گاهی می مونم...
چطور دعا میکنی که کم نیارم...
مهربون...
آی دلای وضو گرفته...
آقامون غریبه...
امروزی که روز طبیعت بود براش چیکار کردیم...
صلوات چطور...
یادت بود...؟

آقاجونم...
دعا کن...
دلتنگم...
دیگه تحمل نداشتم...
راستش نخواستم بگم...
سرم پائین بود...
ازتون مشهد خواستم ...
عنایت کردین...
ممنونم
همون محل همیشگی...
خیلی دلم پربود...
نرسیده به اونجا صورتم خیس شده بود...
دنبال پنجره فولاد بودم...
مثل همون موقع روضه عموجانتون تو گوشم بود...
نشد...
اصلا موندم
چی شد...
خیمه بپا کنید که یک خیمه درهم است...
دلم آشوب شد...
این باز تاب روضه یک درب سوخته است
این داغ جان شکار نبی مکرم است...
قربون اسمت آقا جان...
عالم،
حالا میفهمم مرحوم شاه آبادی چطور زانو زدند
عالم اگر شود همه یک چشم پر زاشک...
آیا برای فاطمه این اشک مرحم است...
مادرم سوحته ...
آتیش گرفته...
بنی...
قتلوک . ذبحوک...
بنی...
تو حال خودم نبودم
اشکام حتی به خودمم هم رحم نمی کردند...
مثل دیونه ها...
اگه امضاء کنی قول میدم...
اونجا روضه عموجانتونو رو زبانم جاری کنم...
حاشا به کرمت...
بسم الله
کمک کن ...

ایام انتقام علمدار میرسد...
آخر سزای فاطمه نشناس میدهد...
به نفسی انت...
دلتنگم...
سلام ...
اینو وحید نوشته...
نظرت چیه...
امروز رفته بودم قطعه 29 ردیف 6 شماره 1. جای عجیبی بود. اونجا با مورچه ای
آشنا شدم که خادم الشهدا شده بود. به چشمهاش خیره شدم و به حال خودم تاسف
خوردم که یک مورچه می تونه خادم الشهدا باشه اما من نه. مورچه دانههای روی
قبر شهید را برمیداشت و میبرد.
اسمش رو یادم نیست. فامیلش صحرایی بود ولی خودش آسمونی. فقط 17 سال داشت. آنقدر
بزرگ بود که خود خدا برای تولد 17 سالگیش هدیه فرستاده بود. روز تولدش شهید
شده بود.
خوش بحالش...
عجب هدیه تولدی گرفته...
بگذریم...
چند روزی هست که مشکلات دورمو گرفتندو راه و چاره ای جز سکوت و توسل به مادر راهی نداشتم...
شاید خیلی از دوستام تو این مدت حسابی از دستم رنجیدن...
امیدوارم مجال اینکه جبران کنم رو داشته باشم...
خدایا خودت شاهدی که قصدم رنجوندن رفقام نبوده و فقط نخواستم درگیرمشکلاتم باشن...
خودمونی بگم
یه در دیدم...
شعله هاش تا ارتفاعی بالا میرفت...
خدا بداد کسایی که تو خونه اند برسه...
خدا نکنه...
باز گذشت...
فاطمیه رسید...
هنوز منتظر...
دلواپس بچه هایی که تپش قلبشون شاید تا هزار بارمی تپه...
اجازه گریه نداشتند...

هنوزدلم مشغول دعای شماست...
یعنی ...
برادعایی که در حقم میکنی...
خیلی بی معرفت شدم...
چیزی به فاطمیه نمونده...
اما دست و دلم بکارنمیره...
صدای قلبم این روزها...
الهی هیچ عزیزی نبینه...
تو کوچه چشمای مادرش نمی بینه...

دلتنگم...
دعاکنید...
اشکام امون نمی ده بگم...
فدات شم...
آه ه ه ه ه ...