درانتظارمنجی

درانتظارباران نیست آنکه بذری نکاشته

درانتظارمنجی

درانتظارباران نیست آنکه بذری نکاشته

خوشا به حال...

در جهانی که یاد تو نیست
و دنیایی که تنهایت کرده است
میان عهدهای شکسته ی ما شیعیان
و گناهان شرم آور دوستان
میان بازیهای سیاسی شیعه خانه ی تو
و بین کوه های حرف و حدیث
- بالاخره-
آقا جان!
امروز
روز توست!
  imam zaman 103
این آذینها که می بندیم
نه برای آن است
که از طولانی شدن این ظلمت
از دور بودن از تو
از بالاتر و بالاتر و بالاتر رفتن سن غیبت تو
خوشحالیم!
برای آن است
که به یاد بیاوریم
مولایی داریم
که میلادش
روشنایی چشم است،
نوید نزدیک تر شدن امید؛
و سالهای غیبتش
سالهای ساخته شدن ماست
برای پیوستن
برای همراهی.
 
این چراغهایی که در کوچه هامان
چشمک می زنند
برای این نیست
که بگوییم:
«چشممان از غیبت تو روشن است!»
برای این است که بگوییم
در غیبت نیز
- خورشید مستور من!-
چشم مان به تو روشن است!
 
این شیرینی ها و شربتها
فقط بهانه های شکر ماست که
«خدایا
سپاس تو راست
که تنهاترین مولا
آقای تنهاترین بنده هاست!»
 
این گلها که هدیه می دهیم
برای شادباش نبودت نیست
برای آن است
که به محبتی که از تو در دل داریم،
افتخار کنیم
تا روزی
مسیر آمدنت را
از مکه
به جهان
گل باران کنیم.
 
این روزها،
حتی میان مسلمانان،
دوستان تو غریب اند مولا!
نه مثل غربت تو؛
ولی از جنس همان تنهایی...
امّا
این آذینها و شربتها و شیرینیها
این تبریک ها و شادباشها
این دست زدنها
و اشکهای آمیخته به شرم و شوق
و این بیداری تا سحر،
فریاد الحمد ماست
و آتش قلب ماست برای زیستن و رفتن و رسیدن
و فرق غربت ماست
با غریبان:
ما همه چیز داریم؛
چرا که
ما تو را داریم!
 
 
پی نوشت:
1. امام صادق (علیه السلام) فرمودند: «اسلام به غریبى آشکار شد و همان گونه که شروع شده غریب خواهد گردید، پس خوشا به حال غریبان‏!» (الغیبة للنعمانی / ترجمه غفارى، ص: 446؛ با استفاده از نرم افزار جامع الاحادیث)

سرباز نه؛ دوست کم است

شاید خیلی از ما دعا کنیم که در سپاه آخرین ذخیره ی الهی باشیم. دعا می کنیم که آخرین نفسهایمان را در میان بازوان کریمانه ی آن حضرت بکشیم و «مستشهدین بین یدیه» شویم. بسیاری از مادران ما، ما را به اسم «سرباز امام عصر (عجل الله تعالی فرجه)» به دنیا آورده اند و آرزوی ما نیز این بوده که همیشه پا در رکاب آن حضرت باشیم. امّا عزیزی می گفت: «امام زمان (عج)، در دوران غیبت، سرباز نمی خواهند، دوست می خواهند...» (1)

نه اینکه آرزوی یاری امام در جنگها، آرزوی کمی باشد؛ نه! امروز که در غیبتیم، اگر دوست نباشیم، فردای ظهور سرباز نخواهیم شد. سربازی، برای دوران ظهور است؛ در دوران غیبت، وظیفه ی ما دوستی است. امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) چه زیبا فرموده اند: «دوست اگر در سه مورد دوستش را حمایت نکند دوست نیست: در شدت و گرفتارى او ، در غیبت وى و پس از مرگش.» (2)
imam zaman 101
یکی از مشکلات امام عصر (عج) چه در دوران غیبت و چه در هنگامه ی ظهور، «کمی یاران» آن حضرت است. نشان به آن نشان که از میان اینهمه انسان به ظاهر منتظر، امام و مولای ما منتظر 313 جوانمرد است. در دوران غیبت، هم عهد نشدن یاران مشکل است و در دوران ظهور، کمی یاران. هر چند دوستانی که سربازان دوران قیام می شوند، مردانی از جنس فولادند که ایمانشان، از قلب آنان کوهی ساخته است که هیچ طوفانی تکانشان نمی دهد.
 
