به پا شد.

تمام مطالب را به روحانی کاروان گفتم، ولی فراموش کردم که بگویم آقا فرموده‌اند، فردا شب چون شما متوسل به عمویم حضرت ابوالفضل(ع) می‌شوید، می‌آیم. شب عرفه شد. اهل کاروان جلسه‌ای تشکیل دادند و ضمن آن روحانی کاروان روضه حضرت ابی‌الفضل(ع) را خواند. اینجا به یاد گفتار امام زمان(ع) افتادم، هر چه نگاه کردم آن حضرت را داخل چادر ندیدم، ناراحت شدم و با خود گفتم. خدایا وعدة امام حقّ است. بی‌اختیار از مجلس بیرون آمدم، درب چادر حضرت ولی‌عصر(ع) را دیدم که بیرون خیمه ایستاده‌اند و به روضه گوش می‌دهند و گریه می‌کنند. عرض ادب کردم و می‌خواستم اشاره کنم مردم بیایند، آن حضرت را ببینند، اما آقا اشاره کردند که حرف نزن. به همان حال ایستاده بودند تا روضه تمام شد و دیگر حضرت را ندیدم. داخل چادر شدم و جریان را برای کاروان تعریف نمودم.

جان ما آمده از هجر تو بر لب بازآ
روز ما بین که بود تیره تر از شب باز آ
وی زدایندة غم از دل زینب بازآ
وی زدایندة غم از دل زینب بازآ

پیام‌ها و برداشت‌ها:

1. دعا کنیم خداوند توفیق زیارت خانة خودش و زیارت حضرت رسول(ص)، دختر گرامی‌شان و ائمة بقیع(ع) را روزی همة آرزومندان بگرداند، به خصوص جوانان سعی و جدیت بیشتری داشته باشند زیرا انسان در ایام جوانی هم بهتر می‌تواند مناسک حج را انجام دهد و هم از معنویت موجود در آن مکان‌های شریف بهرة بیشتری می‌برد.

برکات فراوان حج که در روایات آمده عبارتست از: پاکی از گناهان1، راه‌یابی به بهشت،2 دارا بودن نور حج3، آرامش و تسکین دل4، همنشینی با پیامبران و صالحان،5 در امان بودن از عذاب و خشم الهی6، دفع گرفتاری‌های دنیا و هراس‌های قیامت،7 استجابت دعا،7 تأمین سلامتی بدن و هزینه‌های زندگی و فراخی روزی8، پیشگیری از عذاب و هلاکت،9 و ...

شایسته است برای تحصیل این همه فوائد و برکات، جدّیت زیادتری نماییم و در همة زمان‌ها، به خصوص در ماه مبارک رمضان دعا نماییم که تقدیرات در شب قدر قطعی می‌گردد.

و اگر کسی مالک همة دنیا باشد، باز به اندازة پاداش یک حج ندارد، و مردگان در قبرهایشان آروز می‌کنند، کاش دنیا و آن چه در آن هست را می‌دادند و به جای آن پاداش یک حج به آنها داده می‌شد.10

2. خدمت و کمک به همسفران: در حضور رسول خدا(ص) سخن از مردی به میان آمد و دربارة او گفته شد: او آدم خوبی است. سپس دربارة اوصاف وی به پیامبر(ص) عرض شد: او با ما به حج آمد، هر زمان در مکانی منزل می‌کردیم، پیوسته مشغول ذکر خدا بود و لااله‌الاالله می‌گفت و وقتی حرکت می‌کردیم، پیوسته خدا را یاد می‌کرد و ذکر می‌گفت تا باز در منزلی دیگر فرود می‌آمدیم، رسول خدا(ص) فرمودند: پس چه کسی شترش را علوفه می‌داد و غذایش را آماده می‌کرد؟ پاسخ دادند: همة ما، فرمودند: همة شما از او بهترید.11

همچنین داستان امام سجاد(ع) که به طور ناشناس در کاروان حضور می‌یافتند و خدمت می‌کردند، معروف است12
اسماعیل خثعمی گوید: به امام صادق(ع) عرض کردم: وقتی ما به مکه می‌رسیم، همراهان ما، مرا نزد اثاثیه گذاشته، خود به طواف می‌روند. حضرت فرمودند: «پاداش و اجر تو از آنها بیشتر است»13

3. امام(ع) احاطة علمی به همة نیازها و مشکلات مردم دارند، و از بیماری و غصه‌های مردم نگران و محزون می‌شوند.

علامه مجلسی(ره) در بحارالانوار با سلسلة سند، از امیرالمؤمنین(ع) روایت کرده که فرمودند:

هیچ مؤمنی نیست که بیمار شود، مگر آنکه ما به بیماری او بیمار می‌شویم، و ناراحت می‌شود مگر آنکه ما به ناراحتی او ناراحت می‌شویم، و دعا نمی‌کند مگر آنکه برای دعای او آمین می‌گوییم، و ساکت نمی‌شود مگر آنکه ما برای او دعا می‌کنیم.

 رمیله عرض کرد: یا امیرالمؤمنین(ع) این فرمایش شما مربوط به کسانی است که در کنار شما در قصر کوفه هستند، پس نسبت به کسانی که در اطراف زمین هستند چگونه هستید؟ امام(ع) فرمودند:

ای رمیله، هیچ مؤمنی نه در شرق زمین و نه در غیر آن از ما غائب و مخفی نیست.14

4. لازم است در مباحث اعتقادی و کلامی، تحقیق کنیم. در بعضی از رساله‌های عملیه آمده که تقلید در مسائل اصول دین جائز نیست یا کافی نیست. مقدار فحص و تحقیق برای هر کسی به اندازة ظرفیت فکر و درک اوست. لذا امام(ع) به حاج محمد علی فرمودند: برای تو همین مقدار از خداشناسی کافی است و بیشتر از این از تو انتظار نمی‌رود. و مفهوم این کلام آن است که این مقدار برای برخی اشخاص کافی نیست.

5. در عین آنکه انسان، موجودی دارای اراده و اختیار است، اما گاهی به خاطر مصلحت‌هایی، در ذهن او تصرف می‌شود، به گونه‌ای که چیزی را که به طور طبیعی باید بفهمد، نمی‌فهمد. همچنین چه گاهی نیز مطالبی به او القاء می‌شود، که شخص به ظاهر ممکن است فکر کند که با تلاش خودش آن مطلب را به دست آورده است، در حالی که به خاطر توسل، دعا یا نمازی که انجام داده، مورد عنایت اهل بیت(ع) قرار گرفته است. داستان مقدس اردبیلی(ره) و گرفتن جواب سؤالات از امیرالمؤمنین(ع) معروف و مشهور است.

6 . امام زمان(ع) در موسم حج، حضور دارند و مناسک حج را به جا می‌آورند. دومین نائب خاص حضرت مهدی(ع)، جناب محمد بن عثمان عمری فرمود:

به خدا قسم، صاحب امر امامت همه سال‌ها در موسم حج حضور پیدا می‌کنند و مردم را می‌بینند و می‌شناسند و مردم هم ایشان را می‌بینند، ولی نمی‌شناسند.15

7. امام(ع) به مجالس مصائب اهل بیت(ع) به خصوص به مصیبت‌های جدشان سیدالشهداء(ع) و عمویشان حضرت اباالفضل(ع)، عنایت و توجه ویژه دارند، و در واقع صاحب عزا هستند و چه بسا حضور هم پیدا می‌کنند.

8. سزاوار است حاجی اگر حجّ واجب خویش را انجام داده است، به نیابت از پیامبر اکرم(ص) و ائمه معصومین(ع) و حضرت فاطمه(س) حج، عمره، یا طواف انجام دهد.

موسی بن قاسم گوید: به امام جواد(ع) عرض کردم: تصمیم دارم به نیابت شما و پدرتان طواف کنم، لیکن به من گفته شده که نمی‌توان به نیابت از اوصیا طواف انجام داد. امام(ع) فرمودند: «بله (می‌توان انجام داد) و هر مقدار برای تو امکان دارد طواف کن که این کار جائز است».

