درانتظارمنجی

درانتظارباران نیست آنکه بذری نکاشته

درانتظارمنجی

درانتظارباران نیست آنکه بذری نکاشته

به بهانه شما یاابن رسول الله...دستخط

احمد بن اسحاق در حجره ی مولایش امام حسن عسکری(ع) نشسته بود که نگاهش به قلم و دواتی افتاد که امام(ع) در نگارش از آنها استفاده می کردند. با دیدن قلم و دوات، او با خودش گفت که چقدر خوب می شد که من هم، نمونه ای از خط مولایم را داشته باشم.


شهادت امام حسن عسکری (ع) تسلیت باد


همان لحظه، برای بیان خواسته اش رو به امام حسن عسکری(ع) کرد و در حالی که نگاهش را به زمین دوخته بود، گفت: آقا جان، می شود من نمونه ای از دستخط شما را داشته باشم؟


امام(ع) تقاضایش را پذیرفتند و فرمودند: اى احمد! خطّ، از هر کسى که باشد متفاوت خواهد بود، چون قلم یکسان نیست و ریز و درشت دارد، سپس حضرت قلم و دوات را برداشتند و  مشغول نوشتن شدند. احمد دیگر پلک هم نمی زد، تمام حواسش را داده بود به نوشته ی امام(ع).

امام حسن عسکری(ع) وقتى که مى خواستند قلم را از دوات خارج کنند سر قلم را به لبه دوات مى کشیدند تا جوهر اضافى پاک شود و خطّ تمیز و زیبا شود.
اما دل احمد به داشتن دستخط راضی نشد و با خودش گفت: اى کاش امام(ع) این قلم را به عنوان یادبود و هدیه، به من می دادند.
امام حسن عسکری(ع) نوشتن را تمام کردند و در حالی که مشغول صحبت با احمد بودند با دستمالی، قلم را پاک کردند و فرمودند: بیا احمد، این قلم را بگیر.
آقا مثل همیشه از دل یارش باخبر بود.(1)

***
خورشید بخشش گل کرده  و تا می توانست زمین را گرم کرده بود. رنگ ریگ های بیابان به سرخی مایل شده بود. عده ای بیابان نشین با لباس های خاکی و لبهای خشک از عطش، بی آنکه تاب و توانی داشته باشند خودشان را نزد امام حسن عسکری(ع) رساندند. آنها این بار هم مثل همیشه برای حل مشکلاتشان نزد مولا آمده بودند.

مردی از میان جمع لب به سخن گشود و گفت: آقا جان! به دادمان برسید، کم آبی و خشکسالی اشکمان را درآورده، جان فرزندانمان در امان نیست. جان جدتان، کاری کنید.
امام حسن عسکری(ع) این سخنان را که شنیدند، براى آنها خطّى نوشتند و باران شروع به باریدن کرد و آنها راهی دیار خود شدند.

ساعتی گذشت. دوباره همان بادیه نشینان آمدند و گفتند: یاابن رسول اللّه! دستمان به دامانتان، بارش باران زیاد شده و الان است که زندگیمان را آب ببرد.
در آن لحظه، حضرت(ع) لحظه ای درنگ کردند وبعد روى زمین علامتى کشیدند و باران قطع شد و دیگر نبارید.(2)
 
منبع:
1. اصول کافى : ج 1، ص 513، ح 27، إثبات الهداة : ج 3، ص 407، ح 30، مدینة المعاجز: ج 7، ص 563، ح 2550؛ به نقل از چهل داستان و حدیث از امام حسن عسکری، صالحی.
2. مدینة المعاجز: ج 7، ص 573، ح 2561، إثبات الهداة : ج 3، ص ‍ 32، ح 125؛ به نقل از چهل داستان و حدیث از امام حسن عسکری، صالحی.

