کدام یک از گزینه های زیر درباره ی شما صدق می کند؟ الف) مثل طاووس راه می روید و سرتان را موقع راه رفتن بالا می گیرید. خرامان می روید و منتظر توجه نگاه دیگرانید.
ب) انتظار دارید وقتی وارد جمعی شدید به پای شما بلند شوند، همه به شما
سلام کنند و احساس می کنید بقیه وظیفه دارند به شما اهمیت بدهند.
ج) موقع دیده شدن، گریه ی مناجاتتان بلندتر می شود و دقیقاً جلوی چشم دیگران به فقرا دست می رسانید.
د) فکر می کنید در عین دارایی خودتان و مردم شهرتان، باید شبیه به امیرمؤمنان علی (ع)، نان جو بخورید و لباس خشن بپوشید.
هـ) به نظر شما دین داری خیلی سخت است به همین خاطر در همه ی عبادات به خودتان و زندگی سخت می گیرید.
اگر
شما الف تا هـ باشید، شما انسانی متلّکف هستید! البته این اصلاً خوب نیست!
خودنمایی (الف)، به سختی انداختن دیگران (ب)، ریا و تظاهر (ج)، افراط در
سنت (د) و مشقت در دینداری (هـ) همه جزء مصادیق تکلّف هستند.
اگر بخواهیم تعریف ساده ای از تکلّف ارائه دهیم، می توانیم بگوییم: «سخت گرفتن به خود و دیگران».
البته
این معنا همیشه بد نیست. گاهی برای رسیدن به ساحل امن، باید تن به دریا زد
و برای رسیدن به قله، از خطر پرت شدن ترسید. این معنای تکلّف را بگذاریم
کنار. مصداق این تکلّف خوب، روزه گرفتن است! بنده اگر خدا را بخواهد، باید
بهایش را بپردازد. تکلّف مثبت با این جمله تکمیل می شود که: «بهشت را به
بهانه نمی دهند، به بها می دهند.»
اما معنای ناپسند تکلّف، دشوار
کردن زندگی برای خود و دیگران است. وقتی هدفی در کار نباشد و یا هدف والایی
در میان نیست چرا زندگی را سخت بگیریم؟ تکلّف چیزی است که انسان برخلاف
عادت طبیعی، بر خودش واجب می کند. چیزی که برخلاف فطرت اوست و در نهایت،
انسان متکلّف، از خود به بیخودی می رسد و وقتی کسی به اینجا رسید، دروغ می
گوید، تظاهر می کند، ریاکار می شود و در هر کاری افراط می کند.
رسول
گرامی اسلام، حضرت محمد (صلوات الله علیه و آله) نیز به مردم فرمودند: «من
از شما برای مزد پیامبری چیزی نمی خواهم و من از تکلّف کنندگان نیستم!»
(1)
تکلیف، بی تکلیف!حضرت خاتم الانبیاء (ص)،
به تمام معنا، بی تکلّف بودند؛ صمیمی و خاکی. نه لباس اشرافیان را می
پوشیدند و نه هنگام سفر و حضر با دبدبه و کبکبه راه می رفتند، از چاپلوسی و
تملّق بیزار بودند و می فرمودند: «نشانه ی تکلّف سه چیز است: در حضور تملق
گوید، در نهان غیبت کند و در مصیبت تو را سرزنش نماید.» (2)
درباره
ی راه رفتن ایشان، خبر داده اند: «رسول خدا سبک قدم بر می داشت و با شتاب
راه را طی می کرد، گویی از سراشیبی پایین می رفت.» (3) و برخی گفته اند که
چنان با نشاط راه می رفت که هرگز کسل و ناتوان به نظر نمی رسید. (4)
امام صادف (ع) فرمودند: «رسول خدا (ص) این گونه بود که در هر مجلسی که وارد می شد در نزدیک ترین جای محل ورود خود می نشست.» (5)
این
بی تکلّفی خیال همه را راحت می کرد که پیامبرشان آن چنان صمیمی است که در
هر مجلسی که گناهی در آن نباشد، حضور می یابد حتی اگر جمع غلامان و بردگان و
جذامیان باشد.
حتی زمانی که پیامبر (ص) در کوچه ها راه می رفت و کسی به احترامش برمی خاست، می فرمود که سخت نگیرند و بلند نشوند. (6)
او همیشه تاکید می کرد که انسان خاصی نیست، بلکه فقط «بنده ی» خداست و از همه می خواست که درباره ی او غلو نکنند. (7)
آنچه
ما این روزها به او می گوییم رفتار کردن بی غل و غش و سخن گفتن راست و
حسینی، همان شیوه ی رفتار و گفتار پیامبر اکرم بود. راحت، بی پیرایه، ساده و
صریح! (8)
امام خاکیان!آنچه باید تا کنون در
بخش خاتم تا خاتم فهمیده باشید شباهت های رسول اکرم (ص) و حضرت مهدی (عج)
است. شباهت بی نظیر خاتم الانبیاء با خاتم اوصیا!
البته تمام ائمه ی
معصومین (علیهم السلام) از روش و سیره ی حضرت محمد (صلوات الله علیه و
آله) تبعیت می کردند. به همین خاطر است که می توانیم راحت و بی دردسر رفتار
و گفتار و کردار آقایمان را پیش بینی کنیم. مثلاً معلوم است که حضرت در
بازار راه می روند و گمشدگان را راهنمایی می کنند. دست ناتوان را می گیرند و
از محله ی سبزی فروشان برای سفره ی خود سبزی می خرند و گاهی برای اهل دلی
در بازار خطی قرآن می خوانند تا به یادش آورند که دنیا، فقط محل گذر است.
(9) معلوم است، چرا که جدشان امیرمؤمنان (علیه السلام) چنین می کردند!
معلوم
است که پسر حضرت علی (ع)، میهمان نواز است. انگار که رفته ایم خانه ی
عمویمان یا پدرمان! همان قدر در مجلسی که میزبانش مولای ما باشد، خوش می
گذرد! (10)
و یا کسی که جدی چون حسن بن علی (ع) داشته باشد، نمی
تواند در دلش ذره ای تکبر و تکلّف بگنجاند. مگر می شود کسی همچون آقای ما
باشد و با دیگران در هر کاری یکی بدو کند و با زیر دست خود آمرانه برخورد
کند و از سرزنش دیگران لذت ببرد؟ (11)
شاید اگر او و شباهتش به
رسول الله (ص)، زبانزد شیعه و سنی نبود، شاید اگر اجدادش معروف به اخلاق
حسنه نبودند، شاید اگر علی بن حسین (ع) که با جذامیان هم غذا می شد و لقمه
در دهانشان می گذاشت جد او نبود، شاید اگر بنده و غلام و کنیزی پیدا می
شدند که توسط اجداد او به خاطر حرف ناشنوی، تنبیه شده بودند...شاید ندارد،
اگر اینگونه نبود، آقای صمیمی ما، مولای جهانیان نمی شد!
پی نوشت:
1. قرآن، سوره ی ص، آیه 86
2. من لا یحضره الفقیه، ج4، ص 361
3. الطبقات الکبری، ج1، ص 422
4. مکارم الاخلاق، ص 22
5. کافی، ج2، ص 662
6. مسند احمد بن حنبل، ج5، ص 253
7. همان، ج1، ص 24
8. تاریخ المدینه المنوره، ج2، ص 605
9. مناقب ابن شهرآشوب، ج2، ص 104
10. المحاسن، ص 415
11. الارشاد، ص 258
منبع: دلشاد تهرانی، سیره ی نبوی «سیره ی فردی»، صص 595 – 630