موسی بن قاسم گوید: پس از سه سال به حضور آن حضرت شرفیاب شدم و عرض کردم: من پیشتر از شما اجازه گرفتم تا به نیابت از شما و پدرتان طواف کنم، شما به من اجازه دادید و من نیز به نیابت از شما و پدرتان زیاد طواف کردم. سپس چیزی در قلب من گذشت و به آن عمل کردم. حضرت فرمودند: «چه بود؟» گفتم: یک روز به نیابت از رسول خدا(ص) طواف کردم. امام جواد(ع) سه مرتبه فرمودند: «صلی‌الله علی رسول الله». سپس روز دوم به نیابت امیرمؤمنان(ع) روز سوم به نیابت  از امام حسن(ع) روز چهارم به نیابت از حسین بن علی(ع). روز پنجم به نیابت از علی بن الحسین(ع)، روز ششم به نیابت از ابوجعفر بن علی(ع)، روز هفتم به نیابت از جعفر بن محمد(ع)، روز هشتم به نیابت از پدرتان موسی بن جعفر(ع)، روز نهم به نیابت از پدرتان علی(ع) و در روز دهم به نیابت از شما ای آقای من. و اینها کسانی هستند که  به ولایتشان پای بندم. امام جواد(ع) فرمودند: « در این صورت به دینی اعتقاد دانی که خداوند جز آن را از بندگانش نپذیرد».

گفتم: گاهی نیز به نیابت از مادرتان فاطمه(س) طواف می‌کردم. امام(ع) فرمودند: «به نیابت از مادرم زیاد طواف کن و این برترین کاری است که انجام می‌دهی، انشاءالله.»16

و در حدیث دیگر است که، اگر هنگام طواف و نماز طواف، یا زیارت قبر نبی اکرم(ص) نیت کردی که این طواف و نماز و یا زیارت از طرف پدر و مادر و زوجه و فرزندان و دوستان و جمیع اهل شهرم باشد، و بعد به هر کدام از آنها خبر دادی که من برای شما طواف و نماز و یا زیارت به جا آوردم در گفتار خود صادق هستی.17

در اینجا لازم است عرض کنم که بعضی از مراجع معظم تقلید ـ ادام الله ظلّهم ـ نیابت از امام زمان(ع) را در حج اشکال داشته و احتیاط فرموده‌اند که حج را برای خودش به جا آورده و سپس ثواب آن را هدیه خدمت آن حضرت نماید.
9. امام(ع) عالِم به همة نعمت‌ها و زبان‌های رائج هستند و به هر زبانی بخواهند تکلم می‌کنند، و روایات در این زمینه نزدیک به تواتر ست.

زمانی اباصلت تعجب کرد که امام هشتم(ع) همیشه با هر کسی با زبان خودش سخن می‌گفتند و امام(ع) فرمودند: ای اباصلت من حجّت خداوند بر مخلوقات هستم و خدا بر هیچ گروهی کسی را حجت قرار نمی‌دهد، که زبان‌ها و لغت‌های آنها را نداند.

امام هفتم(ع) چند نفر غلام رومی داشتند که با زبان رومی به همدیگر می‌گفتند ما هر سال فصد می‌کردیم و اینجا فصد نمی‌کنیم و امام(ع) به دنبال طبیب برای فصد آنها فرستادند18.

و جمعی از اهل خراسان بر حضرت صادق(ع) وارد شدند، بدون اینکه چیزی بپرسند، حضرت فرمودند: «من جمع مالاً من مهاویش اذهبه الله فی نهابر». آنها گفتند: فدایت شویم ما این سخن را نمی‌فهمیم. حضرت فرمودند: «هر مال که از باد آید بدم شود».19 کنایه از آنکه مال باد آورده باد برده است.

10. خبر دادن امام(ع) از واقعة آینده، به معنای جبری بودن آن واقعه نیست. مثلاًٌ اگر فرمودند فلان‌کس این عمل را انجام داد، آن شخص عمل مذکور را با اختیار خودش انجام می‌دهد، چنانچه اگر خبر نمی‌دادند باز همان واقعه به کیفیت اختیاری‌اش واقع می‌شد. آگاهی امام(ع) نظیر یک آینه می‌ماند که آنچه مقابل او قرار می‌گیرد با هر رنگی که باشد تصویر آن را نشان می‌دهد، نه آنکه چون تصویر در آینه مثلاً به رنگ سبز است باید جسم مقابلش هم جبراً سبز باشد. رنگ اختیار یا جبری بودن اعمال انسان‌ها به هرگونه که هست علم امام(ع) را تشکیل می‌دهد، نه آنکه علم امام(ع) باعث شود که قضیه‌ای به طور جبر واقع شود.

منتظر من می‌نشینم شه بیاید یا نیاید
بلکه رخسارش ببینم شه بیاید یا نیاید
معجز او آتش بدن زد گر بسوزم یا نسوزم
روز و شب  با غم قرینم شه بیاید با نیاید
رنج خار از چیدن گل گر ببینم یا نبینم
می‌کنم صبر و تحمل شه بیاید یا نیاید
اشک غم با یاد رویش من بریزم یا نریزم
می‌کشم بار فراقش شه بیاید یا نیاید
با جفا و جور دشمن گر بسازم یا نسازم
دوست خواهد این‌چنینم شه بیاید یا نیاید
غرقه در عرفات هجرم او بخواهد یا نخواهد
برگذشته از سر آیم شه بیاید یا نیاید
کاش می‌مردم از این غم او ببیند یا نبیند
می‌شدم قربان کویش شه بیاید یا نیاید
نه توانم صبر کردن گر بدانم یا نداند
نه مرا تاب جدایی شه بیاید یا نیاید
خاطرش افسرده حیران گر بگوید یا نگوید
سوخت مغز استخوانم شه بیاید یا نیاید
(آیت‌الله میرجهانی)


سیدابوالحسن مهدوی


پی‌نوشت‌ها
:
1. حرّ عاملی، وسایل الشیعه، ج 11، ص 109.
2. مستدرک الوسائل، ج 2، ص 8.
3. کلینی، کافی، ج 4، ص 355.
4. مجلسی، بحارالانوار، ج 75، ص 183.
5. من‌لایحضره الفقیه، ج 2، ص 235.
6. کلینی، همان، ج 4، ص 226
7. طوسی، امالی، ص 668.
8. الحج فی الکتاب و السنة، ص 162.
9. کلینی، همان، ج 4، ص 252.
10. کلینی، همان، ج 4، ص 271.
11. حرّ عاملی، همان، ج 11، ص 110.
12. مکارم‌الاخلاق، ج 1، ص 564.
13. حرّ عاملی، همان، ج 11، ص 430.
14. کلینی، همان، ج 4، ص 545.
15. مجلسی، همان، ج 26، ص 140؛ بصائر الدرجات، ص 72.
16. حرّ عاملی، همان، ج 8، ص 96.
17. همان، ج 8، ص 141.
18. همان، ج 8، ص 144.
19. بصائرالدرجات، جزء 7، باب 12، ص 358.
20. همان، باب 11، ص 356.

لازمه دیدار

سیدابوالحسن مهدوی
 گاه سؤال می‌شود چه عمل، یا ختم و ذکری باعث می‌شود که شخص توفیق شرفیابی خدمت حضرت ولیّ‌عصر ـ ارواحنا فداه ـ را پیدا کند؟ در جواب باید گفت هر چه انسان دین اسلام را بهتر بشناسد و به همه جوانب آن عمل کند زمینه برای چنین توفیقی در وجود او زیادتر می‌شود. زیرا در اثر شناخت دین و عمل به دستورات آن، سنخیّت روحی و نزدیکی باطنی و قرب معنوی به آن حضرت پیدا می‌کند، و به دنبال این نزدیکی روحی است که امکان تقرّب جسمی به محضر آن عزیز سفر کرده و مجالست و بهره‌مندی از نورانیت کلامش برای شخص میسر می‌شود.

البته واضح است که همة این دیدارها و تشرفات، به لطف و فضل الهی است و هیچ‌گاه کسی به خودی خود، لیاقت درک محضر نورانی آن حضرت را پیدا نمی‌کند، زیرا چنین لیاقتی مختصّ خود معصومین(ع) است که در رتبه ومنزلت و نورانیت، از یک شجرة طیبّه هستند، اما غیر معصومان به فضل الهی و حکمت‌ها و زمینه‌ها و مصلحت‌هایی که وجود دارد، این توفیق نصیب آنها می‌گردد.

یکی از امور مؤثر در ایجاد زمینة ملاقات و تحصیل مصلحت، ختم‌ها و ذکرهایی است که بعضاً تجربه هم شده؛ بخصوص اگر از طرف کسی که صاحب سلوک عملی و تأثیر نفسی است، صادر شده باشد.

حکایت تشرف مرحوم آیت‌الله شیخ عبدالنبی اراکی، یکی از همین نمونه‌هاست که جناب حجت‌الاسلام و المسلمین آقای سید محمد مهدی مرتضوی لنگرودی، ماجرای آن را بدون واسطه از خود آن مرحوم شنیده و نوشته است تا در اختیار خوانندگان و عشّاق امام زمان(ع) قرار گیرد.

