درانتظارمنجی

درانتظارباران نیست آنکه بذری نکاشته

درانتظارمنجی

درانتظارباران نیست آنکه بذری نکاشته

شکست ناپذیر

حضرت یوسف (ع)، عزیز مصر بود. اگر فکر می کنید عزیز مصر بودن یعنی دست راستی فرعون بودن، در اشتباهید و اگر فکر می کنید عزیز مصر یعنی انسان مورد علاقه ی همه باز هم اشتباه می کنید! مقام عزیز، یعنی مقامی که بالادستی ندارد. شاید وقتی در تاریخ نگاه کنیم هرگز مقامی بالاتر از فرعون در مصر نباشد ولی در واقع عزیز مصر کسی است که فرعون هم به او «چشم» می گوید. چون عزیز یعنی بالادست!

عزیز در معنای واقعی، یعنی کسی که خط قرمز درشتی روی شکست خوردن و مقهور شدن کشیده است. کسی که آنقدر بالاست که بالاتری ندارد. کسی که مغلوب نمی شود، زمین نمی خورد و به خاک نمی نشیند. عزیز یعنی کسی که نقطه ضعفی ندارد که بتوان از آن برای پایین کشیدنش استفاده کرد. هر چه هست، نقاط قوت و قدرت است. وقتی اینگونه نگاه می کنیم چند نفر عزیز دور و برمان می ماند؟

عزیزهای دور و بر
عزیز واقعی و  کسی که هیچ کس به او مسلط نیست فقط خداست. در برابر خداوند هیچ کس نمی تواند شانه بکشد و قلدری کند؛ همه ذلیل اند! بنابراین بی معنی است که کسی قدرت و مکنت و عظمت را از دیگر ذلیلان بخواهد؛ چرا که: «فإنّ العزةُ لله جمیعاً» (1) (همانا جمیع عزّت برای خداست)

هر کس عزّت بخواهد فقط با وصل شدنش به خدا ممکن است عزیز شود و دورترین مردم از خدا ذلیل ترین است حتی اگر روز و شب فریاد بزند که آخر قدرت و شکوه و جلال  وجبروت است.

خداوند به اختیار خودش به کسانی که بندگی اش را می کنند، عزّت می بخشد و به ویژه پیامبر اکرم (ص)، کسی بود که در حین مظلوم بودن بسیار عزیز بود. عزّت چنان که گفتیم حالتی است که نمی گذارد انسان مغلوب شود و شکست بخورد. شاید به همین دلیل بود که تسلیم در برابر غیر خدا در مرام پیامبر اکرم(ص) وجود نداشت. حتی تسلیم شدن در برابر خواسته هایی که خودش داشت.

امیرمؤمنان علی (ع) درباره ی ایشان فرمودند: «...می نگریست که کدام به خواهش نفس نزدیک تر است تا راه مخالفت با آن را انتخاب کند...» (2)

رسول اکرم (ص) می فرمودند: «خداوند هر روز ندا می دهد که من پروردگار عزیز شمایم و هرکه خواهان عزّت در دو جهان است، خدای عزیز را اطاعت کند.» (3)

اسلام عزیز!
از آنجایی که بندگی و عزّتمندی رابطه ای مستقیم با هم دارند، پیامبر اکرم (ص) که به بندگی شهره بود، بیشترین عزّت را داشت و به واسطه ی او که پیام آور اسلام بود، اسلام نیز عزیز و شکست ناپذیر شد.

چنانچه حضرت علی (ع) درباره ی ایشان فرمودند: «...خداوند کینه ها را به وسیله ی او نابود ساخت و آتش دشمنی ها را با او خاموش کرد؛ مؤمنان را به وسیله ی او برادران دینی ساخت و جمع کافران را پریشان کرد؛ خواران را با او ارجمند ساخت و عزیزان را با او خوار گردانید.» (4)

در میان تمام بندگان، خداوند عزیز، به مؤمنان عزّت بخشید (5) و «همه ی امور مؤمن را به خودش واگذاشت جز آنکه اجازه نداد خود را ذلیل کند. پس با این عزّت مؤمن از کوه سخت تر است. چرا که کوه با کلنگ تراشیده و خرد می شود ولی هرگز از دین مؤمن کم نمی شود و خرد نمی گردد.» (6)

در نهایت خداوند فرمود: «عزّت برای خدا، رسولش و برای مؤمنین است.» (7)

به همین علت است که مؤمنان با وجود تعداد اندکشان همیشه خاری در چشم دشمنان خدا بوده اند! انگار موجی از مغلوب نشدن و شکست ناپذیری از خدا دوستان بلند می شود که دل سست دشمنان را به لرزه وا می دارد.

