دیگه تحمل نداشتم...
راستش نخواستم بگم...
سرم پائین بود...
ازتون مشهد خواستم ...
عنایت کردین...
ممنونم
همون محل همیشگی...
خیلی دلم پربود...
نرسیده به اونجا صورتم خیس شده بود...
دنبال پنجره فولاد بودم...
مثل همون موقع روضه عموجانتون تو گوشم بود...
نشد...
اصلا موندم
چی شد...
خیمه بپا کنید که یک خیمه درهم است...
دلم آشوب شد...
این باز تاب روضه یک درب سوخته است
این داغ جان شکار نبی مکرم است...
قربون اسمت آقا جان...
عالم،
حالا میفهمم مرحوم شاه آبادی چطور زانو زدند
عالم اگر شود همه یک چشم پر زاشک...
آیا برای فاطمه این اشک مرحم است...
مادرم سوحته ...
آتیش گرفته...
بنی...
قتلوک . ذبحوک...
بنی...
تو حال خودم نبودم
اشکام حتی به خودمم هم رحم نمی کردند...
مثل دیونه ها...
اگه امضاء کنی قول میدم...
اونجا روضه عموجانتونو رو زبانم جاری کنم...
حاشا به کرمت...
بسم الله
کمک کن ...

ایام انتقام علمدار میرسد...
آخر سزای فاطمه نشناس میدهد...
به نفسی انت...
دلتنگم...
ای خدای بزرگ و مهربون همه ی بنده هاتو به آرزوهاشون برسون
خدایا آرزوی سید رو هم
آمین ...
آمین..
بقول یه دوست خوب ...
یاحسین... لا یمکن الفرارمن حکومتک...