نامه امام عسکری(ع) به مردم شهر قم

لطف و احسان امام نسبت به مردم قم فراوان بود. در مناقب آل ابیطالب(ع)در نامه ای که آن حضرت برای اهل قم و آبه نوشت، از خداوند متعال برای آنان آرزوی رحمت، عمر طولانی، رشد و هدایت نمود.
به گزارش موعود  به نقل از عقیق، قم در زمان امام حسن عسکری (علیه السلام) کانون فرهنگ شیعی بود؛ از این رو، مردم به بهانه های مختلف از پرداخت خراج به دولت بنی عباس امتناع می ورزیدند. مردمی که در یک نوبت، احمد بن اسحاق 160 کیسه طلا و نقره آنان را به پیشگاه امام حسن عسکری (علیه السلام) نثار کرد، به بهانه کسر خراج، پرچم انقلاب را علیه حکومت بغداد برافراشتند. «بلاذری» در فتوح البلدان چنین می نویسد:
«به روزگار ابوعبداللّه معتز ـ پسر متوکّل ـ مردم قم باز پیمان بشکستند. معتز، موسی بن بُغا را بدان جای فرستاد. موسی خود از جانب او امارت جبل داشت تا با طالبیان که در طبرستان قیام کرده بودند، بجنگد. وی قم را به جنگ فتح کرد و خلقی بسیار بکشت. المعتز نامه ای به او نوشت که گروهی از سرانِ ایشان را نزد وی فرستد.»

مردم قم بار دیگر در زمان معتمد شورش کردند و «حسین کوکبی» و یارانش را یاری نمودند تا بر قزوین و زنجان تسلّط یافته، حکومت مستقل تشکیل دهند. مردم قم این بار نیز از پرداخت مالیات به حکومت بغداد خودداری کردند. در سال 258 ق. «معتمد»، موسی بن بُغا را که والی بلاد جبل بود، مأمور کرد تا قزوین و زنجان را از دست سادات علوی بیرون آورد و شعله انقلاب قم را فرو نشاند. او «عبدالرّحمن بن مفلح ترک» را همراه سپاهی بزرگ به قم روانه داشت. مردم قم او را به شهر راه ندادند؛ ولی او با نیرنگ، شبانه خود را به درون شهر رساند و رهبران نهضت را قتل عام و گروهی را نیز زندانی کرد. مردم متواری شدند؛ او شهر را ویران کرد و خراج چهارساله قمیّون را وصول کرد و جانب ری رفت و به موسی پیوست.

»تفرشی»، نویسنده «نقد الرّجال» در این باره می نویسد:

«لمّا توجّه موسی بن بغا الی قم فوطئها وطئة خشنة و عظم بها ما کان فعل بأهلها فکتبوا بذلک الی ابی محمّد علیه السلام صاحب العسکر یسألونه الدّعاء لهم فکتب الیهم: ان ادعوا بهذا الدّعاء فی وترکم؛
پس از بیداد موسی بن بغا به مردم قم، آنان به ساحت مقدّس امام عسکری (علیه السلام) متوسّل شدند و از آن حضرت خواستند تا دعایی به آنها یاد دهد و شرّ آن ستمگر را از آنان رفع نماید... »

در بحارالانوار حضرت دعایی بسیار طولانی به آنان آموخت که در قنوت نمازهای خود ـ خصوصاً نماز وترـ بخوانند تا خداوند شرّ آن ستمگر را برطرف نماید:

«اَللّهُمَّ وَ لاتَدَعْ لِلْجَوْرِ دَعامَةً اِلاّ قَصَمْتَها وَ لا جُنَّةً اِلاّ هَتَکْتَها، وَ لا کَلِمَةً مُجْتَمِعَةً اِلاّ فَرَّقْتَها... اَللّهُمَّ فَکَوِّرْ شَمْسَهُ، وَ حَطِّ نُورَهُ، وَ اَطْمِسْ ذِکْرَهُ، وَ ارْمِ بِالْحَقِّ رَأْسَهُ، وَ فَضِّ جُیُوشَهُ، وَ ارْعَبْ قُلُوبَ اَهْلِهِ...»