مرد عزیز شکست ناپذیر
یادتان هست از شباهت بی نظیر حضرت خاتم الانبیاء (ص) با حضرت خاتم الاوصیاء (علیه السلام) سخن گفتیم؟

تسلیم نشدن و غیرت ورزیدن به مأموریتی که از جانب خداوند یافته اند، در واقع عزّتمندی است که نمی گذارد مولای ما طعم شکست را بچشد. او هر ناملایم و رنجی را به جان می خرد چرا که در بندگی خداوند به قدرتی برتر از کوه ها رسیده است و خم شدن و زیر بار ذلت رفتن برایش بی معناست.

آقای ما، فرزند همان کسی است که زمانی در کربلا بین شمشیر و ذلت قرار گرفت و فرمود: «هیهات که ما زیر بار ذلت رویم زیرا خداوند و پیامبرش و مؤمنان از این که ما زیر بار ذلت رویم ابا دارند و دامنهای پاک مادران و انسانهای پاکدامن و مغزهای باغیرت و نفوس با شرافت روا نمی دارند که اطاعت افراد پست را بر قتلگاه انسانهای کریم و نیک منشان، مقدم داریم.» (8)

به همین خاطر است که بر گردن امام زمان ما، بیعت هیج ظالمی نیست. چرا که اگر بود، ایشان مجبور بودند یا بجنگند و مبارزه کنند و یا تسلیم شوند.

هر چند در عزّتمندی و شکست ناپذیری شباهتی نظیر شکست ناپذیری رسول اکرم (ص) در آقای ما وجود دارد، بزرگان تصدیق کرده اند که شباهت هایی بین یوسف پیامبر (ع) و امام عصر (عج) هست که نمی شود چشم را بر او بست.

اینکه: امروز در چاه غیبت اند و زندان تنهایی خویش؛ و فردا وقتی عزیز مردم جهان شدند، همه می فهمند این که چنین مقام و منزلتی دارد که دست به او نمی رسد، همان یوسف گمگشته ای است که در چاه رهایش کردند و نفهمیدند عزیز هرگز در حضیض نمی ماند...

 

پی نوشت:
1.       سوره ی نساء، آیه ی 139
2.       نهج البلاغه، حکمت 289
3.       تفسیر مجمع البیان، ج4، ص 402
4.       نهج البلاغه، خطبه ی 96
5.       کافی، ج 5، ص 63
6.       همان
7.       منافقون، آیه ی 8
8.       ابوالحسن علی بن الحسین المسعودی، اثبات الوصیه للامام علی بن ابی طالب (ع)، ص 142؛ تحف العقول، ص 171
منبع: دلشاد تهرانی، مصطفی، سیره ی نبوی «سیره ی فردی»، صص 513- 556

کرکس نباشیم

ما هیچ کشور مستقلی در جهان نداریم. ایران عزیز هم هرگز به استقلال نرسیده، بلکه هر روز بیشتر و بیشتر به ورطه ی وابستگی افتاده است. ما مستقل نیستیم چون همان طور خانه می سازیم که دیگران نقشه اش را کشیده اند، همان چیزی را می خوریم که دیگران طبخش کرده اند، جوری پول در می آوریم که دیگران می خواهند، طوری می پوشیم که دیگران دوخته اند و به همان سمت و سویی می رویم که دیگری می رود. پس ادعای بیخودی است که بگوییم «ایرانی مسلمانیم!» چون ما «دیگری» هستیم!

برخلاف جریانی که در آن قرار داریم، راه درست آن است که ما انسان ها، که رهبری چون رسول اکرم (صلوات الله علیه و آله) داریم، "شاهین زاده ایم و نباید کرکسی کنیم." (1)

شاهین وار زیستن همان در اوج بودن است، جوری که در دسترس کسی نباشیم که دستمالی شویم، جوری که تکیه ی بالهایمان تنها به ارتفاع پروازمان باشد. راحت بگویم: شاهین وار زیستن، یعنی مستقل بودن و این طریقه ی زیستن آقای ماست. در اوج، ایستاده بر زانوان خویشتن و متکی بر تکیه گاه الله.