غربت، یعنی بی یاوری
شاید شنیده اید که در کنار اسم همه ی امامان، ما صفت «غریب» می گذاریم. البته این کار بی حکمت نیست. غیر از آنکه غربت، به معنای «دور افتاده از وطن» است، به معنای کسی است که دوست و یاورش اندک است. از جهت هر دو معنا، مولای ما، حضرت مهدی (عج)، غریب است.

امیرالمؤمنین علی (ع)، در حدیثی اوضاع آخرین ذخیره ی الهی را اینگونه توصیف کرده اند: «صاحب این امر شرید (آواره) و طرید (رانده) و فرید (تک) و وحید (تنها) است.» (3)
البته خیلی از ما محبان و دوستداران امام، خود را دوست امام می دانیم در حالی که با گناه خود، دل ایشان را به درد می آوریم. مسئله اینجاست که ما، گاهی فکر می کنیم، دوستیم و شکایت مولایمان را اینگونه در می آوریم: «ای محمّد بن علی (کرخی)! نادانان شیعه و نابخردان آنها موجب آزار و اذیت ما خاندان وحی را فراهم می کنند و افرادی که دینشان برای آنها به اندازه ی یک بال مگس ارزش ندارد، باعث ناراحتی ما هستند.» (4)

و گاهی اینگونه: «آنچه که موجب جدایی ما و دوستانمان گردیده و آنان را از دیدار ما محروم نموده است، گناهان و خطاهای آنان نسبت به احکام الهی است. و خداوند تنها یاری کننده و کفایت کننده تمام کارها و امور ما و بهترین وکیل برای ماست.» (5)

ولی مولای ما، به جای رها کردن ما، راه را برایمان باز می کند. راه و چاه را نشان مان می دهد تا دوباره دستمان را به دستش برسانیم و از بهترین رفیق دنیا، غافل نباشیم.
ایشان در نامه ای که برای شیخ مفید نوشتند، فرمودند: «اگر شیعیان ما، که خداوند آنها را به طاعت و بندگی خویش موفّق بدارد، در وفای به عهد و پیمان الهی اتفاق و اتحاد می داشتند و آن را محترم می شمردند، سعادت دیدار ما برای ایشان به تأخیر نمی افتاد و زودتر از این به سعادت دیدار ما نایل می شدند در صورتی که بر اساس معرفت واقعی و راستگویی و صداقت آنها نسبت به ما بود.» (6)

شاید ما رفیق نیمه راه باشیم، امّا مولای ما، تا آخر دوستی ایستاده است؛ به شرط دوستی حقیقی!
 
کمی یاران در هنگام ظهور
حلقه ی اصلی یاران امام زمان (ع) در هنگام ظهور، 313 نفر از برگزیدگان عالم هستند و پس از آن، حدود 10 هزار نفر دیگر به ایشان می پیوندند. امّا نسبت این تعداد یار با کل جمعیت جهان که حدود 8 میلیارد نفر است، نشان میدهد که منتظران واقعی حضرت مهدی (عج) براستی کم تعدادند.

در روایتی کمی یاران حضرت به سرمه تشبیه شده است: «...در آن هنگام خداوند قائم آل محمد (علیهم السلام) را با گروهی برمی ‏انگیزد که در نظر مردم از سرمه نرم‏ ترند. وقتی خروج نمایند مردم به حال آن ‏ها گریه کنند، چون می‏ پندارند که ایشان به سرعت به دست دشمنان شان نابود خواهند شد، ولی خداوند، مشارق و مغارب زمین را برای آنان می‏ گشاید، بدانید که آن‏ ها مؤمنان حقیقی هستند. آگاه باشید! که بهترین جهادها در آخرالزمان خواهد بود.» (7)

البته این جماعت اندک، با ایمان بسیار و مولای شکست ناپذیر، پیروز نهایی میدانند و این قول خداوند کریم است که می فرماید: «کَم مِّن فِئَةٍ قَلِیلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً کَثِیرَةً بِإِذْنِ اللّهِ وَاللّهُ مَعَ الصَّابِرِینَ» (8) (چه بسا به اذن خداوند، جمعیت اندکی بر جمعیت بسیاری غلبه بیابند و خداوند همراه شکیبایان است)

ما تنهاییم و آقایمان نیز در زندان غربت و غیبت محبوس است. بی سبب نیست که دشمنان دوره مان کرده اند و آسایش را از مولایمان و همه چیز را از ما گرفته اند.