نامه ماندگار

 
لطف و احسان امام نسبت به مردم قم فراوان بود. در مناقب آل ابیطالب(ع(در نامه ای که آن حضرت برای اهل قم و آبه نوشت، از خداوند متعال برای آنان آرزوی رحمت، عمر طولانی، رشد و هدایت نمود:
 
»أَنَّ اللّهَ تَعالی بِجُودِهِ وَ رَأْفَتِهِ قَدْ مَنَّ عَلی عِبادِهِ بِنَبیِّهِ مُحَمَّدٍ بَشیراً وَ نَذیراً وَ وَفَّقَکُمْ بِقَبُولِ دینِهِ وَ اَکْرَمَکُمْ بِهِدایَتِهِ وَ غَرَسَ فی قُلُوبِ اَسْلافِکُمُ الْماضِینَ رَحْمَةُ اللّهِ عَلَیْهِمْ وَ اَصْلابِکُمُ الْباقینَ تَوَلّی کِفایَتَهُمْ وَ عَمَّرَهُمْ طَویلاً فی طاعَتِهِ، حُبَّ الْعِتْرَةِ الْهادِیَةِ فَمَضی مَنْ مَضی عَلی وُتَیْرَةِ الصَّوابِ وَ مِنْهاجِ الصِّدْقِ وَ سَبیلِ الرَّشادِ».
 
امام (علیه السلام) نامه ای با مضامین عالی برای مردم قم ارسال داشت و در پرتو دعای خود آنان، گذشتگان و آیندگانشان را مشمول لطف خویش قرار داده، زندگی سرشار از صفا و معنویت را برای آنان در سایه سار همای امامت و عترت هادی، در پیمودن منهج پارسایی و امامت خواستار شد.

نقش امام حسن عسکری(علیه السلام) در آماده سازی شیعه برای عصر غیبت

هشتم ربیع الثانی در تقویم شیعیان بزرگداشت ولادت امامی است که نام گرامی او یادآور نام فرزند برومندش امام مهدی حضرت صاحب الزمان(عجل الله تعالی فرجه) است؛ امامی که با تمهید و زمینه‏ سازی روحی و عقیدتی، شیعیان را برای رود به دوران غیبت آماده کرد.

امام یازدهم شیعیان حسن بن علی(علیه السلام)  نام دارد و کنیه ایشان ابومحمد و لقبش زکّی و عسکری است. ایشان در 8 ربیع الثانی سال 232 هجری در مدینه به دنیا آمد و در جمعه هشتم ربیع الاول سال 260 در سن 28 سالگی به شهادت رسید و در سامرا به خاک سپرده شد.

خلفای عباسی برای اینکه امامان معصوم (علیهم السلام)  را تحت نظر بگیرند و بر فعالیت‌های فکری و سیاسی آنان احاطه داشته باشند، آنان را از مدینه منوره(که مرکز علم و دین بود) به بغداد و سامراء و خراسان (که پایتخت‌های دستگاه حاکمه بود) فرامی خواندند. به همین جهت امام حسن عسکری(علیه السلام)  تقریباً تمام عمر را یا در زندان و یا در تبعید به سر برد. حضرت 2 ساله بود که به همراه پدرش به تبعیدگاه رفت و مدت 20 سال همراه با آن حضرت در تبعید بود. به همین دلیل اصحاب نمی‌توانستند خدمت ایشان برسند اما امام حسن عسکری (علیه السلام)  با ایجاد تشکیلات سری، پیروان خود را سازماندهی کرد.

ایجاد شبکه ارتباطی وکالت برای ارتباط با شیعیان

فشار حکومت غاصب عباسی بر شیعیان به ویژه بر رهبر آنان امام حسن عسکری(علیه السلام)  به قدری در این دوره شدت گرفته بود که امام را ناگزیر کردند هر هفته در دربار حاضر شود. یکی از شیعیان نقل می‌کند در یکی از روزهایی که قرار بود امام(علیهم السلام)  به دارالخلافه برود. ما در نقطه‌ای به انتظار دیدار وی جمع شدیم، در این حال توقیعی از طرف آن حضرت بدین مضمون به ما رسید: «کسی بر من سلام و حتی اشاره هم به طرف من نکند، زیرا که در امان نیستید». این روایت به خوبی نشان می‌دهد که امام(علیه السلام)  و شیعیان تا چه حد تحت نظر و کنترل دستگاه خلافت بوده‌اند، و امام(علیه السلام)  نیز با رعایت تقیه جان خویش و شیعیان را حفظ می‌کرده است.  