استقلال یعنی امیر امر خود بودن و به خودی خود به کاری ایستادن. (2) یعنی بدون آنکه کسی کمک کند، گلیم مان را از آب بیرون بکشیم. شاید این تعریف مصطلح و رایج در جامعه نباشد امّا از همین لحظه سعی کنیم معنای درست استقلال را بپذیریم و بر مبنای آن پیش برویم.

استقلالی که پوشالی نباشد از درون هر فرد می روید. اگر کسی توانست بدون وابستگی به خودش زندگی کند و به عبارت دیگر، اگر توانست بر نفس خودش فرمان براند، انسان مستقلی است. وقتی کسی اینگونه شد، هیچ حرف زوری را نمی پذیرد و تحمیل را قبول نمی کند. چرا که هر دو رنگ وابستگی می دهند. انسان مستقل، انسانی است که از غیر حق می برد و چشم امید به هیچ مخلوقی ندارد.

با مثالی این بحث روشن تر می شود: اگر در جامعه ای، فرد فرد مردم، آراسته به استقلالی که ذکر کردیم باشند، هدف و آمالی الهی خواهند داشت. چرا که کسی که بر خودش مسلط شد، سلطه ی کسی جز خدا را که مسلط واقعی است نخواهد پذیرفت. در چنین جامعه ای، چاپلوسی، رشوه و ربا، دزدی و هرزه گری، بی معناست و در معنای وسیع تر و در عرصه های سیاسی و بین المللی، چنین جامعه ای هرگز نمی پذیرد که بنده ی کشور دیگری باشد. نه تنها در صنایع و معادن و کشاورزی بلکه مهم تر از آن در فرهنگ و تمدن. در کشور مستقل، هر گونه شباهتی به بندگان نفس اماره، رد می شود. (3)

البته این بدان معنا نیست که در اسلام مبادله و معامله حرام است. مثلاً چه اشکالی دارد اگر کشوری صنعت تخصصی اش را به کشورهای دیگر بفروشد و صنعت و مواد مورد نیازش را از دسترنج آن تهیه کند؟ آنچه مدّ نظر است زیر یوغ بودن است.

استقلالی که در جان پیامبر اکرم (ص)، وجود داشت و پس از آن به اولیای خدا، به ارث رسید، وارستگی بود. پیامبر (ص) در هیچ کاری از دیگران توقعی نداشتند و هرگز سربار کسی نمی شدند.

رسول خدا (ص)، «در سرای خود در خدمت خانواده ی خویش بود، لباس خود را پاکیزه می کرد، گوسفندش را می دوشید، جامه ی خود را وصله و پای افزارش را پینه می زد، خانه را جارو می کشید... با خدمتکارش غذا می خورد و با او آرد را خمیر می کرد و خودش کالایش را از بازار حمل می کرد.» (4)

درباره ی امامان دیگر نیز روایات بسیاری وجود دارد که کار خود را به دیگری نمی سپردند مثلاً درباره ی امام باقر (علیه السلام) روایت شده است که زمینها و غلامان بسیاری داشتند ولی هر روز خودشان به مزرعه می رفتند و در کنار غلامان، عرق ریزان به کار مشغول می شدند. «محمد بن منکدر» یکی از زاهد مآبان افراطی یک بار امام باقر (ع) را در این حال دید و با لحنی طعنه آمیز به ایشان گفت: «ما شنیده بودیم فرزندان پیامبر (ص) اهل دنیا نیست. این چه وضع وابستگی شما به امور دنیوی است؟ اگر در این حال از دنیا بروید خدا را چگونه ملاقات می کنید.» امام در پاسخ فرمودند: «اگر در همین حال مرگ من فرا رسد هیچ بیمی ندارم زیرا در حال طاعتی از طاعات خدا خواهم بود که بدین وسیله خود و خانواده را از تو و دیگر مردم بی نیاز می کنم. همانا از مرگ در آن حال بیمناکم که سرگرم گناهی از گناهان باشم.» (5)