قبل از ذکر ماجرا، لازم است عرض کنم که مرحوم آیت‌الله شیخ عبدالنبی اراکی از قفهای بزرگ حوزة علمیه نجف و قم بودند. در 27 رجب 1308ق. در اراک متولد شده، پس از رشد، دو سال در همدان تحصیل و سپس در اراک، دروس سطح را تمام نموده، در سال 1327ق. به نجف هجرت کردند. ایشان در سال 1368 قمری به ایران بازگشته، بنا به تقاضای جمعی از فضلای اراکی و دیگران، رحل اقامت افکندند و به تدریس خارج پرداختند. و سرانجام در سال 1387ق. در سن حدود هشتاد سالگی وفات نمودند و جنازه‌شان با استقبال و تجلیل فراوانی تشییع و در قم، حرم حضرت معصومه(س) در مسجد بالاسر، پایین قبر مرحوم آیت‌‌الله حائری به خاک سپرده شد.

حجت‌‌الاسلام و المسلمین مرتضوی لنگرودی نوشته است:
یک روز آیت‌ الله اراکی برای دیدن مرحوم آیت‌‌الله والد به منزل ما آمدند و پس از گفت‌وگوهای اولیه، آیت‌‌الله اراکی(ره) آیت‌‌الله والد را مخاطب قرار دادند و گفتند: «شما که از نظر ما نسبت به آیت‌‌الله سید ابوالحسن اصفهانی تا اندازه‌ای با اطلاع بودید و می‌دانستید که ما مروّج ایشان نبودیم، بلکه در مجامع علما و فضلا، نسبت به ایشان می‌گفتیم که: ما از آیت‌الله اصفهانی آن‌قدر کمتر نیستیم که مرجعیّت ایشان را ترویج نماییم».

آیت‌الله والد گفتار ایشان را تصدیق نمود و چنین گفتند: «آری شما چنین ادعایی می‌کردید، ولی در واقع به مراتب از ایشان کمتر بودید حتی می‌توانم بگویم قابل مقایسه با ایشان نبودید‌».

آیت‌الله اراکی گفتند: «به هر حال من امروز می‌خواهم عظمت و شخصیت آیت‌‌الله اصفهانی را برای شما بیان نمایم». آنگاه به سخنان خود، چنین ادامه دادند:

«یک روز در نجف اشرف  مشهور شد که یک نفر مرتاض هندی که از راه حق، ریاضیت کشیده و به مقاماتی رسیده، به نجف اشرف آمده است. فضلا و علما و طلاب به دیدار او می‌رفتند، از جمله، من هم به دیدار وی رفتم و به مرتاض گفتم: آیا در مدت ریاضت خود ختم یا ذکری به دست آورده‌ای که بشود به وسیله آن، به خدمت آقا امام زمان ـ روحی له الفداء ـ رسید؟! وی در جواب گفت: آری من یک ختم مجرب دارم. من از وی دستور آن ختم مجرب را گرفتم؛ دستور ختم چنین بود:«با طهارت بدن و لباس، به بیابان برو و نقطه‌ای را انتخاب کن که محل رفت و آمد نباشد، بعد با حالت وضو رو به قبله بنشین و خطی دور خود بکش و مشغول ختم شو؛ پس از انجام ختم، هر کس که به نزد تو آمد، آقا امام زمان ـ روحی له الفداء ـ است».آیت‌‌الله اراکی ادامه دادند: «من به بیابان سهله رفتم و طبق دستور، ختم را انجام دادم، همین که ختم تمام شد سیدی را دیدم که عمامه‌ای سبز رنگ داشت و بود، به من فرمود، چه حاجتی داری؟ من فوراً در جواب گفتم: به شما حاجتی نیست.

سید فرمود: «شما ما را خواستید که به اینجا بیاییم». من گفتم: شما اشتباه می‌کنید، من شما را نخواستم، سید فرمود: «ما هرگز اشتباه نمی‌کنیم. حتماً شما ما را خواسته‌اید که به اینجا آمده‌ایم وگرنه ما در اقطار دنیا کسانی را داریم که در انتظار ما به سر می‌برند. ولی چون شما زودتر این درخواست را کرده‌اید، اول به دیدار شما آمده‌ایم، تا حاجت شما را برآوردیم و آنگاه به جای دیگر برویم».

گفتم: ای آقا سید، من هر چه فکر می‌کنم، با شما کاری ندارم، شما می‌توانید به نزد آن کسانی که شما را می‌خواهند بروید، من در انتظار شخص بزرگی به سر می‌برم. سید لبخندی بر لبانش نقش بست و از کنار من دور شد، چند قدمی بیش دور نشده. بود که این مطلب به خاطرم خطور کرد که، نکند این شخص امام زمان ـ روحی‌له الفداء ـ باشند، به خود گفتم: شیخ عبدالنبی مگر آن مرتاض نگفت، جایی را اختیار کن که محل عبور و مرور اشخاص نباشد ... و بعد از ختم هر کس را دیدی، همان آقا امام زمان(ع) است؛ و تو بعد از انجام ختم کسی را غیر از این سید ندیدی. حتماً این سید امام زمان(ع) است.

فوراً به دنبالش روانه شدم، ولی هر چه تلاش کردم به او نرسیدم، ناچار عبا را تا کردم و در زیر بغل قرار دادم و نعلین را به دست گرفتم و با پای برهنه، دوان دوان در پی سید می‌رفتم ولی به او نمی‌رسیدم، هر چند سید آهسته راه می‌رفت.

در این صورت یقین کردم آقا سید بزرگوار، امام زمان ـ روحی له الفداء ـ است. چون زیاد دویدم خسته شدم، قدری استراحت کردم، ولی چشم من به سید دوخته شده بود و مراقب بودم که سید به کدام یک از کوخ‌های عربی وارد می‌شود تا من هم بعد از مقداری استراحت به همان کوخ بروم. از دور دیدم به یکی از کوخ‌های غربی وارد شدند. بعد از مدت کوتاهی به سوی آن کوخ رفتم. پس از چندی راه‌پیمایی به آن کوخ رسیدم. درب کوخ را زدم، شخصی آمد و گفت: چه کار دارید؟ گفتم: سید را می‌خواهم. گفت: دیدار سید نیاز به اجازة ورود دارد، صبر کن بروم و برای شما اذن دخول بگیرم. وی رفت و پس از چند لحظه آمد، و گفت: آقا اذن دخول دادند. وارد کوخ شدم، دیدم همان سید بر روی تخت محقّری نشسته است، سلام کردم و جواب شنیدم. فرمود: بیایید و بر روی تخت بنشینید، اطاعت کردم و بر روی تخت رو به روی سید نشستم. پس از تعارفات، مسائل مشکلی داشتم، خواستم یک به یک از آقا سؤال کنم، اما هر چه فکر کردم حتی یکی از آن مسائل مشکل به یادم نیامد. پس از گذشت مدتی فکر، سربلند کردم، و آقا را در حال انتظار دیدم، خجالت کشیدم و با شرمندگی تمام عرض کردم: آقا اجازة مرخصی می‌فرمایید. فرمود: بفرمایید.از کوخ خارج شدم، همین که چند قدم راه رفتم، یک به یک مسائل مشکل به یادم آمد. گفتم من این همه زحمت کشیدم تا به اینجا رسیدم و نتوانستم از آقا استفاده‌ای بنمایم، باید پررویی کنم، دوباره درب کوخ را بزنم، به خدمت آقا برسم و مسائل مشکلم را سئوال نمایم.

