احمد بن ابىروح مىگوید:
روزى زنى از اهالى دینور نزد من آمد و گفت:
«اىابىروح! تو در شهر ما از جهت دین و تقوا مطمئنترینکس هستى
مىخواهم امانتى را به تو بسپارم که آن را بهمحلش برسانى و نسبتبه
[اداى امانت] استوار باشى.»گفتم: «باشد. انشاءالله [موفق خواهم شد].»
گفت: «دراین کیسه سربسته مقدارى درهم نهادهام. آن را باز مکنو در آن
منگر تا به کسى که از محتواى آن تو را آگاهسازد برسانى و این نیز
گوشوارهام است که ده دینارارزش دارد در آن سه دانه مروارید به ارزش ده
دینارتعبیه شده است. از حضرت صاحبالزمان،عجلاللهتعالىفرجه، نیز
سؤالى دارم که بایستى جوابآن را پیش از آنکه تو سؤال کنى بفرمایید.»
گفتم:«سؤالت چیست؟» گفت: «مادرم هنگام عروسى من دهدینار از کسى که من او
را نمىشناسم قرض گرفته بود ومن مىخواهم آن را پس بدهم اگر
حضرت،عجلاللهتعالىفرجه، آن شخص را بر من معلوم نموده ودستور بفرمایند
قرضم را ادا مىکنم!» با خود گفتم: «اینمطلب را چگونه به جعفر بن على -
کذاب، عمومى امامزمان، عجلاللهتعالىفرجه، که ادعاى امامت مىکرد
-بگویم؟» گو یا ظن آن زن آن بود که ممکن است جعفر بنعلى امام باشد -
والله اعلم. زن گفت: «این [سؤالات]امتحانى استبین من و جعفر بن على.»
در
بغداد به نزد حاجز بن یزید وشاء - از وکلاى امامزمان،
عجلاللهتعالىفرجه - رفتم و بر او سلام کرده ونشستم. گفت: «حاجتى
دارى؟» گفتم: «مالى نزد منهست که تا از کیفیت و مقدار آن خبر ندهید،
نمىتوانم آنرا به شما تحویل دهم.» گفت: «اى احمد بن ابىروح! بایدبه
سامره بروى.» گفتم: «لاالهالاالله! عجب کارى به عهدهگرفتهام! » وقتى
به سامره رسیدم، گفتم: «در ابتدا نزدجعفر بردم.» بعد فکر کردم و گفتم:
«ابتدا نزد ایشان -امام هادى، علیهالسلام، و امام حسن
عسکرى،علیهالسلام، و امام زمان، عجلاللهتعالىفرجه - مىرومتا
ایشان را امتحان کنم. اگر به نتیجه نرسیدم نزد جعفرخواهم رفت. هنگامى که -
به محله عسکر و خانه ابامحمدحسن بن على عسکرى، علیهالسلام، نزدیک شدم،
کنیزىبیرون آمدم و گفت: «تو احمد بن ابى روح هستى؟» گفتم:«بله» گفت:
«این نامه مال توست آن را بخوان» نوشتهبود:
«بسماللهالرحمنالرحیم. اى پسر ابىروح! عاتکهدختر دیرانى کیسهاى
که هزار درهم به گمان تو در آناستبه تو امانتسپرده در حالى که گمان
تو درستنیست. تو اداى امانت کرده و کیسه را باز نکردهاى ونمىدانى در
آن چه مقدار وجود دارد. در آن هزار درهم وپنجاه دینار است و گوشوارهاى که
آن زن گمان مىکردکه ده دینار ارزش دارد اما درست گفته که سه دانه
نگیناز مروارید در آن تعبیه شده که کمى بیش از ده دینار آنرا خریده
است. گوشواره را به کنیز ما بده که آن را به اوبخشیدهایم و برو به بغداد و
مال را به حاجز بده و از اوآنچه به تو مىدهد بگیر تا خرج راهت کنى. و
اما آن دهدینارى که آن زن گمان مىکند که مادرش در عروسى اوقرض گرفته و
نمىداند که صاحبش کیست. این چنیننیست او مىداند صاحبش کیست. صاحب آن
ده دینارکلثوم دختر احمد است که از دشمنان ما اهلبیت است وآن زن دوست
ندارد که آن را به او بدهد و مىخواهد آنرا بین خواهران خود قسمت کند.