مولای عصر ما نیز همچون اجداد خویش، به بلند پروازی شاهین اند. هرگز دیده و شنیده نشده که ایشان با این همه مسئولیت و کار، گوشه ای بنشینند و به دیگران دستور بدهند که کارشان را انجام دهند. چرا که آقای ما همچون پدرانشان، اعتقاد دارند: «هرگز در کارهای خود از دیگران کمک نخواهید اگر چه برای قطعه ای چوب مسواک باشد.» (6)

ایشان قطعاً روحیه ای تلاشگر دارند و از دسترنج خویش، نان می خورند چرا که سیره ی انبیا و اولیای دین چنین است که نه تنها مایحتاج خود را تهیه می کردند بلکه با انجام کارهای طاقت فرسا، سعی در بهبود زندگی دیگران داشتند. (7) چنانچه در زندگی امیرمؤمنان علی (علیه السلام) می بینیم که با انجام کارهای سخت در تابستانهای داغ، هزار برده خریدند و آزاد کردند. (8)

نتیجه ی وارستگی و استقلال در اولیای خدا این است که در وجودشان اثری از من نمی ماند و تماماً در خدمت خدای خود در می آیند و بدین طریق در برابر باطل و برای دفاع از حق، جان را سپر می کنند.

دیگر آنکه، حضرت صاحب الزمان (عج) در برابر زحمات چند قرن شان، هرگز از ما مزدی طلب نمی کنند. چرا که طلب کردن مزد یعنی وابستگی. ایشان هرگز از ما نمی خواهند برای تمام روزهایی که در بیابان ها و کوه ها چادر زدند و در سختی گذراندند، خشکه حساب کنیم یا برای تمام اشکهایی که پای پرونده هایمان ریختند، بهایی بپردازیم. ایشان همچون جدشان مزد خود را از خدا می گیرند و جز خدا چه کسی می تواند مزد سالهای غیبت را بدهد، سالهای قیام و حکومت بماند...

 
پی نوشت:
1.       دلشاد تهرانی، سیره ی نبوی «سیره ی فردی»، ص 500
2.       فرهنگ معین، ج1، ص 256
3.       برگرفته از سخنان امام خمینی (ره)، صحیفه ی نور، ج 16، صص 269- 270
4.       الشفا بتعریف حقوق المصطفی، ج1، ص 171
5.       کافی، ج 5، صص 73 - 74
6.       کحل البصیر، صص 68 و 69
7.       کافی، ج 5، ص 73
8.       همان، ص 74

 منیع: دلشاد تهرانی، سیره ی نبوی «سیره ی فردی»، صص 493- 512

پرستشگری

هر لباسی پوشیدن، هر غذایی خوردن، هر حرفی زدن، هر جایی رفتن، با هر کسی بودن، هر کتابی خواندن، هر فیلمی دیدن و در نهایت خدای خود را پرستیدن، تعریف این روزها از آزادی است. تعریفی که دین نمی پذیرد و خدا نمی پسندد. آزادی اسلامی، آزادی در چارچوب دین است و والاتر از آن، بنده ی خدا بودن. آزادی، بندگی است؛ یعنی همان چیزی که این روزها نامش را «آزادگی» گذاشته اند. (1)
گدای کوی تو از هشت خلد مستغنی است

اسیر عشق تو از هر دو عالم آزاد است (2)

حریّتی که دین به انسان می بخشد، او را به خداوند نزدیک می کند؛ تا جایی که فرد خود را از میان برمی دارد و به تنها چیزی که می اندیشد، وصال محبوب است. عبودیّت فرد آزاده با انسان آزاد (در مفهوم امانیستی خود) کاملاً متفاوت است. در این میان پرستش اولیای خدا و در رأس آنان، پیامبر اکرم (صلوات الله علیه و آله) و امامان (علیهم السلام) برترین این عبادت هاست. چنانچه امیرمؤمنان (ع) فرموده اند: «تو را به خاطر بیم از کیفرت و یا به طمع بهشتت پرستش نکرده ام، بلکه تو را از آن رو پرستش کردم که شایسته ی پرستش یافتم.» (3)

در این میان، به قول امام خمینی، انسان دو راه بیشتر ندارد:

«یا عبودیت خدا یا عبودیت نفس اماره!» (4) اولی آزادی الهی است و برخاسته از فطرت پاک و دومی آزادی نفس اماره و شکل گرفته در دوران رنسانس. (5)

عشق و عاشقی

در مقام پرستش گری، کسی بالاتر از چهارده معصوم (ع) یافت نمی شود. در مقام عبودیت ایشان، عشق حرف اول را می زند و عقل هرگز نمی تواند مقام بندگی آنان را دریابد. تفسیر بخشی از معراج پیامبر اکرم (ص) می تواند به توضیح این مطلب کمک کند.