خلفای عباسی به همین کنترل شدید بسنده نکرده بلکه امام را بازداشت کردند و در محله­«عسکر»­سامراء که یک منطقه نظامی بود، در تبعید نگهداشتند، به همین جهت حضرت به « عسکری» معروف شدند. اما با وجود همه این تدابیر شدید امنیتی که حکومت عباسی ترتیب داده بود از آنجا که امر الهی قطعا تحقق می یابد، امام حسن عسکری(علیه السلام)  با ایجاد شبکه وکالت، ارتباط خود را با شیعیان حفظ کرده و در عین حال آنان را برای دوران غیبت فرزند گرامی اش حضرت مهدی موعود(عجل الله تعالی فرجه) آماده کرد.

 در زمان امام حسن عسکری(علیه السلام)  شیعیان در مناطق مختلف و شهرهای متعددی زندگی می کردند و این گستردگی و پراکندگی مراکز تجمع شیعیان، مستلزم وجود سازمان ارتباطی منظمی بود تا پیوند شیعیان را با حوزه امامت از یک سو، و ارتباط آنان را با همدیگر از سوی دیگر برقرار سازد. این نیاز از زمان امام نهم حضرت امام جواد(علیه السلام)  احساس می‌شد و به همین جهت شبکه ارتباطی وکالت و نصب نمایندگان در مناطق گوناگون، به منظور برقراری چنین سیستمی مورد اجرا گذاشته ‌شد که تا زمان امام عسکری(علیه السلام)  نیز ادامه پیدا کرد.

 امام حسن عسکری(علیه السلام) نمایندگانی از میان چهره‌های شاخص و شخصیت‌های برجسته شیعیان برگزید و در مناطق متعدد منصوب کرد و از این طریق با پیروان خویش در ارتباط بود. امام از طریق اعزام پیک‌ها نیز با شیعیان و پیروان خود ارتباط برقرار می‌ساخت و از این راه مشکلات آنان را برطرف می‌کرد. به عنوان نمونه می‌توان از فعالیت‌های «ابوالأریان» یکی از نزدیکترین یاران امام یاد کرد، او نامه‌ها و پیام‌های امام را به پیروان آن حضرت می‌رساند، و متقابلاً نامه‌ها، سؤال‌ها، مشکلات و وجوه ارسالی شیعیان را در سامراء به محضر امام می‌رساند.

مبارزه امام حسن عسکری(علیه السلام)  علیه فرقه های مختلف انحرافی

در دوران امام یازدهم، یعنی نیمه اول قرن سوم هجری، فرقه‌ها و مذاهب مختلفی در درون جامعه اسلامی شکل گرفته بود. عالمان این مذاهب درصدد گسترش عقاید باطل و انحرافی خویش بودند. امام حسن عسکری(علیه السلام)  علاوه بر مبارزات سیاسی که عمدتاً به صورت پنهان و در قالب سیستم پنهانی وکالت دنبال می‌شد، با این فرقه‌های منحرف نیز برخورد داشت، انحرافات آنها را بیان می‌کرد و شیعیان را از افتادن در دام آنان نجات می‌داد. از جمله این فرقه‌های انحرافی غالیان، صوفیان، مفوضه، واقفیه، معتزله، ثنویه و جاعلان حدیث بودند.

از سال 240 و بعد از دوره معتصم عباسی یک جریان ضد معتزله و ضد عقلانیت پدید آمد که از متوکل عباسی شروع شد. متوکل عباسی قشری‌ترین خلیفه بنی عباس بود و از نظر تفکری، نهضت «احمد حنبل» که حدیث گرا بود را تأیید می‌کرد. متوکل با اینکه خود فردی فاسق بود خیلی ظاهرگرا بود و علیه عقلانیت معتزله که در زمان مأمون و معتصم حاکم بود اقداماتی کرد که نتیجه آن ظاهرگرایی، یکی ظهور مذهب «حنبلیه»، و بعدها در قرن چهارم نیز باعث ظهور «اشاعره» شد که حدیث گرا و قائل به جبر بودند.