ما به او اجازه دادیم. اماوقت کند بین خواهران نیازمندش تقسیم نماید و دیگر
اىابىروح! براى امتحان جعفر به نزد او مرو و باز گرد بهدیار خود که
عمویت فوت کرده استخانواده و مال او راروزى تو کرده است.» [بعد از مطالعه
نامه] به بغدادبازگشتم و کیسه را به حاجز دادم آن را شمرد هزاردرهم و
پنجاه دینار بود و سى دینار به من داد و گفت:«دستور دادم که این را براى
خرجى به تو بدهم.» آن راگرفته و به خانه[اى که براى اقامت در بغداد گرفته
بودم]بازگشتم که خبر آوردند عمویت مرده و خانوادهامخواستهاند که باز
گردم. پس بازگشتم و دیدم خبرصحیح بوده و سه هزار دینار و صد درهم به من به
ارثرسیده است.
× ر.ک: بحار - ج51 - ص295 - 296
ایضا: م م - ص599 - 600 - 601
ایضا: خرایج - قطب راوندى
احمدشطارى
آنچه مىخوانید ماجراى شفا یافتن بانویى
است که مورد عنایتحضرت امام زمان ،روحى فداه، قرار گرفته است. شرح ماجرا
از زبانهمسر ایشاناست کهدرکتاب «بشارت ظهور» نگارش «احمد شطارى»
درج شده است .کپى این اثر را حضرت آیتاللهصافىگلپایگانى در اختیار
موعود گذاردند. با سپاس از ایشان متذکر مىشویم که این کتاب آخرینبار در
سال 1332 به چاپ رسیده است.
در سال 1314 ش از طرف شرکتى که در آن
کار مىکردم مامور خرید مقدارى پنبه و پشم و پوست از ساوه شدم و در نتیجه
به آن شهر نقل مکان کردم. دو سال از اقامت ما در ساوه گذشته بود که روزى
همسرم که معمولا خوابهاى روحانى خاصى مىدید و من پس از شنیدن تعبیر
مىکردم،رویاىعجیبىبهاینصورت مىبیند:
در بیابانى در حال
حرکت است و به اطاق بزرگى که وسط بیابان ساختهشده بود مىرسد و مشاهده
مىکند که تمام بستگان، زنده و مرده در آنجا جمعاند و مشغول خوردن غذا
هستندو بانویى از میان آن جمع که فوت کرده بود دست ایشان را مىگیرد و از
اطاق خارج مىشوند. به پل بزرگى مىرسند و همسرم به آن بانو مىگوید که
هر کس از این پل بگذرد، از پل آخرت هم خواهد گذشت. بعد دو نفرى از آن پل
مىگذرند و به بیابانهاى سبزوخرم و آبهاى صاف و جارىو باغهاى مصفا
مىرسند که نظیرش در دنیا نبوده. سپسو ارد باغى مىشوند که ریشههاى
درختاناز روىزمین پیدا بود و همچون بلورى مىدرخشیدو خوشههاى
مرواریدشبیهبهخوشه انگور از درختان آویزان بود و برگهاى ریز و سبز و
خرمى داشته. از میان درخت مار سفیدى نمایان مىشودکهاین مار روى
شاخهها حرکت مىکرده. همسرم با خود مىگوید اگر مقرر باشد که مرادم را
بگیرم این مار در دامن من خواهد افتاد و پایین دامن خود را در زیر درخت
مىگیرد و مار به دامن او مىافتد. او با دست چپ دامن را جمع مىکند و
محکم نگه مىدارد. از طرفىمىترسدوازطرفىهممىگوید مراد من داده
شد و سپس به بانوى همراهشان مىگویند که مىخواهى امام زمان را صدا بزنم
بیایند مرا نجات بدهند. بعد دست راستخود را به گوش مىگذارد و فریاد
مىزند یا امام زمان به فریادم برس و بلافاصلهحضرتتشریف مىآورند در
حالى که عده زیادى از سادات همراه حضرت بودند و زمزمه مىکردند.
همسرمتعظیممىکند
و سه مرتبه مىگوید السلام علیک یا امام زمان. مرا از شر این مار نجات
بدهید. حضرت با نگشتسبابه اشاره مىفرمایند برو بیرون و مار غیب مىشود
بعد حضرت به همسرم مىفرمایند هر وقت مرا صدا بزنى من دادرس توام.