زمانی که جبرئیل امین (ع) با پیامبر خاتم (ص) آسمان ها را در می نوردیدند، به جایی رسیدند که ملک مقرّب خدا، گفت: «من بالاتر از این بیایم، می سوزم. تو برو.»

جبرئیل (ع) نزول عقل تام است. نزول عقل تام یعنی عقل تام و کاملی که در مراتب نوری پایین آمده و به مظهر و پرتویی از آن نور کامل تبدیل شده است. قرآن مجید نیز از نزولات است؛ یعنی در مراتب نورانی و ملکوت خداوند، مقامی بالاتر و برتر دارد ولی در گذر از عوالم متعدد و برای رسیدن به زمین مفاهیم آن در قالب ملکی در آمده است.

در هر حال نکته ی ظریف سخن جبرئیل این است که:  ای پیامبر حق! عقل یارای آمدن به این مقام را ندارد از این جا به بعد باید با مرکب عشق برانی.

وقتی کسی به چنین مقامی رسید، نه تنها اگر دنیا برایش عرضه شود، نمی پذیرد (6)، بلکه روزانه هزاران رکعت نماز می خواند آنقدر که پایش ورم می کند برای آنکه بنده وار، شکر گزار خدای بخشنده اش باشد. (7)

 

رسالت آزادگان

هر کس که آزاده شد و این آزادگی در خون و جانش آمیخت، به دنبال آزاد کردن اسیران غل و زنجیر می افتد. چنانچه خداوند کریم در رابطه با رسالت پیامبر اکرم (ص) می فرماید: «بار گرانشان و بند و زنجیرشان را از آنها فرو نهد، پس کسانی که به او گرویدند او را بزرگ و گرامی داشتند و یاری اش کردند و از آن نوری که با او فرو آمده (قرآن) پیروی کردند، آنها رستگاران اند.» (8)

آقای ما نیز رسالتی این چنینی دارد. او مأمور آن است که خدای آسمانی گمشده را در میان میلیاردها خدای زمینی، به تک تک انسانها بشناساند. شیطان  را به بند کشیده و اطاعت از او را متوقف کند. قرآن را آشکار کند و اساس خدا پرستی را استوار گرداند و بدین طریق، بندگان نادان به دانایی برسند و وجود خدایی که انکارش کردند را باور کنند. (9)

در این میان دوباره شباهت بی نظیر حضرت مهدی (عج) و پیامبر اسلام (ص)، رخ می نمایاند. هر دو معصوم در رسالت خود با دو جریان جاهلیت مواجه بودند که به تعبیر خود رسول خدا (ص)، جریان دوم که در مقابله با امام عصر (عج) قرار دارد، سخت تر و ناهموار تر است. (10)

شباهت دیگر آنکه، پیامبر خدا (ص) فرمود: «ولایت از آن کسی است که آزاد ساخته باشد.» (11) بنابراین نه تنها حضرت خاتم (ص) بر گردن عالم و عالمیان ولایت دارند بلکه تک تک اوصیای آن حضرت نیز که به نوبه ی خود مأمور نجات انسان ها از اسارات بوده اند، ولایتی تام و تمام بر آنها دارند. (12)

جالب آنجاست که نام آزادکردگان معصومین در تاریخ به آزادگی مانده است. آزاد شدگانی چون حرّ بن یزید ریاحی و بشر حافی. آزاد شدگان امام حسین (ع) و امام کاظم (ع).