لابد به همین خاطر است که جمعه ها، بیشتر دلمان می گیرد و در قنوت نمازهایمان می خوانیم: «بارخدایا ما شکایت به درگاه تو مى ‏آوریم ...از انبوهى دشمنانمان، و کم بودن تعدادمان و اندکى یارانمان. ما از همه ی  این دردها به تو شکایت مى ‏آوریم و داد مى‏ خواهیم.» (9)
 
موعود خدا مرد خطر می خواهد
آری سفر عشق، جگر می خواهد
ای جمعیت میلیونی عصر ظهور!
او سیصد و سیزده نفر می خواهد...
 
پی نوشت:
1. سخنرانی اسماعیل شفیعی سروستانی در جمع موعودیان.
2. شرح آقا جمال خوانسارى بر غرر الحکم و درر الکلم، ج ‏6، ص: 412؛ با استفاده از نرم افزار جامع الاحادیث نور 3/5
3. کمال الدین / ترجمه پهلوان، ج‏1، ص: 564؛ با استفاده از همان نرم افزار.
4. طبرسی، الاحتجاج، ج2، ص473، ط بیروت؛ به نقل از تحفه امام مهدی(ع)، محمد خادمی شیرازی، نشر موعود عصر(عج)
5. همان؛ به نقل از همان، ص 135
6. همان.
7. بحار الانوار: 217:52؛ به نقل از اصفهانی، محمد تقی، مکیال المکارم، ج 1، ذیل عبارت غربت امام.
8. بقره: 249
9. ترجمه من لا یحضره الفقیه، ج‏2، ص: 184 و 185؛ با استفاده از همان نرم افزار.

صبری که پایان ندارد

صبر برای ما انسانها مفهوم خاصی دارد و بنا بر مشکلاتی که با آن روبه رو می شویم معیار و سقفی برای آن در نظر می گیریم. یکی صبرش در حد از دست دادن کار است و دیگری با یک گرمای هوا طاقتش طاق می شود و...

اما اگر بدانیم صبر یکی از مهمترین ویژگی های کسی است که امام امت است، حدس می زنیم که نوع آن باید اندکی فرق کند تا جایی که خداوند در سوره سجده می فرمایند: «از میان آن قوم پیشوایانی پدید آوردیم که چون صبوری پیشه کردند و به آیات ما یقین داشتند، به فرمان ما به هدایت مردم پرداختند.»(1)
imam zaman 095

صبر در اینجا معنایش نه صبر عادی ما که معنای  حبس نفس است و تمام انبیا از صبر به جایی رسیده اند که تمام عالم زیر قدرتشان قرار گرفته است.

وقتی صبر ایجاد می شود انسان به مقام عبد مطلق می رسد و می تواند امام مطلق هم باشد. وقتی صبر ایجاد شد چشم ها به بسیاری از مسائل گشوده می شود. آیت الله وحید خراسانی در جایی می گوید: «از یکی از بزرگان که به او اعتماد داریم شنیدم ریاضتی وجود دارد که کسانی که آن ریاضت را انجام می دهند می توانند واقعه عاشورا را ببینند. روح به وسیله ریاضت، اتصال پیدا می کند و می بیند. از نظر علمی، تمام حوادث و وقایعی که روی زمین رخ می دهد، در عالمی محفوظ و مضبوط می ماند.» آیت الله وحید خراسانی این طور ادامه می دهد که آن عالم می گوید: «البته نتوانستیم تمام وقایع عاشورا را ببینیم. آنچه قابل رؤیت برای کسی نیست، یک فاصله حدود سه ساعت است، آن فاصله زمانی قابل رؤیت برای هیچ کسی نیست. آن فاصله زمانی سه ساعته، از وقتی است که سیدالشهدا (ع) از اسب پیاده می شوند، تا وقتی که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم خونشان را به عرش بردند و بر استوانه های عرش گذاشتند و به این سبب استوانه های عرش تا روز قیامت به خود می لرزد.»