پس
از آن ایشان از خواب بیدار مىشود. من با توجه به اینکه خواب معمولى نبود
آن را نوشتم و اینطور تعبیرکردمکهاگربهبلایى مبتلا شدى باید به امام
زمان توسل بجویى.
تقریبا دو ماه از این جریان گذشته بود که همسرم
مبتلا به آماس شکم شد. نخست تصور کرد که حامله است. در همین روزها که اوایل
سال1317ش بوداز طرف شرکت مرکزى مرا به ریاست ایالتى اداره پنبه و پشم و
پوست اهواز مامور کردند و من بناچار همراه همسرم به طرف اهواز حرکت کردیم.
پس از ورود ما به اهواز ورم شکم او بتدریج زیادتر شد و دیگر قادر بهحرکت
نبود. کمکم از نه ماه گذشت و قابلهها و پزشکان شورکردند وچیزى تشخیص
ندادند. برخى از قابلهها گفتند که دوقلو حامله است ولى بچهها
مردهاند. بالاخرهآماس شکم به 50 سانتى متر رسید و پزشکان او را جواب
کردند.
مرحوم «صولتالسلطنه هزارهاى» که آن زمان در اهواز بود
ماجرا را فهمیدوتوسطرئیسشرکتنفتاهواز آقاى «قوامى» از دکتر «کنکو»
انگلیسى که رئیس بیمارستان آبادان بود دعوت کرد تا از مریض عیادتى بکند و
دکتر کنکو روز پنجشنبه چهاردهم ماه شعبان1357ق برابر سال1317ش وارد
منزل ما شد و تا چشمش به همسرم افتاد فوقالعاده متاثر و متحیر شد و از
روى چادرى با انگشتسبابه پهلوى راست و چپ او را فشار داد. تشنجشدیدى به
او دستداد. دکتر اظهارکردکه جانورى موسوم به ... که من اسم آن را فراموش
کردهام به وزن 12 کیلو در بدن اوست که در تمام پاها و دستهاى او ریشه
دوانده و باید چندینساعت تحت عمل جراحى قرار گیرد و مرگ بیمار حتمى است
زیرا این مرض را باید در سه ماهه اول تشخیصدهندو عملکنند حالابیشتر از
نه ماه گذشته است. در نهایت گفت که اگر عمل کنید مىمیرد اگر عمل هم نکنید
بعد از سه روز مىترکد. بعد از مشورت با دکتر گفت اگر عمل کنید و بمیرد
بهتر از این است که بترکد. قرار شد فردا آمبولانس از آبادان بفرستند تا
همسرم را براى عمل به بیمارستان آبادان ببرند و ضمنا گفتند بروید شهربانى و
تعهد کنید که اگر مریض مرد مسؤولیتى متوجه پزشکان نیست. چون خطر مرگ حتمى
است. همسرمو مادرش متوجه شدهبودندو هر دو بىاختیار اشک مىریختند و
بىتابى مىکردند. در این شرایط سخت و بسیار ناگوار ناگهان به یاد خوابى
که همسرم دیده بود افتادم و اینکه حضرت فرموده بودند: «اگر تو مرا صدا بزنى
من دادرس توام» از او پرسیدم آیا خوابى که در ساوه دیده بودى حقیقت
داشت؟و او پاسخ مثبت داد. گفتم امشب شب تولد امام زمان استوشبجمعه هم
هست انشاءالله دعا مستجاب مىشود به حضرت متوسلشو. پذیرفت و از من
خواست که او را به پشتبام منتقل کنم به کمک دوازده نفر از زنان عرب او را
به پشتبام بردیم و قالیچهاى هم براى مادرش انداختیم که او هم در کنارش
باشد و من در حالى که به شدت اندوهگین بودم تا صبح بیدار نشستم و یک ساعت
قبل از طلوع آفتاب پس از خواندن نماز با راننده به طرف رود کارون حرکت کردم
تا اگر آمبولانس آمده بود ترتیب انتقال او را بدهم. همه چیز آماده بود از
کاروانسرایى در سر راه چهار نفر حمال را سوار کردم و سر راه به اداره رفتم و
یادداشتى نوشتم مبنى بر اینکه من براى عمل همسرم به آبادان رفتهام هر
کارى بود با من تماس بگیرند و سپس به اتفاق آن چهار نفر به طرف منزل رفتم
تا همسرم را به کمک آنها منتقل کنیم. همین که وارد منزل شدم چشمم به ایوان
اطاق روبرو افتاد و همسرم را دیدم که در کمال سلامتى و بدون درد مادر خود
را در آغوش گرفته و هم مىخندند و هم گریه مىکنند. بهتزده نگاهشان
مىکردم و قدرت سؤال هم نداشتم. همسرم گفت دیدى که خواب من راستبود و
حضرت امام زمان مرا شفا داد.