شباهت دیگر «فقر» است. فقر ویژگی مشترک آزادگان جهان است. فقر سبب می شود که انسان بیشتر محتاج خدا گردد و در بندگی او بیشتر بکوشد و به همین سبب است که مظهر بندگی چنین می فرمایند: «الفقرُ فَخری (فقر افتخار من است.)» (13)

نکته ی آخر اینکه، آزاده ای که دربند شدن انسان ها را می بیند به طرق مختلف در راه آزادی آنان قیام می کند. باید دانست که قیام حقیقی تنها توسط امام معصوم (ص) به ثمر خواهد نشست تا کل باطل به خاک ذلت بنشیند. چنانچه حضرت سیدالشهدا (علیه السلام) پیش از قیام خود اعلام کردند:

«...هرکه سلطانی ستمگر را ببیند که حرام های خدا را حلال شمرد، و عهد و پیمان الهی را بشکند، و خلاف سنت رسول خدا (ص) رفتار کند و در میان بندگان به گناه و ستم عمل کند، و بر او با زبان و عمل نشورد و قیام نکند بر خداوند است که او را با همان ستمگران در یک جایگاه عذاب کند.» و در ادامه فرمودند که سلاطین بنی امیه از این دست پادشاهان اند و اشاره کردند: «...و من به قیام بر ضد این ها از همه سزاوارترم.» (14)

مولای حیّ ما نیز، قیامی از این دست خواهند داشت و نامشان نیز معرّف همین ویژگی است: قائم (ع).

 

ویژگیهای انسان حرّ

با چند ویژگی، انسان های آزاده شناخته می شوند:

1.       خوشرویی و گشاده رویی: در این زمینه اخلاق و منش رسول خدا (ص) معروف است و جالب است بدانید که بنا بر احادیث مختلف، شبیه ترین مردم در سیره و سنت به ایشان، حضرت صاحب الامر (عج) هستند. پس ایشان همچون جدشان: «متبسم ترین مردم و گشاده رو ترین و خوشروترین آنان بود.» (15)

راستی در همین جا اضافه کنیم که شوخی کردن با مردم و دوستان، از اخلاق پیامبر خدا (ص) و امامان معصوم (ع) است. چرا که «شوخی از خوش خلقی است.»(16)

2.       حیا و عفت: «رسول خدا (ص) از دوشیزگان پس پرده نیز با حیاتر بودند.» (17) این حیا دو جنبه دارد. بخشی از آن در برابر مردم و بخش بیشتری در برابر خداوند معنا و مفهوم می یابند و این چنین حیا لباس اسلام می شود. (18)

3.       کینه نداشتن و فریب ندادن: مهمترین چیز در این ویژگی این است که آزاده ی واقعی، مسلمانی را لعنت نمی کند، در امور شخصی از کسی انتقام نمی گیرد، هرگز کسی را تنبیه نمی کند مگر خلافکار را و همه چیز را اجابت می کند مگر حرام را؛ و این ویژگی آبا و اجدادی آقای ماست. (19)

پی نوشت:
1.       الرسالة القشیریه، ص 100
2.       دیوان حافظ شیرازی، ص 17
3.       بحارالانوار، ج 70، صص 186، 197، 234.
4.       صحیفه ی نور، ج 14، ص 30
5.       همان.
6.       نهج البلاغه، خطبه ی 160
7.       مصباح الشریعه، ص 170
8.       قرآن، اعراف، آیه ی 157
9.       از توصیفات امیرمؤمنان از رسالت پیامبر اکرم (ص)، نهج البلاغه، خطبه ی 147
10.   برای مطالعه ی بیشتر مراجعه کنید به: جاهلیت مدرن، اسماعیل شفیعی سروستانی، چاپ و نشر از موسسه ی موعود عصر (عج)
11.   کشف المحجّه، ص 187
12.   همان
13.   مستدرک الوسائل، ج11، ص 173
14.   تاریخ طبری، ج 5، ص 403
15.   فضائل خمسه، ج 1، ص 157
16.   کافی، ج 2، ص 663
17.   طبقات الکبری، ج 1، ص 368
18.   کافی، ص 2، ص 46
19.   طبقات کبری، ج 1، ص 367

منبع: دلشاد تهرانی، سیره ی نبوی «سیره ی فردی»، صص 445- 490

مدیر دور اندیش

آقای ما هزار و صد و هفتاد و هشت ساله است و در این مدت، همیشه از چشم مردم پنهان و مستور بوده. چرا؟ شاید یکی از علت هایش این باشد که می داند در جهان امروز، نه پای سفره های شبهه ناک مردم جایی برای نشستن دارد، نه در خانه های غصب شده شان جای ماندن، نه در بازارهای بوی فساد گرفته ی آنان جایی برای خرید و نه در دلهای غبار گرفته شان، جایی برای حضور. جور دیگر بگویم، آقا نیامده اند چون هنوز پایه های آمدنشان محکم نشده است، آقا نیامده اند چون در مرامشان نیست بی گدار به آب بزنند.
مدیر ما همچون جدشان امیرمؤمنان (علیه السلام) عقیده دارند: «کسی که بدون دقّت در عاقبت کار دست به کاری زند، خود را در معرض گرفتاری ها قرار می دهد.» (1)