بر خلاف معتزله و شیعه که عقلانی بودند و نسبت به حکومت وقت معترض بودند اشاعره چنین نبودند و حکومت وقت را مورد پذیرش قرار می‌دادند. بر این اساس بود که در زمان متوکل عباسی هم رهبران معتزله زندانی بودند و هم رهبران شیعه. این عوامل سبب شد تا شرایط خفقان اجتماعی پدید بیاید. نتیجه این شرایط اجتماعی نوعی مخفی گرایی بود که امامان شیعه از جمله امام حسن عسکری(علیه السلام) اعمال می‌کردند.

امام حسن عسکری بیش از 28 سال عمر نکرد ولی در مدت 6 سال امامت و ریاست روحانی اسلامی آثار مهمی از تفسیر قرآن و نشر احکام و بیان مسائل فقهی و جهت دادن به حرکت انقلابی شیعیانی که از راههای دور برای کسب فیض به محضر امام می رسیدند بر جای گذاشت .

شهادت امام حسن عسکری(علیه السلام)

شهادت آن حضرت را روز جمعه هشتم ماه ربیع الاول سال 260 هجری نوشته اند. در شرح چگونگی شهادت آن امام بزرگوار آمده است : فرزند عبیدالله بن خاقان گوید روزی برای پدرم ( که وزیر معتمد عباسی بود ) خبر آوردند که امام حسن عسکری رنجور شده، پدرم به سرعت خبر را به خلیفه رساند. خلیفه پنج نفر از معتمدان و مخصوصان خود را با او همراه کرد .

یکی از ایشان «نحریر» خادم از محرمان خاص خلیفه بود، امر کرد که ایشان پیوسته ملازم خانه آن حضرت بوده و بر احوال آن حضرت نظارت داشته باشند. یک طبیب را مقرر کرد هر بامداد و پسین نزد آن حضرت رفته و از احوال او آگاه شود. بعد از دو روز برای پدرم خبر آوردند که مرض آن حضرت سخت و ضعف بر او مستولی شده است. پس بامداد نزد آن حضرت رفت و اطبا را امر کرد که از خدمت آن حضرت دور نشوند و قاضی القضات را طلبید و گفت ده نفر از علمای مشهور را حاضر گردان که پیوسته نزد آن حضرت باشند.

این کارها را برای آن می کردند تا آن زهری که به آن حضرت(علیه السلام)  داده بودند بر مردم معلوم نشود و نزد مردم وانمود کنند که آن حضرت به مرگ طبیعی از دنیا رفته است، بعد از گذشت چند روز از ماه ربیع الاول سال 260 هجری قمری آن حضرت در سن 28 سالگی به سرای باقی شتافت .

بعد از آن خلیفه خطر فرزند امام حسن عسکری(علیه السلام)  را احساس و درپی یافتن وی برآمد زیرا شنیده بود فرزند آن حضرت بر عالم مستولی شده و اهل باطل را منقرض خواهد کرد، این تفحص ها دو سال ادامه داشت.

این جستجوها نتیجه هراسی بود که معتصم عباسی و خلفای قبل و بعد از او از طریق روایات مورد اعتمادی که به حضرت رسول الله(صلی الله علیه واله) می پیوست شنیده بودند که از نرگس خاتون و حضرت امام حسن عسکری (علیه السلام)  فرزندی پاک‌گهر ملقب به «مهدی آخر الزمان»، همنام با رسول اکرم (صلی الله علیه واله ) ولادت خواهد یافت و تخت ستمگران را واژگون و به سلطه و سلطنت آنها خاتمه خواهد داد . بدین جهت به بهانه های مختلف در خانه حضرت عسکری (علیه السلام) رفت و آمد بسیار می کردند تا از آن فرزند گرامی اثری بیابند و او را از بین ببرند .