و سپس تعریف کرد که:
«نزدیک سحر
در عالم خواب مرا از پشتبام به طرف آسمان بردند. مثلاینبودکهدر
هواپیما نشستهام. صداىخروشىبه گوشم مىرسید وماهو ستارگان چنان
نزدیک بودند که تصور مىکردم دستم به آنها مىرسد. چنان سحرگاه نورانى و
روحانى که تا آن زمان ندیده بودم. ناگهان دیدم حضرت تشریففرما شدند و من
شرمنده از این که نمىتوانستم بنشینم و ادب به جا آورمعذرخواستمحضرت
فرمودند: عیبى ندارد و از روى چادر با دست مبارکشان شکم مرا لمس کردند و
سپس غیب شدند. بعد با همان حال از آسمان بر پشتبام آمدم و سپس نیمخیز
نشستم و قرآنى که در کنارم بود برداشته و به گوش خود چسباندم و دستم را با
قرآن تکیهگاه سر کردم. مجددا خواب مرا در ربود. در خواب دیدم که حضرت
تشریفآوردندو آقا«سید مهدى» دایى من هم پشتسر حضرت قدرى
دورترایستادهبودند.وقتى حضرت نزدیکتر شدند دیدم که سه حلقه چاه در مقابلم
کنده شده، بعد حضرت به دایى من فرمودند مهدى بیا و این سه حلقه چاه را پر
کن! ایشان هم جلو آمدند و با دستخاکها را در چاه ریختند و هر سه را
پرکردند. سپسحضرت شاخه سبز کوچکى به آقا سیدمهدى دادند و
فرمودنداینشاخهرا در چاه وسطى بکار و ایشان هم همین کار راانجام دادند
ناگهان درختبزرگى سبز شد و من از خواب بیدار شدم و دیدم. که کاملا
سالمم.»
این ماجرا اتفاق افتاد و ایشان شفا یافتو آن 12کیلو وزن معلوم نشد کجا رفت؟ بدون اینکه حتى ذرهاى آب یا خون دفع شده باشد.
به
قدرى ذوق زده شده بودم که همان روز عصر بلیط گرفتم و با راهآهنبه طرف
تهران حرکت کردیم. بین راه در قطار ناگهان به خاطرم رسید که چه غفلتبزرگى
مرتکب شدهام. چه خوب بود که به آبادان مىرفتم و دکتر کنکو را مطلع
مىکردم و او مىدید که چه پیش آمده و مىفهمید که امام زمان شیعیان
کیست و تا به حال که سالها از آن موضوع مىگذرد هنوز از این غفلتخود
پشیمانم.
حضرت آیتاللَّه حاج سیّد محمّد مهدى مرتضوى لنگرودى قضیّه زیر را
بلاواسطه از مرحوم آیتاللَّه شیخ عبدالنبى اراکى(قدسسره) شنیده و نقل
کردهاند:
روزى آیتاللَّه عبدالنبى اراکى(قدسسره) براى دیدن
مرحوم آیتاللَّه والد - طاب ثراه - به منزل ما آمدند. پس ازانجام مراسم
دیدار، آیتاللَّه اراکى (قدسسره) آیتاللَّه والده را مخاطب قرار داده
و گفتند: »شما که از برداشت ما در نجف اشرف نسبت به آیتاللَّه سید
ابوالحسن اصفهانى(قدسسره) تا اندازهاى با اطلاع بودید و مىدانستید که
ما مروج ایشان نبودیم؛ بلکه در مجامع علما و فضلا نسبت به ایشان چنین
مىگفتیم که: ما از آیتاللَّه اصفهانى(قدسسره) کمتر نیستیم که ترویج
مرجعیت ایشان نمائیم!«.