مدیر کل ما، دوراندیش ترین انسان زمان است. منظورم از دور، پیش بینی یکی دو سال پیش رو نیست، منظورم دیدن چند هزار سال آینده است. شاید به خاطر همین بود که در آخرین نامه به آخرین نایب نوشتند: «مدعیان دیدار ما دروغ می گویند.» (2) چون می دانستند چند روز بعد، وقتی غیبت کبری شروع شد، آدم های زیادی برای جلب مشتری، بازارشان را با این دروغ داغ می کنند.

امام، دانشمند است

تفکر و تدبّر ویژگی هایی است که در وجود اولیای خدا (ع) نقش بسته است و تعریف فکر این است: «حرکت از مطلوب به سوی مقدمات و از مقدمات به سوی مطلوب.» (3)

به زبان ساده، انسان واقعی در ذهنش هزاران «چرا» و «آیا» چرخ می زند. به قول استاد شفیعی سروستانی، فرق انسان و حیوان همین است، انسان سوال می کند و حیوان فقط می پذیرد. البته منظورمان از سوال، سوالاتی درباره ی این سه عرصه است: «ز کجا آمده ام، آمدنم بهر چه بود، به کجا می روم آخر، ننمایی وطنم.»

وقتی سوال در ذهن کسی ایجاد شد، از طریق منطق، داده هایش را کنار هم می چیند و در آخر نتیجه ای می گیرد. به این فرآیند می گویند: تفکر.

اگر کسی به واقع اهل تفکر باشد (مثل آقای خودمان)، حقیقت بر او رخ می نماید و حقیقت همان تجلی توحید است. بماند که تجلی توحید چیست، امّا کسی که به این مقام می رسد، خداوند چشم و گوش و دست و پای او می شود. یعنی، خدا گونه می بیند، می شنود، عمل می کند و راه می رود. بنابراین اگر مولای ما فکر همه را می شنوند و ناظر بر همه اند، اگر دستشان شفا می دهد و قدمشان عدالت می آفریند، نباید تعجب کنیم. اینها همه، از آثار غوطه خوردن در صفات توحیدی خداست.

ساکتم، عاقلم!

چیزی که اساساً تفکر و دواندیشی را کامل می کند، «سکوت و به موقع سخن گفتن» است. (4) سکوت حضرت مهدی (علیه السلام)، سکوتی محمدی (ص) است، یعنی به شهادت امیرالمؤمنین علی (ع) اینگونه است:

«سکوت رسول خدا (ص) بر چهار چیز بود: بردباری، دوراندیشی، اندازه نگاهداری و تفکر. سکوتش در اندازه نگاهداری از آن رو بود که همه ی مردم را به یک چشم ببیند و به گفتار همه به یک نحو گوش دهد؛ اما سکوتش در تفکر آن بود که در چیزهای باقی و فانی فکر می کرد؛ و بردباری و شکیبایی برای او با هم جمع شده بود، به همین سبب هیچ چیز او را به خشم نمی آورد و بر نمی انگیخت؛ و دوراندیشی برای او در چهار چیز فراهم آمده بود: به کارهای نیک چنگ می زد تا دیگران به او اقتدا کنند، از کارهای زشت دوری می کرد تا مردم از آن بپرهیزند، در انتخاب رأی صحیح برای اصلاح کارهای امت جدیّت و تلاش می کرد و به آن چه خیر دنیا و آخرت در آن بود قیام می کرد.» (5)

نکته ی مهم درباره ی سکوت این است که امام عصر (عج) نه تنها خودشان سکوت می کنند بلکه از انسان هرزه گو هم دوری می کنند. در زندگی امام سجاد (ع) می بینیم که این اشخاص را اصلاً تحویل نمی گیرند چرا که معتقدند این انسان ها از فکر خدا دورند و اهمیت نمی دهند که آخرتی هم هست وگرنه اینقدر سر حرفهای بیهوده وقت و عمرشان را تلف نمی کردند. (6)