درب کوخ را زدم، دوباره همان شخص آمد. به او گفتم: می‌خواهم دوباره خدمت آقا برسم. وی گفت: آقا نیست. گفتم: دروغ نگو، من برای کلاشی نیامده‌ام، مسائل مشکلی دارم، می‌خواهم به وسیلة پرسش از آقا حلّ شود.وی گفت: چگونه نسبت دروغ به من می‌دهی؟ استغفار کن! من اگر قصد دروغ کنم هرگز جایم در اینجا نخواهد بود. ولی بدان، این آقا مانند آقایان دیگر نیست؛ این امام والامقام  در این مدت بیست سال که افتخار نوکری او را دارم، برای یک مرتبه زحمت درب باز کردن را به من نداده است، گاهی از درب بسته وارد می‌شود. گاهی از دیوار وارد می‌شود. گاهی سقف شکافته می‌شود و وارد این کوخ می‌شود، گاهی مشاهده می‌کنم بر روی تخت نشسته و مشغول عبادت و یا ذکر گفتن است. و گاهی مشاهده می‌نمایم که نیست، ولی صدای مبارکش به گوش می‌رسد و گاهی ابداً در کوخ نیست، گاهی پس از گذشت چند لحظه باز مشاهده می‌کنم که بر روی تخت می‌باشد، گاهی مدت سه روز طول می‌کشد و تشریف فرما نمی‌شود، گاهی چهل روز، گاهی ده روز، گاهی چند روز پی‌درپی در این کوخ تشریف دارد، کار این آقای بزرگوار متفاوت از دیگران است.گفتم: معذرت می‌خواهم و از نسبتی که دادم استغفار می‌کنم. امیدوارم که مرا ببخشی. گفت: بخشیدم. گفتم: آیا برای حل مسائل مشکل من راهی داری؟ گفت: آری، هر وقت آقا امام زمان(ع) در اینجا تشریف ندارند، فوراً در جای ایشان نایب خاصّشان ظاهر می‌گردد و برای حلّ جمیع مشکلات آمادگی دارد. گفتم: می‌شود به خدمت نایب خاصّشان رسید؟ گفت: آری. وارد کوخ شدم، دیدم بر جای آقا امام زمان(ع) حضرت آیت‌‌الله آقا سید ابوالحسن اصفهانی نشسته است. سلام کردم و جواب شنیدم. بعد با لبخند و لهجة اصفهانی فرمود: حالت چطور است؟ گفتم: الحمدالله. بعد مسائل خود را یکی پس از دیگری مطرح کردم، همین که هر مسئله‌ای مطرح می‌شد، بدون تأمل جواب مسئله را با نشانه می‌داد، و می‌گفت: این جواب را «صاحب جواهر» در فلان صفحه، «صاحب حدائق» در فلان جا داده است. و جواب آن مسئله را «صاحب ریاض» در فلان صفحه از ریاض داده است و ... جواب‌ها کاملاً تحقیق شده و قانع کننده بود.

پس از حلّ جمیع مسائل مشکل، دستش را بوسیدم و از خدمتش مرخص شدم. همین که بیرون آمدم با خود گفتم: آیا این آقا سید ابوالحسن اصفهانی بود، یا شخص دیگری به شکل و قیافة ایشان بود. مردّد بودم، با خود گفتم: تردید شما وقتی از بین می‌رود که به نجف بروی و به خانة سید وارد شوی و همان مسائل را مطرح کنی، اگر همان جواب‌ها را از سید بدون کم و زیاد شنیدی در این صورت یقین خواهی کرد که آن سید، همان آقا سید ابوالحسن اصفهانی است، و اگر به آن نحو جواب نشنیدی، یا آنها را طور دیگر شنیدی، آن سید غیر از آیت‌‌الله سید ابوالحسن است.به نجف که وارد شدم یکسره به منزل آیت‌الله سید ابوالحسن اصفهانی رفتم و به اتاق مخصوص ایشان وارد شدم، سلام کردم، جواب شنیدم. با حالت خنده همان طور که در کوخ لبخند زد و با لهجة اصفهانی فرمود: حالت چطور است؟ من هم جواب دادم. بعد مسائل به همان نحو مطرح شد و سید به همان صورت جواب دادند، بدون کم و زیاد.بعد فرمودند، حالا یقین کردی و از حالت تردید بیرون آمدی؟ گفتم: ای آقای بزرگوار! آری. بعد دست مبارکش را بوسیدم و همین‌که خواستم از خدمتش مرخص شوم به من فرمود: راضی نیستم درحال حیات و زندگی‌ام این جریان را برای کسی نقل کنی، بعد از مردنم مانعی ندارد».


ولـیّ عالـم امکــان کجایــی
به رضــوی یا کـه انـدر ذی  طوایـی
ز خورشید جمالت پرده بردار
برون کن ز آستین دست خدایی
(آیت‌الله میرجهانی)

پیام‌ها و برداشت‌ها:

1. کسی را به دیدة کم نگاه نکنیم، شاید که او یکی از اولیا و مقربان درگاه الهی باشد، حتی ممکن است مولای انس و جان حضرت صاحب‌الزمان(ع) باشند. در روایت است که وقتی آن حضرت ظهور می‌نمایند، بعضی از مردم می‌گویند ما این آقا را بارها دیده بودیم ولی باور نمی‌کردیم که ایشان آخرین ذخیره الهی باشند. 2. استفاده از هر کس، متناسب با حرفه و تخصص اوست. در مجالست با پزشک، سؤالات مربوط به بیماری و درمان مطرح می‌شود. در محضر عالم سؤالات مربوط به عقائد و اخلاق و احکام گفته می‌شود. بهترین استفاده از محضر امام و حجت خداوند نیز همین استفاده‌های دینی مربوط به قرآن و حدیث برای رشد روحی و معنوی است.3. لازم است انسان در سؤال کردن از مطالب علمی، حیا نکند که شرم در سؤال کردن، باعث باقی ماندن در جهل و ضلالت می‌شود.
از امام صادق(ع) نقل شده است که فرمودند:
من رقّ وجهه، رقّ علمه.1
کسی که شرمش زیاد باشد، علمش اندک شود.
بله حیای مطلوب و صحیح همان حیای از خداوند متعال است نسبت به گناهان در خلوت چنان چه در پیش مردم از عمل خلاف حیاء می‌کند.
امام کاظم(ع) فرمودند:
إستحیوا من الله فی سرائرکم کما تستحیون من النّاس فی علانیتکم.2
در خفا از خداوند حیا کنید، چنان‌که در آشکار، از مردم حیا می‌کنید.
4. باید مواظب باشیم از نسبت دادن کار ناشایسته مثل دروغ و غیبت و ... بدون دلیل قطعی به افراد خودداری کنیم. به خصوص هنگام عصبانیت کنترل بیشتری احتیاج است. و چنانچه خدای ناکرده نسبت دادیم بلافاصله جبران کرده و عذرخواهی کنیم.
5. انسان‌های وارسته و پاک به خصوص کسانی که ارتباطی با آقای عالم، حضرت حجت(ع) دارند، نه‌تنها از گناه کردن پاک و منزّه هستند، بلکه از قصد و فکر گناه هم خود را منقطع کرده و بلکه متنفر از گناه و معصیت هستند.
6. دیدار و مجالست با حضرت مهدی(ع)، هیچ‌گاه به لیاقت نیست بلکه به فضل و رحمت الهی است. گرچه با تلاش دینی زمینه بیشتری برای امکان ملاقات فراهم می‌گردد. باید همچون سلمان فارسی، «منّا أهل البیت» شد تا تفضل الهی توأم با حکمت او گشته، توفیق شرفیابی نصیب شود والاّ معصومین(ع) از یک شجرة طیبه و بقیة مردم از درختان پراکندة دیگر هستند.
من و علی از یک درخت ولی سایر مردم از درخت‌های مختلف‌اند.3
در کتاب جزیره خضراء آمده که علی بن فاضل مازندرانی از جناب شمس الدین که با پنج واسطه از اولاد حضرت صاحب‌الزمان(ع) است، سؤال می‌کند: آیا امام را دیده‌ای؟ فرمود: «نه ولی پدرم ـ رحمةالله علیه ـ
می‌گفت: که صدای آن حضرت را شنیده بود ولی شخص آن حضرت را ندیده بود. اما پدرش ـ رحمةالله علیه ـ هم شخص آن حضرت را دیده بود و هم صدایش را شنیده بود».
پرسیدم: چگونه است که این افتخار نصیب یکی می‌شود و شامل دیگری نمی‌شود؟
فرمود: «برادر! خداوند تبارک و تعالی، هر که را بخواهد مشمول الطاف خود گرداند. همه اینها بر اساس حکمت الهی است».4
7. ریاضیت به معنای عمل کردن بر خلاف خواهش و تمایل نفس است و چنانچه کسی مدتی موفق به انجام آن شود قدرت روحی او زیاد گشته، می‌تواند تصرفاتی در جهان هستی نماید که بر خلاف قدرت و توانایی متعارف مردم است؛ مثلاً طیّ‌الارض، علم کیمیا، اطلاع از آینده و یا فکر مردم را دارا می‌شود.
ریاضت گاهی باطل و حرام است و گاه صحیح و شرعی. آنجا که ریاضت ضرری به جسم وارد می‌کند یا ریاضت او باعث ترک عمل واجب مثل نماز یا انجام دادن کار حرامی می‌شود جائز نیست. ولی مخالفت با نفس در آنجا که در مسیر انجام واجبات و ترک محرمات به خصوص کارهای حرامی که نفس خیلی تمایل به آن دارد، صحیح و گاه واجب است؛ مثلاً مخالفت با هوای نفس در نگاه حرام یا غیبت کردن یا خوردن ربا یا شنیدن موسیقی، یا انجام عمل واجب یا مستحب مثل نماز شب از تمایل نفس به خوب صرف‌نظر می‌نماید. از طرفی لازم است بدانیم بر خلاف آنچه که بسیاری در تلاش و میل به داشتن کارهای خارق‌العاده دارند، هیچ وقت چنین اموری به خودی خود ارزش و کمال برای انسان نیست. لذا در دین هیچ‌گاه تشویق و تحریک به رسیدن به آن نشده و یا ثوابی برای داشتن آن در نظر گرفته نشده است، زیرا اگرچه این نوع کارها برای جلب توجه مردم به شخص و در نهایت به خودنمایی و شهرت او می‌انجامد ولی سرمایه باقی و کمال جاودانی برای او در قیامت محسوب می‌شود. بله سرمایة هر انسانی در پیدا کردن علم توحید و یقین به آن است که انسان را مافوق دنیا می‌کند و دنیا را در خدمت او قرار می‌دهد، گرچه توجهی به دنیا ندارد. پیرمردی که عمر خود را سپری کرده و مایل بود قبل از آنکه بمیرد، ماحصل تلاش عمر خویش را که طی الارض و علم کیمیا بود به آیت‌الله انصاری همدانی تعلیم دهد، با کمال تعجب مواجه با انکار ایشان شد و وقتی سؤال کرد که چرا خودداری می‌کنید مگر شما چه چیزی دارید که احتیاج به این دو ندارید؟
فرمودند: «علم توحید دارم».
8. گاهی ادعاهای انسان‌ها در داشتن کمالات، به‌خصوص در مسائل علمی غیر واقعی است و این نامش حبّ نفس است که باعث می‌شود شخص همیشه خود را فوق آنچه که هست بپندارد، به‌خصوص وقتی که تعریف و تشریق اطرافیان و مریدان را می‌بینید.
ولی چنانچه شخص منصف و همیشه خواهان حقّ و آمادة پذیرایی آن باشد خداوند متعال به لطف خوش او را هدایت و ازجهل مرکبی که باعث ادعای کاذبی شده او را در می‌اورد. و این ضمانت الهی است که انسان‌هایی که خالصانه در تلاش برای فهم حقائق هستند به واقعیات دسترسی پیدا می‌کنند. خداوند متعال می‌فرماید:
 والّذین جاهدوا فینا لنهدینّهم سبلنا و إنّ الله لمع المحسنین.5
9. گاهی مراجع تقلید که در زمان غیبت ولی‌عصر(ع) به عنوان نوّاب عام آن حضرت محسوب می‌شوند، دارای ارتباطاتی مستحکم و عنایات ویژه و رحمت رحیمی آن حضرت هستند. و آشکار است که هنگامی که آن حضرت می‌فرمایند:
من یاد شما را فراموش نکرده و رعایت حال شما را دارم والّا بلا بر شما نازل و دشمنان شما را از بیخ و بن برمی‌کندند.6
بیشترین محل فرود این لطف و عنایت می‌بایست به نائب ایشان یعنی مجتهد جامع‌الشرایط و ولی فقیه باشد، تا از طریق این مرکز به همة جهان اسلام و بالاخصّ شیعیان برسد.
10. لازم است در مسائل اعتقادی بعضی اصول دین که جهان‌بینی انسان را تشکیل می‌دهد تحقیق کرده، به عالم مراجعه کنیم و از او دلیل بخواهیم ولو با مراجعه به کتاب او. همچنین در مسائل اخلاقی به اسناد اخلاق مراجعه کرده تا کیفیت تهذیب اخلاق را از او یاد گرفته و عمل کنیم. اما در مسائل فقهی و احکام شرعیه بعد از آنکه اعلم در فقه را توسط اهل خبره تشخیص داده، به او مراجعه و از او تقلید می‌کنیم؛ همچون مریضی که برای مراجعه به طبیب، ابتدا و از اهل فن در آن رشته، اعلم به مسائل پزشکی را پیدا می‌نماید و سپس با مراجعه به او، فرمان طبابت او را شنیده و تقلید می‌نماید بدون آنکه سؤال از علت فرمان او بکند، زیرا فهم دلیل و علت در ین گونه مسائل، مختص به خود متخصص است و اگر کسی بخواهد اطلاع از آن پیدا کند، لازم است همان راهی را که سال‌ها آقای متخصص زحمت کشیده، طی نماید تا بتواند از دلیل و علت اطلاع پیدا کند.

