درانتظارمنجی

درانتظارباران نیست آنکه بذری نکاشته

درانتظارمنجی

درانتظارباران نیست آنکه بذری نکاشته

چند داستان رضوی


ر آن هنگامى که امام رضا علیهما السلام در مسیر راه خراسان وارد شهر نیشابور گردید، به منزل ما تشریف فرما شد.
امام علیه السلام پس از آن که اندکى استراحت نمود، در گوشه اى از حیات خانه ما یک بادام کشت نمود، که رشد کرد و بزرگ شد و یک ساله به ثمر رسید؛ و هر سال ثمره بسیارى مى داد. و چون مردم متوجّه شدند، که امام رضا علیه السلام آن درخت را با دست مبارک خود کشت نموده است ، هر روز به منزل ما مى آمدند و از بادام هاى آن جهت شفا و درمان امراض خود استفاده مى کردند و هرکس هر نوع مرضى که داشت ، به عنوان تبرّک از آن بادام که تناول مى کرد، عافیت و سلامتى خود را باز مى یافت .

پسر و پدر یکى هستند
مرحوم شیخ صدوق و برخى دیگر از بزرگان آورده اند:
شخصى به نام ابن ابى سعید مکارى ، روزى از روزها به محضر مبارک امام رضا علیه السلام شرفیاب شد؛ و عرضه داشت : آیا خداوند، قدر و منزلت تو را بدان جا رسانده که آنچه را پدرت ادّعا مى کرد تو نیز ادّعا کنى ؟!
حضرت فرمود: تو را چه شده است ؛ و این چه برخورد و چه سخنى است ؟!
خداوند چراغ عمرت را خاموش کند و فقر و تنگ دستى و پریشانى را به خانه ات داخل گرداند.
آیا ندانسته اى که خداوند متعال به عُمران ، وحى فرستاد که تو را فرزندى پسر عطا مى نمایم و حضرت مریم را به او داد؛ و به مریم ، عیسى سلام اللّه علیهما را عنایت کرد و سپس فرمود: عیسى و مریم در حکم یک تن هستند؟
آن گاه افزود: و من نیز در شاءن و منزلت ، همچون پدرم مى باشم ؛ و هر دو یکى هستیم .
ابن ابى سعید گفت : سؤ الى دارم ؟
حضرت رضا علیه السلام فرمود: اگر چه مى دانم جواب را از من نمى پذیرى و معتقد به امامت من نخواهى شد، ولى آنچه مى خواهى ، سؤ ال کن تا حجّت برایت تمام شود؟
گفت : مردى هنگام مرگش وصیّت کرد که هر کدام از غلامان و کنیزان من قدیمى تر از دیگران باشد، او را در راه خدا آزاد کردم ، تکلیف چیست ؟
حضرت فرمود: خداوند متعال در قرآن فرموده است : حتّى عاد کالعرجون القدیم (24) هر کدام شش ماه از مدّت مملوکیّت او گذشته باشد قدیم و آزاد است .
ابن ابى سعید مکارى سخنان حضرت را نپذیرفت ؛ و از مجلس بیرون رفت ؛ و پس از آن به فقر و فاقتى سخت مبتلا شد و طولى نکشید که چراغ عمرش نیز خاموش شد.(25)
سازش یا نجات خود و اسلام
همچنین مرحوم شیخ صدوق ، طبرسى و دیگر بزرگان آورده اند:
پس از آن که امام علىّ بن موسى الرّضا علیهما السلام وارد شهر خراسان گردید، تحت مراقبت شَدید و مستقیم ماءمون عبّاسى و ماءمورانش قرار گرفت و مرتّب شکنجه هاى گوناگون روحى و فکرى بر حضرتش وارد مى گشت .
پس از گذشت چند روزى ، ماءمون به حضرت رضا علیه السلام پیشنهاد داد که مى خواهم از خلافت و ریاست کناره گیرى کنم ؛ و آن را تحویل شما دهم .
امام علیه السلام پیشنهاد ماءمون را نپذیرفت و فرمود: از انجام این کار، به خداوند متعال پناه مى برم .