حالا بیایید چرتکه بیندازیم و فاصله مان را با امام حساب کنیم... ببخشید رقم های نجومی را با چه وسیله ای می سنجند؟

پی نوشت:
1.       تحف العقول، ص 60
2.       مجلسی، بحار، ج 52، ص 151.
3.       شرح منظومه، قسمت منطق، ص 9
4.       مرآة العقول، ج1، ص 56
5.       الطبقات الکبری، ج1، ص 56؛ بحار، ج 16، ص 153
6.       منتهی آلامال، ج2، ص 582

 منبع: دلشاد تهرانی، مصطفی، سیره ی نبوی «سیره ی فردی»، صص 374 – 411

دنیا کمتر از آب بینی بز

احتمالاً اگر دنیا را به دست ما بدهند، از خود بی خود می شویم، شاید اگر حواسمان را بتوانیم جمع کنیم، در زمین آن هر چه بخواهیم می کاریم و هر چه بخواهیم تصرف می کنیم، می خوریم و می بریم و دیگر کاری نداریم که ساکنان زمین چه کسانی هستند. لااقل هیچ کاری هم که نکنیم، ذوق می کنیم!
دنیا که هیچ، جهانی در دست آقای ماست و او نه تنها از داشتن این همه قدرت و مکنت ذوق نمی کند بلکه اگر از او بپرسیم که دنیا چقدر برایش می ارزد، شاید مثل جدش امیرمؤمنان (علیه السلام) بگوید: «کمتر از آب بینی بز....» (1)

کسی زاهدتر از امامان هر زمان، در هر دوران پیدا نمی شود. خصیصه ی زهد، در حضرت مهدی (عج) پررنگ تر است چرا که شبیه ترین مردم به رسول خدا (ص) است. پیامبر دین اسلام (صلوات الله علیه وآله) زمانی که زمام جامعه را در دست داشت، نمونه ی عالی زهد بود. به قول حضرت علی (ع) با تمام قدرت و زن و فرزند: «از نوش [دنیا] نخورد و از زیورهایش بهره نبرد.» (2)

راستش اگر بخواهیم زاهد را «تارک دنیا» بخوانیم یا «خدا ترس»، تعریف جامعی نگفته ایم. زاهد کسی است که هر چیزی را که از یاد خدا دورش می کند، ترک کند بی آنکه افسوس بخورد. (3)

مثلاً همین امام خودمان! آنقدر یقین و ایمان در دلش نهفته است که اگر روزی بیاید که به فرض محال هیچ کس حتی حرفی از او نزند، باز هم با همان قدرتی که در دل دارد و پشتیبانی که تکیه اش بر اوست، منتظر می ماند تا وقتش برسد و دین خدا را در زمین جاری کند. (4) یا مثلاً اگر گرسنه بماند اعتراض نمی کند، حتی اگر غذایش را چند دقیقه قبل به فقیری بخشیده و روزها و شبهای قبل هم گرسنه بوده است. (5) یا شده کسی اعتراضی از آقا شنیده باشد که ای جماعت شیعه چرا من را آواره ی بیابان ها کردید؟ در حالی که هزار و اندی سال است جای ثابت و امنی برای زندگی ندارند. نه! چرا که فرمان خدا بر هر چیزی برایشان مقدم است. (6)

امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) از هیچ چیز و هیچ کس نمی ترسند. اولیای خدا این گونه اند؛ از کسی غیر از پروردگار عظیم نمی ترسند چرا که با عظمت تر و قدرت مند از او سراغ ندارند. وقتی کسی این گونه شد، شیطان و جنودش در حلقه ی وجودش راه نمی یابند و قدرت خداوند پشت اوست: «آگاه باشید که دوستان خدا نه بیمی دارند و نه اندوهگین می شوند.» (7)

رازش همین است. راز این همه شکیبایی و شجاعت: زهد.
 
 
پی نوشت:
1.نهج البلاغه، خطبه ی 3
2.همان، خطبه ی 160
3. تعریف زهد در کلام امام صادق (علیه السلام)، مصباح الشریعه، صص 134- 135
4. همان
5. الکافی، ج 5، ص 93
6.مصباح الشریعه، همان.
7.یونس، 62
 
منبع: دلشاد تهرانی، مصطفی، سیره ی نبوی «سیره ی فردی»، صص 215 – 284