صبر را باید اینجا دید! صبری که امام مطلق می آورد، چنین صبری است. هر روز، صبح و غروب، امام زمان خود آن منظره را می بیند. نکته مهم این است که در خانه ای که حضرت در آن حضور دارند بالای درب خانه، پیراهن سیدالشهداء (ع) آویزان است. ایشان پیراهن را می بیند، آن پیراهن همچنان باید باشد تا وقتی که خون تازه از آن دید آنگاه بداند که وقت ظهور است.

به راستی که صبر هیچ کس شبیه به صبر آقای ما نیست. او به خاطر وسعت علم و رقت قلب و احساسات شفافی که دارد تمام مظالم و جنایات دنیا را می بیند و هیچ حجابی در مقابل دیدگانش وجود ندارد. او سر قبر علی (ع) ماجرای شهادت و مظلومیت ایشان را می بیند، در قبرستان بقیع همچنین، در کربلا آن منظره، همه و همه در مقابل چشمان یک انسان است که قلبش می تپد و اینها زندگی او را پر می کنند. این حوادث روح و قلب کسی را می فشرد که با قداست روح جدش امیرالمومنین (ع) زندگی می کند که تحمل گرفتن یک پوست جو از دهان مورچه ای را ندارد.

این صبر مطلق، او را به امامت مطلق می رساند به راستی که چه صبری است این صبر؟

1-      سوره سجده(32)، آیه 24

منبع: آیت الله العظمی حسین وحید خراسانی، حدیث لوح،  صص 9-21

تأویل آیه ی امّن یجیب

خیلی عجیب نیست اگر دعاهای ما مستجاب نمی شود. می دانید چرا؟ چون شاید در زندگی بسیاری از ما واقعاً پیش نیامده باشد که از سر عجز و درماندگی و ناچاری و بریدن از غیر خدا، به دامان خدا چنگ بزنیم و با تمام وجود (و نه فقط از روی عادت و ورد زبان) چیزی را بخواهیم. چنین حالتی، همان معنای «اضطرار» است که در دعای «امّن یجیب المضطر اذا دعا و یکشف السوء» (1) (کجاست کسی که دعای مضطر را اجابت کند هنگامی که او را می خواند؟) می دانید از نظر روایات، مضطر واقعی مولای ما حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه) است؟
خداوند در قرآن شرایط اضطرار را این گونه توصیف می کند: «...تا اینکه زمانی که در کشتیها قرار گرفتید و بادهای ملایم آنها را حرکت داد و ایشان به آن خوشحال شوند، [ناگهان] طوفان شدیدی می ‌‌وزد و موج از هر سو به طرف آنها ‌‌آید و یقین پیدا ‌‌کنند که در محاصره ی آن قرار گرفته‌‌اند، در این هنگام با اخلاص در دین، خدا را می‌‌خوانند که اگر ما را نجات دهی از سپاس‌گزاران خواهیم شد، پس چون آنان را رهانید، ناگهان در زمین به ناحق سرکشی می‌کنند.» (2)
imam zaman 094

هیچ کدام از ما، نمی توانیم شرایط اضطرار آقایمان را درک کنیم. ایشان هزار و صد و هفتاد و اندی سال است که در غیبت به سر می برند و علاوه بر ناراحتی از گناهان و ندانم کاری های شیعیان، رنج بسیاری از دشمنان برده اند. بیش از آن، بسیاری از دوستان و همراهانشان در اثر گذشت زمان، پیر شده و رحلت کردند و امام، برای هر کدام آنها، غمگین شده اند. غیر از اینها، شهر به شهر و صحرا به صحرا گشتن امام نیز، در فهرست این رنج ها قرار می گیرد. غیر اینها که می دانیم، بسیاری چیزها هست که درباره ی قلب مهربان و صبور ایشان نمی دانیم.