دلم قرار نمی‌گیرد از فغان بی‌تو
سپندوار ز کف داده‌ام عنان بی‌تو
ز تلخ‌کامی دوران نشد دلم فارغ
ز جام عشق لبی تر نکرد  جان بی‌تو
چو آسمان مه آلوده‌ام ز تنگدلی
پر است سینه‌ام از اندوه گران بی‌تو
نسیم صبح نمی‌آورد ترانة عشق
سر بهار ندارند بلبلان بی تو
لب از حکایت شب‌های تار می‌بندم
اگر  امان دهدم چشم خون فشان بی‌تو
چو شمع کشته ندارم شراره‌ای به زبان
نمی‌زند سخنم آتشی به جان بی‌تو
ز بیدلی و خموشی چو نقش تصویرم
نمی‌گشایدم از بی خودی زبان بی‌تو
گزارش غم دل را مگر کنم چو امین
جدا از خلق به محراب جمکران بی‌تو
(حضرت آیت‌الله خامنه‌ای، دام ظله)

پی‌نوشت‌ها
:
1. حرّ عاملی، وسایل الشیعه، ج 8، ص 518، باب عدم جواز الحیاء من السؤال عن احکام الدین؛ مجلسی، بحارالانوار، ج 71، ص 330.
2. مجلسی، همان، ج 78، ص 309.
3. فرازی از دعای ندبه.
4. جزیرة خضراء، ص 173.
5. سوره عنکبوت (29)، آیة 69.
6. طبرسی، احتجاج، ص 497.

حکایت دیدار

در دوران هشت سال دفاع مقدس، یک روز شهدای زیادی را برای تشییع به شیراز آورده بودند. تعداد بسیاری از خانواده‌ها داغدار و مردم عزادار بودند. من برای تسلّای دل بازماندگان, پیشنهادی به ذهنم رسید و آن اینکه از علمای شیراز دعوت کنیم که ضمن آنکه در تشییع جنازة شهدا حضور پیدا می‌کنند, هر عالمی خواندن تلقین چند نفر را به عهده بگیرد تا مقداری باعث تسکین روحیة دیگران باشد.


شهید سید احمد خادم‌الحسین، یکی از شهدای گرانقدر شیراز و ارادتمند به آستان بلند امام عصر ـ صلوات الله علیه ـ گفته است:

محبت و عشق به امام زمان(عج)، بهترین راه برای اطاعت از فرامین آن حضرت و تحمل سختی‌ها و وادار کردن نفس به ترک همة گناهان است. گرچه خلقت بهشت و جهنم هم می‌تواند انسان را به سمت بندگی خداوند متعال بکشاند. امّا واضح است که هیچ عاملی به اندازة محبت نمی‌تواند محب را هم سنخ با محبوب کند. محبت می‌تواند پیکر بی‌جان و مردة انسان را به تحرک درآورد تا چه رسد به انسان زنده. حکایتی را که نقل می‌کنم شاهدی بر این مدعاست.

حدود سال 1372 بود که قضیه‌ای را در ابتدا، با واسطه شنیدم و سپس برای آنکه آن را بدون واسطه شنیده باشم، سفری به شهر شیراز رفتم و به خدمت حجت‌الاسلام والمسلمین حاج آقا طوبائی ـ که اصل جریان برای ایشان اتفاق افتاده بود ـ رسیدم. عصر جمعه‌ای بود که به مسجد ایشان وارد شدیم و نماز مغرب و عشا را به امامت ایشان به جا آوردیم. بعد از نماز عشا، ایشان بر فراز منبر رفت و پیرامون حضرت حجت بن الحسن(ع) صحبت نمود و این ظاهراً برنامة دائمی عصر‌های جمعه ایشان بود.پس از اتمام سخنرانی, خدمت ایشان رسیدم و پس از معرفی خود اظهار داشتم که، ما در اصفهان داستانی به واسطة یکی از آشنایان از شما شنیده‌ایم و اکنون به خدمت‌تان رسیده و مایل هستم که آن را از زبان خود شما بشنوم. حاج‌آقا طوبائی هم به گرمی از ما استقبال نمود و با کمال بزرگواری و محبت تمام جریان را برای ما نقل کردند و پس از آن نوار کاستی را که حاوی همان صحبت‌ها بود به ما هدیه داد. اصل داستان از این قرار است:

در دوران هشت سال دفاع مقدس، یک روز شهدای زیادی را برای تشییع به شیراز آورده بودند. تعداد بسیاری از خانواده‌ها داغدار و مردم عزادار بودند. من برای تسلّای دل بازماندگان, پیشنهادی به ذهنم رسید و آن اینکه از علمای شیراز دعوت کنیم که ضمن آنکه در تشییع جنازة شهدا حضور پیدا می‌کنند, هر عالمی خواندن تلقین چند نفر را به عهده بگیرد تا مقداری باعث تسکین روحیة دیگران باشد. پیشنهاد خود را با امام جمعة محترم شیراز، آیت‌الله حائری شیرازی در میان گذاشتم و ایشان هم از این پیشنهاد استقبال کردند. لذا از علما دعوت نمودیم و آنها هم حضور پیدا کردند و هنگام تدفین هر شهیدی, تلقین آنها را می‌خواندند. خواندن تلقین میت مستحب است, هنگامی که میتی را در قبر می‌خوابانند و گونة راست صورت او را در کف قبر می‌گذارند, شخص تلقین کننده، گوش میت را مختصر تکانی می‌دهد و سپس عقاید صحیح را که شامل اعتقاد به توحید, قبله, قرآن, نبوت انبیا و امامت دوازده امام(ع) را با ذکر نام‌ هر کدام, به میت یادآوری می‌نماید. روح میت که در آنجا حاضر و ناظر است ضمن شنیدن تلقین جملات, از وحشتی که در اثر وارد شدن جسم او به خانة جدید برای او حاصل شده، مقداری کاسته می‌شود و مأنوس با عقاید حقّه و اخلاق و اعمال صحیح خویش و مطمئن به لطف خدای کریم، لطیف، رحیم و عفو کننده می‌گردد. جملات تلقین در حاشیة کتاب مفاتیح الجنان آمده است.

بنده یادم نیست که دومین شهید بود یا سومین که می‌خواستم تلقین او را بخوانم که این قضیه اتفاق افتاد. اما یادم هست که نام آن شهید عزیز، «سید احمد خادم‌الحسین» بود. وقتی داخل قبر شدم و کنار شهید نشستم و می‌خواستم تلقین او را بخوانم, حالم منقلب بود و در این فکر بودم که شهید نیازی به تلقین کردن ندارد. آنها به مقام «احیاءٌ عند ربّهم یرزقون» رسیده‌اند، امّا در عین حال چون خواندن آن مستحب است و باعث تسکین خاطر بازماندگان می‌شود انجام وظیفه می‌کنم.وقتی شروع کردم به تلقین خواندن و رسیدم به نام ائمة اطهار(ع) و اسم آنها را یکی پس از دیگری می‌خواندم تا آنکه نام آخرین امام معصوم، حضرت بقیة‌الله ـ ارواحنا فداه ـ را بردم, ناگهان دیدم که شهید همان طور که سرش بر کف قبر گذاشته شده بود,‌ سرش را به احترام نام امام زمان(ع) از کف قبر بلند نمود و به اندازة حدود یک وجب بالا آورد و دو مرتبه بر کف قبر گذاشت. من که از قبل پیش‌بینی چنین صحنه‌ای را نکرده بودم آن‌چنان از این عمل احترام‌گونة شهید منقلب شدم که از خود بی‌خود شده و مدهوش افتادم، به گونه‌ای که یادم نمی‌آید خودم از قبر بیرون آمدم یا دیگران مرا از قبر بیرون آوردند. هر کس از اطرافیان قبر هم که شاهد این جریان بود حالش منقلب شد و به گریه افتاد.

بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر
کز آتش درونم دود از کفن برآید

بعد از اتمام مراسم, به فکر افتادم که تحقیقی راجع به زندگانی این شهید داشته باشم تا بفهمم شهیدی که بعد از شهادتش, جسم بی‌روح او این چنین احترامی به نام مقدس صاحب‌الزمان(ع) می‌گزارد و بلند می‌گردد, در زمانی که حیات دنیوی داشته چگونه از نام آن بزرگوار متأثر و منقلب می‌گشته و احترام به آن حضرت می‌گذاشته است؟ وقتی تحقیق نمودم متوجه شدم که این شهید در زمان حیات خویش, عاشق و دلباختة امام‌زمان(ع) بوده و در جبهه‌های دفاع مقدس نیز زیاد به یاد آن حضرت بوده و دیگران را هم به یاد آن عزیز دل‌ها می‌انداخته و در فراق حضرتش می‌سوخته و دیگران را می‌سوزانده‌ است.

خوشا تنهایی و شب‌های تارم
که با یاد تو اشک از دیده بارم
تو می‌دانی که در سوز و گدازم
شها مگذار اندر انتظارم
(آیت‌الله میرجهانی)

پیام‌ها و برداشت‌ها:
1. بعد از آنکه انسان خداوند متعال را شناخت, بندگی او را می‌کند, لکن برای این شناخت و بندگی, سه راه وجود دارد که معمولاً افراد بعد از شناخت خالق خویش از هر سه طریق استفاده کرده تا خود را به کمال بندگی و اطاعت متصف نمایند. آن سه راه عبارتند از:  محبت پروردگار؛ طمع به ثواب و درجات بهشت؛ ترس از عذاب و عقاب جهنم.
لکن راه محبت قوی‌ترین راه است زیرا که محبّ خداوند متعال دیگر سختی‌های سیر الی‌الله تعالی را حس نمی‌کند و اصلاً ناراحتی نمی‌بیند و ترک گناهان لذیذ نفسانی، برای او لذت عقلانی دارد. رسول خدا(ص) می‌فرمایند:
محبت شما به چیزی، شما را کور و کر می‌کند.1
2. تعزیت و تسلیت صاحب مصیبت مستحب است، چه قبل از دفن میت و چه بعد از آن. علامه مجلسی در کتاب بحارالانوار2 مطالبی را از بزرگان علما پیرامون استحباب تعزیت و اینکه تعزیت بعد از دفن افضل است، نقل کرده‌اند. در اینجا ما به ذکر یک روایت اکتفا می‌کنیم:
حضرت موسی(ع) در مناجاتش از پروردگار پرسیده: خدایا چه پاداشی است برای کسی که تعزیت به مادر داغدیده گوید؟ فرمود او را در زیر سایة خود قرار می‌دهم در روزی که هیچ سایه‌ای جز سایة من نیست.3
3. تلقین در دو زمان مستحب است: اول وقتی که میت را درون قبر می‌گذارند. دوم بعد از آنکه روی قبر را پوشاندند و مردم از سر قبر او برگشتند، مستحب است نزد سر میت بنشینند و با صدای بلند او را تلقین بکنند، منکر به نکیر می‌گوید: «بیا بیا برویم، تلقین حجتش کردند، احتیاج به پرسیدن نیست». پس برمی‌گردند و سؤال نمی‌کنند.
4. خوب است هر کسی به یاد شب اول قبر خویش، زمانی را با خدای خویش خالصانه مناجات کند و از او کمک برای گریه کردن بر احوال نفس خویش بگیرد. مناسب است جملات امام سجاد(ع) را در «دعای ابوحمزه ثمالی» زمزمه کنیم:
کمکم کن به زاری بر خودم زیرا من به مسامحه و آرزو عمرم را گذراندم، و به اندازه‌ای پست شدم که نومید از خیرم. کیست که بدحال‌تر از من باشد اگر به همین حال به گورم برده شوم که آن را برای خوابیدنم نیاراستم و آن را برای آرمیدنم با کردار خوب فرش نکردم. چرا من نگویم که ندانم چه سرانجامی دارم در حالی که می‌ببینم نفس، مرا گول می‌زند و روزگارم فریبم می‌دهد و بال‌های مرگ بالای سرم در حرکت است. چرا من نگریم؛ باید برای جان دادن بگریم، باید برای تاریکی گورم بگریم، بگریم برای تنگی لحدم، بگریم برای پرسش منکر و نکیر از من، بگریم برای بیرون شدنم از گور برهنه و خوار با بار گناهی که بر دوش دارم، بنگرم یکبار از طرف راست و یک بار از چپ و مردم در وضعی [بهتر] غیر از وضع من باشند.
5. انسان‌های مؤمن خالص الایمان، مطمئن هستند که چنانچه در زمان حیات آنها امام زمان(ع) ظهور نکنند تا از دنیا بروند، پس از ظهور آقا، به دنیا بازخواهد گشت. رجعت عمومی نیست بلکه مختصّ انسان‌های با ایمان خالص یا مشرک خالص است.
و ما چه کنیم که عمل صالح ما اندک است ولی آرزوی فراوان داریم:
مولای إذا رأیت ذنوبی فزعت و إذا رأیت کرمک طمعت.
وقتی مولای من، وقتی به گناهانم می‌نگرم ناامید می‌شوم اما وقتی به کرم تو می‌نگرم طمع مرا فرا می‌گیرد.
شاید مناسب باشد پناهنده به امام هشتم علی بن موسی الرضا(ع) بشویم که ضامن رجعت و بازگشت یک حیوان آهو شدند، بلکه ضمانت رجعت ما بیچارگان و شفاعت بودن ما را در رکاب مولایمان صاحب العصر و الزمان(ع) بنمایند چنان‌که در دعای عهد هر روز از خداوند درخواست می‌کنیم:
اللهّمّ إن حال بینی و بینه الموت ... فاخرجنی من قبری4؛
خداوندا، اگر بین من و آن حضرت، مرگ حائل شد... مرا [در روز ظهورش] از قبرم خارج کن.
6. لازم است هنگام گفتن نام معصومین(ع)، احترام مناسب چه از طرف گوینده و چه از طرف شنونده و حتی هنگام نوشتن نام آنها گذاشته شود و از نوشتن رموز ص و ع و س اجتناب گردد. در محضر امام صادق(ع) وقتی نام رسول الله(ص) برده شد، امام(ع) ضمن ادای احترام به این نام مبارک، سه مرتبه در حالی که نشسته بودند سر مبارک خود را تا نزدیک زمین پایین بردند.
7. خوب است محبّان و عاشقان حضرت بقیةالله ـ ارواحنا فداه ـ سعی در تبلیغ نام آن حضرت بنمایند. زیرا انسان محب، دوست دارد کمالات محبوب خویش را به دیگران منتقل کند تا او را محبوب همه بگرداند. اسامی معصومین(ع) را بر روی اولاد خود و مکان‌های مناسب گذاشته، مرتب نام آنها را زیر لب زمزمه کنند، کتبی که نام و معارف آنها را در بر دارد تهیه و بین دوستان و اقوام و حتی در بیمارستان‌ها پخش نمایند. در مجالس شادی و عزا، گفتار‌های آنها را به مناسبت با خطّ زیبا بر در و دیوار زده و توسط گویندگان تبلیغ نماید.
8. اگر انسان، مؤمن واقعی باشد، و همیشه وظیفة فعلی خویش را عمل نماید هر حالتی  برای او به وجود آید، خیر و مصلحت اوست. اگر مالک شرق و غرب عالم گردد خیر و منفعت او در آن است و اگر کشته شود و بدن او تکه‌تکه گردد باز خداوند متعال خیر و نفع او را در همان حالت قرار می‌دهد. به این حدیث امام صادق(ع) توجه فرمایید:
در آنچه که پروردگار با حضرت موسی مناجات فرموده، آمده است: ای موسی من هیچ مخلوقی را که محبوب‌تر از بندة مؤمن من باشد، نیافریدم و من او را تنها به چیزی مبتلا می‌کنم که مصلحت و خیر برای او باشد و من داناترم به چیزی که بندة مرا اصلاح می‌کند پس بنده من باید بر بلای من صبر کند و نعمت‌های مرا شکر گزار باشد و به قضای من باید راضی باشد.5