ماءمون اظهار داشت : حال که از پذیرفتن خلافت امتناع مى ورزى و قبول نمى کنى ، باید ولایتعهدى مرا قبول نمائى تا پس از من خلافت براى شما باشد.
ولیکن امام علیه السلام همچنان امتناع مى ورزید؛ چون به خوبى آگاه بود و مى دانست که این یک دسیسه و توطئه اى براى متّهم کردن حضرت و جلب افکار عمومى مى باشد؛ و این که ماءمون در این جریان اهداف شومى را دنبال مى کند.
سرانجام ، روزى ماءمون ، فضل بن سهل - که معروف به ذوالرّیاستین بود - و همچنین امام رضا علیه السلام را به کاخ خود دعوت کرد و سپس امام علیه السلام را مخاطب قرار داد و گفت : من به این نتیجه رسیده ام که باید خلافت و امور مسلمین را به شما واگذار کنم .
حضرت فرمود: به خدا پناه مى برم ، من طاقت آن را ندارم .
ماءمون گفت : پس به ناچار، باید ولایتعهدى مرا قبول کنى .
امام علیه السلام به ماءمون فرمود: از من چشم پوشى نما؛ و مرا از چنین امرى معاف کن .
در این لحظه ، ماءمون با حالت غضب و تهدید به حضرت گفت : عمر بن خطّاب ، شش نفر را شوراى خلافت قرار داد که یک نفر از آن ها جدّت ، علىّ بن ابى طالب ، امیرمؤ منان بود؛ و عُمَر وصیّت کرد و گفت : هرکس مخالفت کند، باید گردنش زده شود.
و تو نیز اینک مجبور هستى و باید آن را بپذیرى و چاره اى جز پذیرفتن آن ندارى .
و در این هنگام ، حضرت به ناچار اظهار داشت : حال که چنین است ، ولایتعهدى را مى پذیرم ، مشروط بر آن که در هیچ کارى از امر حکومت دخالت ننمایم .
و ماءمون نیز آن را پذیرفت .(26)
همچنین آورده اند:
پس از آن که امام رضا علیه السلام وارد شهر خراسان گردید و بر ماءمون عبّاسى وارد شد؛ و به ناچار ولایتعهدى را پذیرفت ، مورد اعتراض و انتقاد بعضى افراد قرار گرفت .
لذا حضرت در جواب فرمود: آیا پیامبر خدا صلوات اللّه علیه افضل است ، یا وصىّ و جانشین او؟
گفته شد: پیامبر خدا، افضل است .
فرمود: آیا مسلمان افضل است ، یا مشرک به خداوند متعال ؟
گفته شد: مسلمان بر مشرک برترى دارد و افضل مى باشد.
آن گاه ، افزود: بنابر این عزیز و پادشاه مصر مشرک بود و حضرت یوسف علیه السلام پیامبر خدا بود؛ ولیکن ماءمون مسلمان است و من وصىّ و جانشین پیامبر خدا هستم ، یوسف از پادشاه مصر تقاضا نمود تا وزیر و امانتدار او باشد؛ ولى من در ولایتعهدى ماءمون مجبور و ناگزیر گشتم .(27)
نماز در اوّل وقت و یک شمش طلا
مرحوم کلینى ، راوندى و برخى دیگر از بزرگان به نقل از شخصى به نام ابراهیم فرزند موسى قزّاز - که امام جماعت یکى از مساجد شهر خراسان (مسجد الرّضا علیه السلام ) بود - حکایت نمایند:
روزى به محضر مبارک حضرت علىّ بن موسى الرّضاعلیهما السلام وارد شدم تا پیرامون درخواستى که قبلاً از آن حضرت کرده بودم ، صحبت نمایم ؛ و با کمک ایشان بتوانم مشکلات زندگى خود و خانواده ام را بر طرف سازم .
در همین اثناء، امام علیه السلام در حال حرکت و خروج از منزل بود و قصد داشت که جهت استقبال بعضى از شخصیّت ها به بیرون شهر برود.