امام صادق (ع)، درباره ی آیه ی امّن یجیب، فرمودند: «این آیه درباره قائم آل محمد (ع) نازل شده است، آن مضطرّی که هرگاه در مقام [ابراهیم] دو رکعت نماز بگذارد و خداوند را بخواند و دعا کند، خداوند دعای او را اجابت فرماید و او را خلیفه در زمین قرار دهد.» (3)

البته این به آن معنا نیست که تنها در زمان ظهور، آقای ما مضطر می شوند، بلکه آقای ما همیشه در همین حالت به سر می برند تا ظهور محقق شود. امّا علت به تاخیر افتادن استجابت دعایشان این است که شرایط از جانب ما برای ظهور ایشان آماده نیست. ما مضطر نشده ایم و مولایمان را در رنجهایش رها ساخته ایم.

از امام صادق (ع) چنین آمده است:
«به خدا سوگند گویا من به سوی قائم می ‌نگرم، در حالی که پشتش را به حجرالاسود زده و خدا را به حقّ خود می‌خواند... سپس فرمود: به خدا سوگند مضطرّ، در کتاب خدا در آیه ی «امّن یجیب المضطرّ...»، اوست.» (4)
 
اللهم اکشف عنا السوء، و عجل فی فرج مولانا صاحب الزمان...
 
 
پی نوشت:
1. سوره ی نمل، آیه ی 62
2. سوره ی یونس، آیات 22 و 23
3. تفسیر القمی، ص 497؛ به نقل از موسوی اصفهانی، محمد تقی، مکیال المکارم، ج 1، نشر مسجد مقدس جمکران، 1385، ص 95
4. عروسی حویزی، عبد علی بن جمعه، تفسیر نور الثّقلین، ج 4، ص 94؛ به نقل از هادیان شیرازی، عبدالرسول، «فرج بعد شدت»

تشرفات: دیدار در دشت بی آب

نیمه شب بود. پژواک صدای جغدها در فضا می پیچید. مرد در خواب عمیقی بود که صدایی او را به خودش آورد. انگار کسی اسم او را صدا می زد. علی بن مهزیار در رختخوابش پهلو به پهلو شد و با خودش فکر کرد که خواب می بیند. اما خواب نبود، کسی به او می گفت: اى پسر مهزیار، امسال به حج برو که امام خود را خواهى دید.

علی با شنیدن این جمله یکدفعه از جایش پرید و در حالی که از شدت تعجب نزدیک بود چشمانش از حدقه بیرون بزند، آب دهانش را قورت داد و بهت زده اطرافش را نگاه کرد تا کسی را آنجا ببیند، اما شخصی آنجا نبود. حالا اشک امانش نمی داد، با خودش می گفت: یعنی می شود، بالاخره بعد از بیست بار رفتن به سفر حج برای دیدار یار، این بار قسمتم شود که ایشان را ببینم؟

علی بن مهزیار در حالی که دلش از شوق دیدار امامش قنج می رفت، صبح زود بار و بنه برداشت و راهی مکه شد.
در راه به هر شهری که می رسید، سراغ امامش را می گرفت و جویای ایشان بود اما در کمال نا امیدی امامش را نیافت.

علی بن مهزیار، بالاخره به مکه رسید و حج و عمره اش را در یک هفته انجام داد. روزی او در حالی که دست زیر چانه اش گذاشته بود، غرق فکر بود که دید در کعبه گشوده شد و مردى لاغر اندام که با دو برد (نوعی لباس است) محرم بود،خارج گردید و نشست.

دل علی با دیدن مرد آرام گرفت و نزد او رفت.
مرد بعد از کمی صحبت و آشنایی با علی بن مهزیار، رو به او کرد و گفت : اهل کجایى؟
علی جواب داد: اهل عراق.
گفت : کدام عراق  
جواب داد: اهواز.
مرد گفت : ابن خصیب را مى شناسى؟
- آرى.

مرد کمی تامل کرد و گـفـت: خدا او را رحمت کند، چقدر شب هایش را به تهجد و عبادت مى گذرانید و عطایش زیاد و اشک چشم او فراوان بود.
بعد هم ادامه داد: ابن مهزیار را مى شناسى؟

-آرى، ابن مهزیار منم.
مرد گفت: خداى تعالى تو را حفظ کند، یا اباالحسن(کنیه علی بن مهزیار).

سپس مرد دستان علی را گرفت و او را در آغوش گرفت و فرمود: یا اباالحسن، کجاست آن امانتى که میان تو و حضرت امام حسن عسکرى(ع) بود؟
علی بن مهزیار جواب داد: موجود است، بعد هم دست به جیب خود برد و انگشترى که بر آن دو نام مقدس محمد و على (ع) نـقش شده بود، بیرون آورد.

