همین که بهتری الحمدلله
جدا از بستری الحمدلله
همین که در زدم دیدم دوباره
خودت پشت دری الحمدلله
***
شنیدم بسترت را جمع کردی
و با سختی پرت را جمع کردی
شنیدم آب دادی به حسینم
حواس دخترت را جمع کردی
***
تو دیگر با حجابت خو گرفتی
به چندین علت از من رو گرفتی
گمان کردی ندیدم زیر چادر
چطوری دست بر پهلو گرفتی؟!
***
جواب حرف هایم شد همین! «نه؟!»
غریبه بودم اما این چنین نه!
ببینم! قصد رفتن که نداری؟
نرو! جان امیرالمومنین، نه!
تا سر زند خورشید او از صبح بامش
یک آسمان مست از تماشای مدامش
تا گردباد شوق او در دشت پیچید
صدها رمه آهو نشسته بین دامش
در خطبه زار روح بخش او نشستم
دارد عسل می ریزد از شهد کلامش
او علت پیدایش نور پدر بود
آری پیمبر غبطه خورده بر مقامش
هر پهلوان زانو زده در مکتب او
باید بگیرد درس مردی از مرامش
اصلاً فدک ارزانی دنیایتان باد
وقتی خدا کرده بهشتی را به نامش
تا با دل و جان پاسدار کعبه باشد
احرام آتش بسته در بیت الحرامش
یک روز آهِ آینه باید بگیرد
هر قلب سنگی که شکسته احترامش
سر تا به پایش ذوالفقار است و رشادت
بیرون زده شمشیر مولا از نیامش
باید علی را یک نفر پاسخ بگوید
بغض گلوگیری شده زخم سلامش
در باغ زخمش کربلایی ریشه کرده است
تصویر زینب مانده در قاب قیامش
طوفان وزیده... چادرش بر باد رفته است...
افتاده آتش آه، بر جان خیامش
در انتظارم یک نفر یک روز از راه
شاید بیاید تا بگیرد انتقامش
آن که با خلقت تو هر چه که بود آورده
جبرئیلش به سجود تو سجود آورده
نه... غلط گفتم از آغاز خدا با نورت
نه فقط آن چه که بود، آن چه نبود آورده
سر سجادۀ شب، ماه شب اول ماه
سر تعظیم به پیش تو فرود آورده
باد از خاک سر کوی تو سوغات سفر
یک بغل رایحه عنبر و عود آورده
مادر آب تویی و پدر خاک علی
آب و خاکی که گلم را به وجود آورده
چند قرنی ست که مضمون بلند عمرت
شاعران را به سرِ گفت و شنود آورده
هیزم آورد در خانۀ تو کینه ولی
آتش فاجعه را چشم حسود آورده
ای که هم رنگ بلالت شده دیوار حرم
چه بلایی به سرت آتش و دود آورده
آه... خورشید علی بادِ مخالف چندی ست
در حوالی رخت ابر کبود آورده
باعث سجده به دامان تو در علقمه شد
آن که بر فرق علمدار عمود آورده
یا علی دور از تو بر من هر چه شد در کوچه شد
ای دو صد لعنت به اعدا هر چه شد در کوچه شد
در میان کوچه قنفذ بود و ثانی بود و من
فاطمه افتاد از پا هر چه شد از کوچه شد
پیش فرزندم حسن، سیلی به رویم زد عدو
بر گل گلزار طاها، هر چه شد از کوچه شد
گاه گاهی گر به صورت، می گرفتم دست خود
نقش سیلی بود مولا، هر چه شد از کوچه شد
گر دعای دست با یک دست می خوانم مپرس
حل شود آخر معما، هر چه شد از کوچه شد
یا فاطمه! روز حشر ستّاری کن
دل سوختگان را ز کرم، یاری کن
ما با همه گفتیم که با فاطمه ایم
تـو نیـز بیـــــا و آبـــــروداری کن