آیتاللَّه والد، گفتار ایشان را تصدیق
نمودند و گفتند: »آرى، شما چنین ادعائى مىکردید، ولى در واقع به مراتب از
ایشان کمتر بودید حتى مىتوانم بگویم: قابل مقایسه با ایشان نبودید!«.
آیتاللَّه اراکى گفتند: »به هر حال، امروز مىخواهم عظمت و شخصیت
آیتاللَّه اصفهانى را براى شما بیان نمایم«. بعد به سخنان خود چنین ادامه
دادند:
»یک روز در نجف اشرف مشهور شد که یک نفر مرتاض هندى که از راه
حق، ریاضت کشیده و به مقاماتى رسیده، به نجف اشرف آمده است، فضلا و علما و
محصلین به دیدار او مىرفتند، از جمله من هم به دیدار وى رفتم و به مرتاض
گفتم: آیا در مدت ریاضت خود، ختمى یا ذکرى به دست آوردهاى که بشود به
وسیله آن به خدمت آقا امام زمان - روحى له الفدا - رسید؟! وى در جواب گفت:
آرى من یک ختم مجرب دارم. من از وى دستور آن ختم مجرب را گرفتم؛ دستور ختم
چنین بود: »باید با طهارت بدن و لباس، در بیابانى رفت و نقطهاى را انتخاب
نمود که محل رفت و آمد نباشد، بعد با حالت وضو رو به قبله نشست و خطى دور
خود کشید و مشغول ختمى شد؛ پس از انجام ختم، هر کس که نزد بجا آورنده ختم
آمد، همان آقا امام زمان روحى له الفدا است«.
آیتاللَّه اراکى
فرمود: »من به بیابان سهله رفتم و طبق دستور، ختم را انجام دادم؛ همین که
ختم تمام شد، سیدى را دیدم که داراى عمامه سبزى بود و به من فرمود: چه
حاجتى دارى؟ من فوراً در جواب گفتم: به شما حاجتى نیست! سید فرمود: شما ما
را خواستید که به اینجا بیاییم. من گفتم: شما اشتباه مىکنید، من شما را
نخواستهام! سید فرمود: ما هرگز اشتباه نمىکنیم. حتماً شما ما را
خواستهاید که به اینجا آمدهایم وگرنه ما دراقطار دنیا کسانى را داریم
که در انتظار ما به سر مىبرند ولى چون شما زودتر، این درخواست را
کردهاید، اول به دیدار شما آمدهایم تا حاجت شما را برآورده کنیم، آنگاه
به جاى دیگر برویم.
گفتم: اى آقاى سید! من هر چه فکر مىکنم، با
شما کارى ندارم. شما مىتوانید به نزد آن کسانى که شما را مىخواهند
بروید، من در انتظار شخصى بزرگ به سر مىبرم! سید لبخندى بر لبانش نقش بست
و اوز کنار من دور شد؛ چند قدمى بیش دور نشده بود که این مطلب در خاطرم
خطور کرد که نکند این آقا، حضرت امام زمان روحى له الفدا باشد. به خود
گفتم: شیخ عبدالنبى! مگر آن مرتاض نگفت: جایى را اختیار کن که محل عبور و
مرور اشخاص نباشد؛ هر کس را دیدى همان آقا امام زمان(عج) است؟! و تو بعد از
انجام ختم، کسى را غیر از این سیدندیدى! حتماً این سید، امام زمان(ع) است.
فوراً
به دنبالش رفتم ولى هر چه تلاش کردم به او نرسیدم؛ ناچار عبا را تا کردم و
در زیر بغل قرار دادم و نعلین را به دست گرفتم و با پاى برهنه، دوان دوان
در پى سید مىرفتم ولى به او نمىرسیدم، هر چند سید آهسته راه مىرفت.
در این هنگام، یقین کردم آن سید بزرگوار، آقا امام زمان - روحى له الفدا -
است.
چون زیاد دویدم، خسته شدم و قدرى استراحت کردم، ولى چشم من به
سید دوخته شده بود و مراقب بودم که سید به کدام یک از کوخهاى عربى وارد
مىشود تا من هم بعد از مقدارى استراحت به همان کوخ بروم. از دور دیدم به
یکى از کوخهاى عربى وارد شدند. بعد از مدت کوتاهى، به سوى آن کوخ روانه
شدم.