همین که مرد، نقش آن را خواند، آن قدر گریه کرد که لباس احرامش از اشک چشمش تر شد و بعد گفت : خدا تو را رحمت کند یا ابا محمد( کنیه امام حسن عسکری(ع))، زیرا که بهترین امت بودى، پروردگارت تو را به امامت شرف داده و تاج علم و معرفت بر سرت نهاده بود. ما هم به سوى تو خواهیم آمد.

بعد از آن رو به علی کرد، گفت : چه مى خواهى و در طلب چه کسى هستى، یا اباالحسن( کنیه علی بن مهزیار)؟
 علی بن مهزیار با حال تضرع گفت : امام محجوب از عالم را.
مرد گفت : او محجوب از شما نیست، لکن اعمال بد شما او را پوشانیده است.

حالا برخیز و به منزل خود برو و آمـاده باش .وقتى که ستاره جوزا غروب و ستاره هاى آسمان درخشان شد، آن جا من در انتظار تو، میان رکن و مقام ایستاده ام.

ابـن مـهـزیـار با این سخن آرام شد و یقین کرد که این بار امامش را می بیند. علی در حجره اش دائم ای طرف و آن طرف می رفت و یک دم هم آرام و قرار نداشت. بالاخره زمان موعود فرا رسید. از منزل خارج و بر حیوان خود سوار شد، که ناگهان متوجه شد که آن مرد صدایش مى زند: یا اباالحسن بیا.

مرد به راه افتاد. در مسیر، گاهى بیابان را طى مى کرد و گـاه از کـوه بالا مى رفت .بالاخره به کوه طائف رسیدند.
مرد در آن جا گفت : یااباالحسن، پیاده شو نماز شب بخوانیم.
پیاده شدند و نماز شب و بعد هم نماز صبح راخواندند.
بـاز گفت : روانه شو، اى برادر.

دوباره سوار شدند و راههاى پست و بلندى را طى کردند، تا آن که بـه گـردنـه اى رسـیـدند. از گردنه بالا رفتند، در آن طرف، بیابانى پهناور دیده مى شد.
علی بن مهزیار چشمانش را باز کرد و خیمه اى از مو دید که غرق نور است و نور آن تلالویى داشت .

آن مرد گفت : نگاه کن .چه مى بینى ؟
- خیمه اى از مو که نورش تمام آسمان و صحرا را روشن کرده است .
گفت : منتهاى تمام آرزوها در آن خیمه است .چشم تو روشن باد.
وقـتـى از گردنه خارج شدند، گفت : پیاده شو که این جا هر چموشى رام مى شود.
ازمرکب پیاده شدند.

مرد گفت : مهار حیوان را رها کن .
علی بن مهزیار پرسید: آن را به چه کسى بسپارم ؟
مرد گفت : این جا حرمى است که داخل آن نمى شود، جز ولى خدا.

مهار حیوان را رها کردند و رفتند تا نزدیک خیمه نورانى.
مرد گفت :توقف کن تا اجازه بگیرم.

داخل شد و بعد از زمانى کوتاه بیرون آمد و گفت: خوشا به حالت که به تو اجازه دادند.
علی بن مهزیار به آرزویش رسید بود.او وارد خـیـمـه شـد. اربـاب عـالم هستى و محبوب عالمیان، حضرت بقیة اللّه الاعـظـم، روى نمدى نشسته بودند و نطع سرخى بر روى نمد قرار داشت و آن حضرت(ع) بر بالشى از پوست تکیه کرده بودند.
علی با صدایی لرزان سلام کرد.
بـهـتـر از سـلام او، جوابش را دادند.

رخسار امام(ع) مثل ماه شب چهارده بود. پیشانى ایشان گـشـاده با ابروهاى باریک کشیده و به یکدیگر رسیده .چشمهایشان سیاه وگشاده، بینى کشیده، گونه هاى هموار و برنیامده، در نهایت حسن و جمال، بر گونه راستش خالى بود مانند قطره اى از مشک که بر صفحه اى از نقره افتاده باشد. موى عنبر بوى سیاهى داشت، که تا نزدیک نرمه گوش آویـخـتـه و از پـیشانى نورانى اش نورى ساطع بود مانند ستاره درخشان، نه قدى بسیار بلند و نه کوتاه، اما کمى متمایل به بلندى، داشتند .