من نیز همراه حضرت به راه افتادم ، در بین راه وقت نماز فرا رسید، پس امام علیه السلام مسیر خود را به سمت ساختمانى که در آن نزدیکى بود، تغییر داد.
و سپس در نزدیکى آن ساختمان ، کنار صخره اى فرود آمدیم ؛ و حضرت به من فرمود: اى ابراهیم ! اذان بگو.
عرضه داشتم : صبر کنیم تا دیگر اصحاب و دوستان ، به ما ملحق شوند، بعد از آن نماز را اقامه فرمائید؟
حضرت فرمود: خداوند تو را مورد مغفرت و رحمت واسعه خویش قرار دهد، مواظب باش که هیچ گاه نماز را از اوّل وقت آن ، تاءخیر نیندازى ، مگر آن که ناچار و مجبور شوى ؛ و یا آن که داراى عذرى - موجّه - باشى .
پس طبق فرمان امام علیه السلام اذان نماز را گفتم ؛ و سپس نماز را به امامت آن حضرت اقامه نمودیم .
بعد از آن که نماز، پایان یافت و سلام نماز را دادیم ، عرضه داشتم : یاابن رسول اللّه ! قبلاً خواهشى از شما - در رابطه با مشکلات زندگى خود و عائله ام - کرده بودم ؛ و شما نیز وعده اى به من دادى ، که مدّت زیادى از آن وعده سپرى شده است ؛ و من سخت در فشار زندگى خود و خانواده ام مى باشم .
و با توجّه به مشغله هاى بسیارى که شما دارید، نمى خواهم هر روز مزاحم اوقات گرانبهاى شما گردم ، چنانچه ممکن باشد، عنایتى در حقّ من و خانوده ام بفرمائید.
هنگامى که سخن من پایان یافت ، امام علیه السلام تبسّمى نمود؛ و سپس با عصا و چوب دستى خود، مقدارى از خاک هاى روى زمین را محکم سائید.
بعد از آن ، حضرت دست مبارک خود را دراز نمود و بر روى آن خاکها زد، پس ناگهان متوجّه شدم که شمش طلائى را برداشت و تحویل من داد؛ و فرمود:
این را بگیر، خداوند متعال در آن ، برایت برکت و توسعه عطا گرداند، آن را هزینه زندگى خود و عائله ات قرار بده .
و سپس حضرت افزود: آنچه را که امروز مشاده کردى مکتوم و از دیگران مخفى بدار.
ابراهیم بن موسى قزّاز در پایان حکایت ، اضافه کرد: بعد از آن که شمش طلا را از امام رضا علیه السلام دریافت کردم و به منزل آمدم ، آن را فروختم و قیمت آن را که حدود هفتاد هزار دینار بود، هزینه زندگى خود و خانواده ام قرار دادم .
و خداوند متعال به برکت دعاى آن حضرت ، به قدرى برکت و توسعه به من عنایت نمود، که یکى از ثروتمندان معروف شهر خراسان قرار گرفتم .(28)
عیادت از مریض و بهترین هدیه
مرحوم قطب الدّین راوندى در کتاب خود، به نقل از حضرت جوادالا ئمّه علیه السلام حکایت کند:
یکى از اصحاب امام رضا علیه السلام مریض شده و در بستر بیمارى افتاده بود، روزى حضرت از او عیادت نمود و ضمن دیدار، به او فرمود: در چه حالتى هستى ؟
عرض کردم : مرگ را بسیار سخت و دردناک مى بینم .
حضرت رضا علیه السلام فرمود: این ناراحتى که احساس مى کنى ، اندکى از حالات و علائم مرگ مى باشد که اکنون بر تو عارض شده است ، پس اگر تمام حالات و سکرات مرگ بر تو عارض شود، چه خواهى کرد؟!
و بعد از آن ، در ادامه فرمایش خود افزود: مردم دو دسته اند: عدّه اى مرگ برایشان وسیله آسایش و استراحت است .
و عدّه اى دیگر آن قدر مرگ برایشان سخت و طاقت فرسا است ، که پس از آن احساس راحتى مى کنند.