پس از مدتى راهپیمایى، به آن کوخ رسیدم. درف کوخ را زدم،
شخصى آمد و گفت: چه کار دارید؟ گفتم: سید را مىخواهم. گفت: دیدار سید
نیاز به اذن دخول دارد، صبر کن بروم و از براى شما اذن دخول بگیرم. وى رفت و
پس از چند لحظه آمد و گفت: آقا اذن دخول دادند. واردک وخ شدم؛ دیدم همان
سید بر روى تخت محقرى نشستهاند؛ سلام کردم و جواب شنیدم. فرمود: بیایید و
بر روى تخت بنشینید، اطاعت کردم و بر روى تخت روبروى سید نشستم. پس از
انجام تعارفات مىخواستم مسائل مشکل را از آن بزرگوار سؤال کنم اما هر چه
فکر کردم حتى یکى از آن مسائل مشکل هم به یادم نیامد. پس از مدتى فکر، سر
بلند کردم و آقا را در حال انتظار دیدم، خجالت کشیدم و با شرمندگى تمام عرض
کردم: آقا اجازه مرخصى مىفرمایید؟ فرمود: بفرمایید.
از کوخ خارج
شدم، همین که چند قدم راه رفتم، یک به یک مسائل مشکل به یادم آمد. گفتم: من
این همه زحمت کشیدم تا به اینجا رسیدم و نتوانستم از آقا استفادهاى
بنمایم، باید پر رویى کنم و دوباره در کوخ را بزنم و به خدمت آقا برسم و
مسائل مشکل را سؤال نمایم.
در کوخ را زدم، دوباره همان شخص آمد. به
او گفتم: مىخواهم دوباره خدمت آقا برسم. وى گفت: آقا نیست. گفتم: دروغ
نگو، من براى کلاشى نیامدهام، مسائل مشکلى دارم، مىخواهم به وسیله پرسش
از آقا حل شود.
وى گفت: چگونه نسبت دروغ به من مىدهى؟ استغفار کن! من
اگر قصد دروغ کنم، هرگز جایم اینجا نخواهد بود! ولى بدان، این آقا مانند
آقایان دیگر نیست. این امام والامقام در این مدت بیست سال که افتخار نوکرى
او را دارم، حتى براى یک مرتبه، زحمت در باز کردن را به من نداده است. گاهى
از درب بسته وارد مىشود، گاهى از دیوار وارد مىشود، گاهى سقف شکافته
مىشود و وارد این کوخ مىشود. گاهى مشاهده مىکنم که نیست ولى صداى
مبارکش به گوش مىرسد و گاهى ابداً در کوخ نیست؛ گاهى پس از گذشت چند
لحظه، باز مشاهده مىکنم که بر روى تخت مىباشد! گاهى مدت سه روز طول
مىکشد و تشریففرما نمىشود. گاهى چهل روز، گاهى ده روز، گاهى چند روز
پى در پى در این کوخ تشریف دارند. کار این آقاى بزرگوار غیر از کار دیگران
است!
گفتم: معذرت مىخواهم، از این نسبتى که دادم استغفار مىکنم.
امید است که مرا ببخشید. گفت: بخشیدم. گفتم: آیا راهى براى حل مسائل مشکل
من دارید؟ گفت: آرى هر وقت آقا امام زمان(عج) در اینجا تشریف ندارند، فوراً
در جاى ایشان، نایب خاصشان ظاهر مىگردد و براى حل جمیع مشکلات، آمادگى
دارد.گفتم: مىشود به خدمت نایب خاصشان رسید؟ گفت: آرى. وارد کوخ شدم؛
دیدم بر جاى آقا امام زمان(ع) حضرت آیتاللَّه آقا سید ابوالحسن اصفهانى
نشسته است. سلام کردم؛ جواب شنیدم. بعد با لبخند و با لهجه اصفهانى فرمود:
حالت چطور است؟ گفتم: الحمدللَّه. بعد مسائل خود را یکى پس از دیگرى مطرح
مىکردم. همین که هر مسالهاى را مطرح مىکردم فوراً بدون تأمل، جواب
مساله را با نشانه مىداد و مىگفت: این جواب را صاحب جواهر در فلان صفحه
از کتاب جواهر داده است و فلان جواب را صاحب حدائق در کتاب حدائق در فلان
صفحه داده است و جواب این مساله را صاحب ریاض در فلان صفحه در ریاض داده
است و... جوابها تمام حل کننده و تحقیق شده و قانع کننده بود.