علی مدتی بی آنکه حرکتی کند محو تماشای یار شده بود و بعد هم امام زمان(ع) از او احوال یکایک شیعیان را پرسیدند.
او جواب داد: آنها در دولت بنى عباس در نهایت مشقت و ذلت و خوارى زندگى مى کنند.

امام(ع) فـرمـودند: ان شـاء اللّه روزى خـواهد آمد که شما مالک بنى عباس شوید و ایشان در دست شما ذلیل گـردنـد.
بـعد فرمودند: پدرم از من عهد گرفته که جز، در جاهایى که مخفى تر و دورتر از چشم مـردم اسـت، سـکـونـت نکنم، به خاطر این که از اذیت و آزار گمراهان در امان باشم تا زمانى که خداى تعالى اجازه ظهور بفرماید.

و ادامه دادند : فرزندم، خدا در شهرها و دسته هاى مختلف مخلوقاتش همیشه حجتى قرار داده است تا مردم از او پـیـروى کنند و حجت بر خلق تمام شود.
فرزندم، تو کسى هستى که خداى تعالى او را براى اظهار حـق و مـحـو بـاطل و از بین بردن دشمنان دین و خاموش کردن چراغ گمراهان، ذخیره و آماده کـرده است .

پس در مکانهاى پنهان زمین زندگى کن و از شهرهاى ظالمین فاصله بگیر و از این پـنـهان بودن وحشتى نداشته باش، زیرا که دلهاى اهل طاعت، به تو مایل است، مثل مرغانى که به سـوى آشـیـانـه پـرواز مـى کنند و این دسته کسانى هستند که به ظاهر در دست مخالفان خوار و ذلیل اند، ولى در نزد خداى تعالى گرامى و عزیز هستند.

ایـنـان اهـل قـنـاعـت و متمسک به اهل بیت عصمت و طهارت (ع) و تابع ایشان دراحکام دین و شـریـعـت مـى بـاشـند.

با دشمنان طبق دلیل و مدرک بحث مى کنند و حجتها و خاصان درگاه خـدایند، یعنى در صبر و تحمل اذیت از مخالفان مذهب و ملت چنان هستند که خداى تعالى، آنان را نمونه صبر و استقامت قرار داده است و همه این سختیها را تحمل مى کنند.

فرزندم، بر تمامى مصایب و مشکلات صبر کن، تا آن که خداى تعالى وسایل دولت تو را مهیا کند و پـرچـمـهاى زرد و سفید را بین حطیم و زمزم بر سرت به اهتزاردرآورد و فوج فوج از اهل اخـلاص و تـقـوى نـزد حـجرالاسود به سوى تو آیند و بیعت نمایند.

ایشان کسانى هستند که پاک طینتند و به همین جهت قلبهاى مستعدى براى قبول دین دارند و براى رفع فتنه هاى گمراهان بـازوى قـوى دارنـد. آن زمان است که باغهاى ملت و دین بارور گردد و صبح حق درخشان شود.

خـداونـد بـه وسیله تو ظلم و طغیان را از روى زمین بر مى اندازد و امن و امان را در سراسر جهان ظـاهـر مى نماید.
احکام دین در جاى خود پیاده مى شوند و باران فتح و ظفر زمینهاى ملت را سبز و خرم مى سازد.

بعد فرمودند: آنچه را در این مجلس دیدى باید پنهان کنى و به غیر اهل صدق و وفا و امانت اظهار ندارى .
علی بن مهزیار چند روزى در خدمت امامش ماند و مسائل و مشکلات خود را از ایشان پرسید.

در وقـت وداع، علی بیش از پنجاه هزار درهمى را که با خود داشت، به عنوان هدیه خدمت حضرت تقدیم کرد و اصرار کرد که ایشان قبول نمایند.
مـولاى مـهـربـان تـبـسـمی کردند و فرمودند: این مبلغ را که مربوط به ما است در مسیر برگشت استفاده کن و به طرف اهل و عیال خود برگرد، چون راه دورى در پیش دارى.
بعد هم امام زمان(ع) دستانشان را به دعا بلند کردند و برای علی دعا فرمودند.


منبع: العبقری الحسان، علامه نهاوندی.