صبا اگر گذری افتدت به کشور دوست
بیار سوی محبان پیامی از در دوست
وگر چنان‌که در آن حضرتت نباشد یار
برای دیده بیاور غباری از در دوست
غبار درگه او توتیای دیده کنیم
بدین وسیله ببینیم سوی منظر دوست
من خراب و تمنای وصل او هیهات
مگر به خواب ببینم خیال منظر دوست
اگرچه دوست به چیزی نمی‌خرد ما را
به عالمی نفروشم مویی از سر دوست
چه باشد ار شود از بند غم دلش آزاد
که هست «فیض» ثناخوان کمینه چاکر دوست
(فیض کاشانی)

سیّد ابوالحسن مهدوی

پی‌نوشت‌ها:

1. حبّک للشّی یعمی و یصمّ. علامه مجلسی، بحارالانوار، ج 77 ص 164.
2. همان، ج 82 ص111-113.
3. همان، ج 53 ص 39.
4. فرازی از دعای عهد.
5. علامه مجلسی، همان، ج، 82 ص 130.

یار پاکباخته امام زمان(ع)

گذری بر زندگانی و تشرفات مرحوم حاج قدرت الله لطیفی , عضو هیأت امنای مسجد مقدس جمکران
ای مردم، اگر مرغی از شما گم شود به همه جا سر می‌زنید تا آن را بیابید. چگونه است که غافلید و دنبال امام گم‌شدة خود نمی‌‌گردید؟
مرحوم حاج قدرت الله لطیفی به سال 1304 شمسی، در محلة عین الدوله شهر تهران چشم به جهان گشود. از همان دوران کودکی گرایش قابل توجهی به امور دینی و ولایی در او نمایان بود. پس از گذراندن دوره ابتدایی به مدرسه علمیه حاج ابوالفتح، واقع در میدان قیام، رفت و تحصیل علوم دینی را در زیّ طلبگی آغاز نمود.




از جمله ویژگی‌های ممتاز آن مرد خدا این بود که از نوجوانی به نماز جماعت علاقه و توجه خاصی داشت. در یکی از نمازهای جماعت آن ایام بود که بزرگ‌ترین تحوّل زندگی او اتفاق افتاد. قدرت الله نوجوان شبی برای شرکت در نماز جماعت به مسجد فائق رفته بود. پیرمردی روحانی و آسمانی با لباس‌هایی ژنده و مندرس از امام جماعت مسجد اجازه می‌خواهد بین دو نماز دقایقی کوتاه برای نمازگزاران صحبت کند. پس از اذن امام جماعت، وی جملاتی را دربارة امام عصر(ع) و غربت آن حضرت و لزوم انتظار ایشان بیان می‌کند و در ادامه با سوز و گداز می‌گوید:

ای مردم، اگر مرغی از شما گم شود به همه جا سر می‌زنید تا آن را بیابید. چگونه است که غافلید و دنبال امام گم‌شدة خود نمی‌‌گردید؟

این عبارات در وجود مستعد، قلب پاک و جان شیفته او چنان آتشی برپا می‌کند که تا آخرین لحظة حیات در وجودش زبانه می‌کشید و تمام عمر را با یاد آن عزیز می‌گذراند.

هم‌زمان با این ماجرا و در همین ایام به پیشنهاد یکی از دوستان، به محضر مرحوم «سید کریم کفّاش» ـ  که یکی ازاولیای الهی و مرتبطان با ساحت مقدّس حضرت ولی عصر(ع) بود ـ شرف‌یاب می‌شود. آقای لطیفی خود نقل می‌کرد که مرحوم کفّاش به دوست همراهم که معرّفم نیز بود، گفت شما اگر می‌خواهید می‌توانید بروید. بعد از آن به من اشاره کرد که: «شما بمانید!» مجلس که خلوت شد و با مرحوم کفّاش تنها شدم مرا کنار خویش نشانده، فرمود:

شب‌های جمعه در منزل ما مجلس روضه‌ای خصوصی برپاست و شما از این هفته حتماً تشریف بیاورید. حضرت مهدی ـ سلام الله علیه ـ سفارش شما را به ما کرده‌اند. هر وقت تمایل داشتید می‌توانید به اینجا تشریف بیاورید و در تمام ساعات هر روز هفته، در منزل به روی شما باز است.

اولین جلسه‌ای که به مجلس روضه رفتم، حضور افراد برجسته‌ای مانند: شیخ مرتضی زاهد، شیخ محمد حسین زاهد، حاج مقدس ، آقا یحیی سجادی ، شیخ رجب‌علی خیاط، که بعضی وقت‌ها به آن جلسه تشریف می‌آورد، توجهم را به خود جلب کرد.

آقای لطیفی تا پایان عمر مرحوم کفّاش در محضر ایشان شاگردی کرد. مرحوم کفّاش پیش از مهاجرت به نجف به آقای لطیفی فرموده بود : «من به نجف می‌روم و دیگر مرا پیدا نمی‌کنید». هرچند مرحوم لطیفی به واسطة تعلق خاطر جدّی که به ایشان پیدا نموده بود راهی نجف می‌شود ولی پیش از آنکه به استاد برسد ایشان دار فانی را وداع گفته بود و برای همیشه میان آن‌دو جدایی می‌افتد.

 اندکی بعد، مرحوم لطیفی به تهران بازگشت. پس از مدتی سکونت و تحصیل در قم، شوق و ارادت به آستان مقدس امام هشتم(ع) او را به مشهد کشاند. زندگی در مشهد هرچند شیرینی‌های خاص خود را داشت، در عین حال، به مرور ایام طعم بعضی از سختی‌ها را به مرحوم لطیفی چشاند.