پس از
حل جمیع مسائل مشکل، دستش را بوسیدم و از خدمتش مرخص شدم. همین که بیرون
آمدم با خود گفتم: آیا این آقا سید ابوالحسن اصفهانى بود یا شخص دیگرى به
شکل و قیافه ایشان بود؟ مردد بودم؛ بعد با خود گفتم: تردید شما وقتى زائل
مىشود که به نجف بروى و به خانه سید وارد شوى و همان مسائل را مطرح کنى،
اگر همان جوابها را از سید بدون کم و زیاد شنیدى، در این صورت، یقین خواهى
کرد که آن سید، همان آقا سید ابوالحسن اصفهانى است، و اگر به آن نحو جواب
نشنیدى و یا جوابها را طور دیگرى شنیدى، آن سید، غیر از آیتاللَّه سید
ابوالحسن است.
به نجف که وارد شدم، یکسره به منزل آیتاللَّه سید
ابوالحسن رفتم و به اطاق مخصوص ایشان وارد شدم. سلام کردم، با حالت خنده
همانطورى که در کوخ لبخند زد جواب شنیدم، و با لهجه اصفهانى فرمود: حالت
چطور است؟ من هم جواب داد. بعد مسائل به همان نحو مطرح شد و سید به همان
صورت جواب دادند؛ بدون کم و زیاد! بعد فرمودند: حالا یقین کردى و از حالت
تردید بیرون آمدى؟ گفتم: اى آقاى بزرگوار! آرى. بعد دست مبارکش را بوسیدم و
همین که خواستم از خدمتش مرخص شوم به من فرمود: راضى نیستم در حال حیات و
زندگیم این جریان را براى کسى نقل کنى. بعد از مردنم مانعى ندارد«.
*شیفتگان
حضرت مهدى ج1، ص115 - این قضیه در جلد دوم کتاب شیفتگان حضرت مهدى(عج) به
نقل ازآقاى محمد على نمازیخواه به گونه دیگرى بیان شده است - کرامات علما
ص139 به نقل از کرامات صالحین ص166. P}
دوست داری کجا بری ...
واسه خودت پرسه میزنیو زود زود از هر جایی سر درمیاری ...
از وقتی نتونستی با جسمت بری چه کارهایی که نکردی..
خسته نشدی از این همه هیئت...
هان...
بسه دیگه...
فقط کارت شده ...
حسین ...
حسین...
حسین...
آره همراه همیشگی خودم...
تو چی...
خسته نشدی هی با من هر جایی میرم میای ...
این هیئت.. اون هیئت...
دلت نگرفت ...؟
هان...؟
حرفی بزن...
چرا ساکت شدی؟
یه چیزی بگو...
اگه نگی میبرمت یه جایی که اسیرت میکنه ها...
اصلا اینطوری چطوره؟
حرم عباس اینطوری رفتی...

زیارتت قبول ..
کمتر شکوایه کن
یه کم غیرت داشته باش...
اما عزیز دلم...
قبول داری ...
دلتنگم...
دوباره جمعه شدو...
دلم ...
دوباره گرفت...
مدتیه دارم می میرم و ازت اذن جدتون میخوام...
نمی دونم چرا...
هربار به تاخیر می افته ...
...
مگه نه اینکه امام از پدرو مادر برامون دلسوزترند...
چرا دوست دارن اینقدر بسوزیم...
بزار جواب دلمو خودم بدم حسام...
مگه نشنیدی وقتی بانی اشکهای این روزا...
عمه جانت بعد شهادت مادر سعی میکرد برا باباش مادری کنه...
مگه نشنیدی گاهی اوقات پدرشونو صدا میزدند..
بابا...
بابا...
بابایی...
آقامون امیرالمومنین با اینکه میشنیدند... جواب عمه جانو نمی دادند...
گاهی اوقات اسماء صداشون در می اومد که آقا ...
امیرالمومنین...
زینبها ...
مادر نداره..
تورو خدا جوابشو بدین...
حضرت می فرمودند: اسماء نمی دونی چه کیفی داره وقتی صدام میکنه بابا...
دلم قرص میشه...
فدات بشم...
اینطوریه...
باشه ...

دلتنگم ...