ماجرای جانشین بر حق امام عسکری (علیه السلام)
ابوالادیان از اصحاب امام حسن عسکری می گوید : من خدمت حضرت امام حسن عسکری(علیه السلام) می کردم . نامه های آن حضرت را به شهرها می بردم . در روزهای آخر زندگی روزی امام من را طلب فرمود و چند نامه نوشت تا آنها را برسانم . سپس امام فرمود : پس از 15 روز باز داخل سامره خواهی شد و صدای گریه و شیون از خانه من خواهی شنید ، در آن موقع مشغول غسل دادن من خواهند بود .

ابوالادیان به امام عرض می کند: ای سید من ، هرگاه این واقعه دردناک روی دهد امامت با کیست ؟ فرمود : هر که جواب نامه من را از تو طلب کند .ابوالادیان می گوید : دوباره پرسیدم علامت دیگری به من بفرما . امام فرمود : هرکه بر من نماز گزارد .ابوالادیان می گوید : باز هم علامت دیگری بگو تا بدانم . امام می گوید : هر که بگوید که در همیان چه چیز است او امام شماست .ابوالادیان می گوید : مهابت و شکوه امام باعث شد نتوانم چیز دیگری بپرسم . رفتم و نامه ها را رساندم و پس از 15 روز برگشتم . وقتی به در خانه امام رسیدم صدای شیون و گریه از خانه امام بلند بود. داخل خانه امام ، جعفر کذاب برادر امام را دیدم که نشسته، شیعیان به او تسلیت می دهند و به امامت او تهنیت می گویند. من از این بابت بسیار تعجب کردم پیش رفتم و تعزیت و تهنیت گفتم. اما او جوابی نداد و هیچ سؤالی نکرد.

چون بدن مطهر امام را کفن کرده و آماده نماز گزاردن بود خادمی آمد و جعفر کذاب را دعوت کرد که بر برادر خود نماز بخواند. چون جعفر به نماز ایستاد طفلی گندمگون و پیچیده موی و گشاده دندان مانند پاره ماه بیرون آمد و ردای جعفر را کشید و گفت : ای عمو عقب بایست که من به نماز سزاوارترم .

رنگ جعفر دگرگون شد. عقب ایستاد. سپس آن طفل پیش آمد و بر پدر نماز گزارد و امام را کنار امام علی النقی(علیه السلام) دفن کردند. در این موقع عده ای شیعه از شهر قم رسیدند، چون از وفات امام با خبر شدند مردم به جعفر اشاره کردند . چند تن از مردم نزد جعفر رفتند و از او پرسیدند : بگو نامه هایی که داریم از چه جماعتی است و مالها چه مقدار است؟ جعفر گفت : ببینید مردم از من علم غیب می خواهند ! در آن حال خادمی از جانب حضرت صاحب الامر ظاهر شد و از قول امام گفت : ای مردم قم با شما نامه هایی است از فلان و فلان و همیانی ( کیسه ای) که در آن هزار اشرفی است که در آن ده اشرفی است با روکش طلا .

شیعیانی که از قم آمده بودند گفتند : هر کس تو را فرستاده است امام زمان است ، این نامه ها و همیان را به او تسلیم کن .جعفر کذاب نزد معتمد خلیفه آمد و جریان واقعه را نقل کرد . معتمد گفت: بروید و در خانه امام حسن عسکری (علیه السلام) جستجو کنید و کودک را پیدا کنید . رفتند و از کودک اثری نیافت.

اینجا نشستم...

عزیزدلم...

دارم نزدیک میشم بروزی که باتو...

ازسجاده ام هم خجالت کشیدم...

کفشامو بغل گرفتمو نیومده بغضی که گلوموفشارمیداد...یهو ترکید

دست خودم نبود

باصلوات خودموبضریحت رسوندمو...انگارکه یه تیکه رخت آویزون حرمت شدم

اون چیزی که بازنمی شدگره کارم نبود...

گره مشتم بودکه تو شبکه های ضریحت قفل شده بود...

نتونستم ...

دل تو دلم نبود... خودمورسوندم اینجا...

آره همینجا...


اینجا نشستم
به دیوار تکیه دادم
من بودم و شما
واشک گویاتراز حال دلم...

با من چه کرده ای؟
پیش از زیارت تو نیز
همین قدر روشن بودم؟!
خودم را در آینه به جا نمی آورم...