هزینه‌های تحصیل مرحوم لطیفی همچنان با پدر بزرگوارش بود و او به جهت اشتغال به تحصیل امکان فعالیت اقتصادی و کسب درآمد را نداشت. در همین ایام بود که مشکلات مالی پدر و فاصلة زیاد میان  تهران و مشهد شرایطی را به وجود آورد که ناچار به خرید نسیه از مغازه‌داران شد. مقدار نسیه‌ها که زیاد شده بود مغازه‌داران از دادن جنس به آن مرحوم امتناع می‌کنند. ایشان به ناچار روزهای سختی پس از این ماجرا تجربه می‌کند به شکلی که روزها از سر اجبار قصد روزه می‌کرد و تنها سحری و افطاری که برای میل کردن در اختیار داشت چند جرعه آب بود. روز سوم که آن مرحوم برای زیارت و عرض حاجت به حرم مطهّر می‌رود، پس از زیارت و اقامة نماز به منزل باز می‌گردد. با آب که افطار می‌کند از شدت ضعف از هوش می‌رود.

دقایقی که می‌گذرد دو نفر در حجره را می‌زنند و مرحوم لطیفی با نهایت ضعف برخاسته، در را برایشان باز می‌کنند. سه نفر به داخل می‌آیند که در دیدارهای بعدی برای او معلوم می‌شود که یکی از آن سه تن وجود نازنین امام عصر(ع) است. ایشان برای او مائدهای آسمانی، ذغال و دیگر ملزوماتی را که نیاز داشت آورده بودند. پس از آنکه افطار کرده، به حالت طبیعی خود بازمی‌گردد، حضرت ولی عصر(ع) به او دستور می‌دهند که به تهران بازگردد و به تأسیس مدارس اسلامی‌ همت گمارد. ایشان امر مولای خود را امتثال نموده، در تهران با تأسیس دارالتعلیم علوی جریان مدارس اسلامی‌ را بنا می‌نهد. دانش آموزان مدرسة او در مقایسه با دیگر مدارس اسلامی‌ معرفت و توجه بیشتری نسبت به حضرت ولی‌عصر(ع) داشتند.

او پیش از این نیز از سر عشق و علاقه‌ای که به مولا و صاحبش داشت اقدام به برپایی مجالس دعای ندبه ، در حدود 55 سال قبل، برای اولین بار نموده بود تا مقدمات ظهور انفسی حضرتش فراهم آید.مرحوم لطیفی معتقد بود که پیش از ظهور آفاقی و فراگیر حضرت مهدی(ع) باید سیمای دلربای ایشان در انفس و قلوب مردمان نمایان شود و این ممکن نیست مگر با تحصیل معرفت نسبت به آن حضرت. به دست آوردن معرفت نیز نیازمند توجه به آن وجود سراسر مهر و نور است. حلقه‌های ذکر و جلسات دعا برای حضرت نیز سریع‌ترین و ساده‌ترین راهی است که می‌تواند در این راستا نتایج فوق‌العاده‌ای را به بار آورد. دیدار با حضرت حجّت ـ سلام الله علیه ـ یکی از آثار و برکاتی بود که از این ابتکار نصیب او گردیده بود.

 برپایی مجالس ذکر مولا و تبلیغ مهدویت از جمله فعالیت‌های آن مرحوم بود که تا آخرین روزهای عمر مبارک و پر خیر و برکتش به آن اهتمام داشت و لحظه‌ای در انجام آن کوتاهی و تردید نمی‌ورزید.

شب نیمة شعبان سال 1348شمسی نقطه تحول بعدی در زندگی آکنده از خیر و برکت ایشان رقم می‌خورد. آن مرحوم خود نقل می‌کرد که  شب نیمه شعبان را در مسجد جمکران، در شرایطی به سر بردم که در آن ایام هیچ رونق و اوضاع مناسبی نداشت. احوال نابسامان مسجد، به خصوص مسائل بهداشتی،  وضوخانه و ... خیلی مرا منقلب و ناراحت کرد.

تعداد زائران معدود مسجد، پاسی از شب گذشته با آخرین سواری‌های موجود عازم قم شدند؛ اما من با اصرار زیاد  و دادن مبلغی پول به خادم مسجد تا صبح در مسجد ماندم. تمام شب را با حالی خوش مشغول به دعا و راز و نیاز و توسل بودم. در میانه‌های شب بود که  وجود مقدس امام عصر(ع) همراه با دو نفر تشریف فرما گشته، نقشه‌ای را به دستم دادند و مرا مأمور به تجدید بنای مسجد نمودند. و اکنون پس از چهل سال پیگیری و تحمل زحمت‌ها و مرارت‌های بیشمار مسجد مقدس جمکران، چنان مورد توجه مردم قرار گرفته که تنها در هر شب نیمة شعبان، پذیرای میلیون‌ها زائر و مشتاق وجود مبارک امام زمان(ع) می‌شود.

مرحوم لطیفی در مدت سکونت خود در تهران اقدام به تأسیس و راه اندازی چند صندوق قرض الحسنه کرده، هماره تمام تلاش خود را برای خدمت به مردم و برآوردن حاجات مردم به کار می‌بست. علاوه بر آنچه تاکنون برشمردیم موارد زیر نیز از آن مرد خدا به یادگار مانده است:

ترمیم و توسعة بقعة حضرت سکینه بنت امیرالمومنین(ع) در سوریه، امامزاده یحیی بن زید در افغانستان، و چندین امامزادة دیگر و عضویت در هیأت امنای آنها، تأسیس دارالشفای حضرت مهدی(ع) در جمکران، احداث درمانگاه حضرت ولی عصر(ع) تهران، بیمارستان حضرت مهدی(ع)، بنای مسجد شاهزاده علی اصغر و حسینیه حضرت اسحاق مازندران و بنیادها، حسینیه‌ها و خیریه‌های متعدد دیگر در گوشه و کنار کشور.

آیت الله العظمی‌ وحید خراسانی از مراجع عظام تقلید، ایشان را انسان کامل می‌دانست و آیت الله العظمی‌ صافی گلپایگانی بر این باور بود که با ازدست رفتن ایشان کسی نخواهد توانست جای خالی او را پر کند و هیچ کس را مانند ایشان مسلط بر نفس خود ندیده بودند. او که با سجایای اخلاقی نیکو، و تحمل بس عظیمی که داشت بیننده را به شگفتی وا می‌داشت.

مرحوم لطیفی به معنای واقعی، زندگی خویش را وقف مردم نموده بود و با صبر و حوصلة تمام، ساعت‌ها به درد دل مراجعه‌کنندگان گوش فرا می‌داد و چنان بر این رویه اهتمام داشت که در این سال‌های آخر عمر هرگز ضعف و کسالت‌های ناشی از کهولت سن مانع پیگیری‌های مجدّانه ایشان در امور خلایق نگشت.همواره روایت شریف نبوی «من أصبح و لم یهتمّ بأمور المسلمین فلیس بمسلم» را به دیگران توصیه می‌نمود و در پیشگامی‌اش در عمل به این روایت، توجه هر بیننده‌ای را به خود جلب می‌کرد؛ چه آن مرحوم هر روز خود را با پاسخ‌گویی به تلفن مردم آغاز و نیز با آن به پایان می‌رساند. بزرگی این مرد خدا به حدی بود که هرچند بسیاری از بزرگان و چهره‌های شاخص از ایشان استمداد می‌کردند و به بهترین حالت ممکن پاسخ خود را می‌گرفتند ولی با این حال هیچ‌گاه ایشان میان مسئولان و مردم عادی تفاوتی قائل نشد و در پایان عمر، در نهایت سادگی و بی‌ آنکه تعلق خاطری به زخارف دنیا داشته باشد زندگی را وداع گفت و حیات جاودان یافت.

تمام روزهای زندگی مرحوم لطیفی در تبلیغ دین خدا، تحبیب نام مولا و ترویج فرهنگ ناب مهدوی عاری از هر نوع شوائب دنیوی و نیز گره گشایی از امور مسلمانان و بندگان خدا خلاصه می‌شد و شب‌هایش سراسر به عبادت و مناجات و تضرع می‌گذشت. مثال همان که مولی الموحدین علی(ع) در خطبه متقین توصیف فرمودند.

در آخرین روزهای عمرش، دوستان بسیار نزدیک از آن مرحوم شنیده بودند که در پایان مرداد ماه، سفری در پیش دارد که دیگران وی را نخواهند دید، و به خدمت مولا صاحب‌الزمان(ع) بار خواهد یافت. هنگامه غروب روز یک‌شنبه پنجم شعبان المعظم، مصادف با بیست و هشتم مرداد پس از یک هفته بیهوشی، وعده‌ای که به او داده شده بود، تحقق یافت و توفیق بار یافتن به آستان مقدس حجّت حیّ خداوند ـ سلام الله علیه ـ نصیبش گشت. امید که در آینده‌ای نه چندان دور، شاهد ظهور آفاقی امام موعود حضرت صاحب الامر(ع) باشیم و همگی در کنار هم در آستان مقدسش به خدمتگزاری مفتخر گردیم. انشاءالله 
روحش شاد