آقاجان
وقت آن نشده طلب کنی...
حاشابکرمت...
بسم الله...


خرمای آسمانی

وقتی در آن بیابان خشک و بی آب و علف، خار مغیلان به پای سید خورد، در حالی که رمق بدنش کشیده شده بود، لبهای خشک و چروکیده اش را از هم باز کرد و آخ بلند و دنباله داری گفت و خودش را روی زمین انداخت.
او در حالی که داشت خونی که از بین چروک های لبش روی صورتش می ریخت را با دستش پاک می کرد، با خودش کلنجار می رفت که آخر آن امامی که بعد از چهل شب آمدن به مسجد سهله نتوانستم ملاقاتش کنم، حالا در راه کوفه، آن هم این وقت شب به فریادم می رسد؟

 اما حالا سید دیگر چاره ای نداشت، تشنگی بدجور به بدن نحیف و لاغرش فشار آورده بود، دائم صدای خادم مسجد سهله را در ذهنش مرور می کرد که می گفت: آقا جان این وقت شب صلاح نیست شما تنهایی به کوفه بروید، وحی منزل که نیست، صبر کنید ایشالا صبح؛ اما دل سید پر شده بود از یاد  مناجات مولایش امیر المومنین در مسجد کوفه.

اما در آن حال یک دفعه سخن حضرت صاحب الزمان که فرموده بودند: « از اخبار و اوضاع شما کاملا اگاهیم و چیزی از ان بر ما پوشیده نمی ماند» به ذهنش خطور کرد و صورت رنگ پریده اش را به سمت آسمان گرفت و در حالی که از گوشه چشمش اشک می ریخت، لبان خشکیده اش را از هم باز کرد و با صدایی لرزان اسم صاحبش را  برد و گفت: یا حجة بن الحسن ادرکنی و بی حال روی زمین افتاد.

هنوز لحظه ای نگذشته بود که مرد عربی بالای سر سید ظاهر شد و با زبان مردم نجف رو به سید گفت: ازمسجد سهله آمده ای و می خواهی به مسجد کوفه بروی؟
سید با صدایی ضعیف جواب داد: بله

مرد عرب این را که شنید گفت: پس بلند شو.

او جلو آمد و دستش را سمت سید دراز کرد اما سید که نای تکان خوردن نداشت گفت: من تشنه هستم و نمی توانم راه بروم.

مرد عرب سه دانه خرما سمت سید گرفت و گفت: این خرماها را بگیر و بخور.
سید در دلش می گفت: می گویم تشنه ام، این مرد به من خرما می دهد.
مرد عرب که انگار از دل او با خبر بود این بار با اصرار بیشتر خرماها را سمت او گرفت و گفت: بگیر و بخور.

سید با ترس و لرز خرما ها را گرفت و اولی را در دهانش گذاشت، حس عجیبی به او دست داده بود، هر چه خرما را بیشتر می جوید، دلش بیشتر خنک می شد و تشنگی اش کمتر می شد. او خرمای دوم را با ولع بیشتر در دهانش گذاشت بی آنکه خرمای اول هسته ای داشته باشد. سومی را که خورد عطشش کامل رفع شده بود.

حالا حال سید خوب شده بود و همراه مرد سمت مسجد کوفه به راه افتاده بود، چند قدمی که برداشتند، مرد عرب سمت مسجد اشاره کرد و گفت: این هم مسجد.

سید از تعجب چشمانش گرد شده بود، باورش نمی شد فقط چند قدم راه رفته بود و به مقصدش رسیده بود.سید مناره های مسجد را که دید، اشک امانش نداد. خواست از مرد تشکر کند که سرش را برگرداند و دید مرد نیست.

حالا سالهاست که از این ماجرا می گذرد و عطش حسی است که دیگر سید تجربه اش نکرده است  اما هر وقت نگاهش به آب می افتد، دلش قنج می رود و یاد امام برایش زنده می شود.
 
منبع: برکات حضرت ولی عصر(ع)، ترجمه کتاب العبقری الحسان، نهاوندی، تدوین: سید جواد معلم، ج 2، ص 200، س 5