حال چنانچه بخواهى که مرگ برایت نیک و لذّت بخش باشد، ایمان و اعتقادات خود را نسبت به خداوند متعال و رسالت حضرت محمّد صلى الله علیه و آله و نیز ولایت ما اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام را تجدید کن و شهادتین را بر زبان و قلب خود جارى گردان .
امام جواد علیه السلام فرمود: بعد از آن که ، آن شخص طبق دستور پدرم شهادتین را گفت ، اظهار داشت :
یابن رسول اللّه ! ملائکه رحمت الهى با تحیّات و هدایا وارد شدند و بر شما سلام مى دهند.
امام رضا علیه السلام فرمود: چه خوب شد که ملائکه رحمت الهى را مشاهده مى کنى ، از آن ها سؤ ال کن : براى چه آمده اند؟
مریض گفت : آن ها مى گویند چنانچه همه ملائکه با اذن خداوند سبحان ، نزد شما حاضر شوند، بدون اجازه حرکتى نمى کنند.
پس از آن ، با کمال راحتى و آرامش خاطر. چشم هاى خود را بر هم نهاد و گفت : ((السّلام علیک یاابن رسول اللّه !)) پیغمبر اسلام ، امیرالمؤ منین و دیگر امامان (سلام اللّه علیهم ) آمدند، و در همین لحظه ، جان به جان آفرین تسلیم کرد.(29)
شیعه و نشانه هاى او؟!
امام حسن عسکرى علیه السلام حکایت نمود:
چون موضوع ولایتعهدى حضرت علىّ بن موسى الرّضا علیهما السلام پایان و تثبیت یافت .
روزى دربان امام رضا علیه السلام وارد منزل آن حضرت شد و گفت : عدّه اى آمده اند، اجازه ورود مى خواهند و مى گویند: ما از شیعیان علىّ علیه السلام هستیم .
امام رضا علیه السلام اظهار داشت : در حال حاضر فرصت ندارم ، به آن ها بگو که در وقتى دیگر بیایند.
چون آن جماعت رفتند و در فرصتى دیگر آمدند، نیز امام علیه السلام اجازه ورود نداد، تا آن که حدود دو ماه بدین منوال گذشت ؛ و آنان توفیق زیارت و ملاقات با مولایشان را نیافتند و ناامید شدند؛ ولى با این حال براى آخرین مرحله نیز جلوى منزل حضرت آمدند و با حالت خاصّى اظهار داشتند:
ما از شیعیان پدرت ، امام علىّ بن ابى طالب علیه السلام هستیم و با این برخورد شما، دشمنان ما را شماتت و سرزنش مى کنند.
و حتّى در بین دوستان ، دیگر آبروئى برایمان نمانده است ؛ و نیز از رفتن به شهر و دیار خود خجل و شرمنده ایم .
در این هنگام ، امام رضا علیه السلام به غلام خود فرمود: اجازه دهید آن ها وارد شوند.
همین که آنان وارد مجلس شدند، حضرت به ایشان اجازه نشستن نداد، لذا سرگردان و متحیّر، سرپا ایستادند و گفتند:
یابن رسول اللّه ! این چه ظلم بزرگى است که بر ما روا داشته اى که پس از آن همه سرگردانى ، نیز این چنین مورد بى اعتنائى و بى توجّهى قرار گرفته ایم ، مگر گناه ما چیست ؟
با این حالت ، مرگ براى ما بهتر خواهد بود.
در این لحظه ، امام رضا علیه السلام فرمود: آنچه که بر شما وارد شده و مى شود، همه آن ها نتیجه اعمال و کردار خود شما مى باشد؛ و نسبت به آن بى اهمیّت هستید!
آن جماعت ، همگى گفتند: یاابن رسول اللّه ! توضیحى بفرما تا براى ما روشن شود که خلاف ما چیست ؟
و ما چه کرده ایم ، و چه گناهى از ما سر زده است ؟
حضرت فرمود: چون شما ادّعاى بسیار بزرگى کردید؛ و اظهار داشتید که شیعه حضرت امیرالمؤ منین ، امام علىّ بن ابى طالب علیه السلام هستید.
واى بر حال شما، آیا معناى ادّعاى خود را فهمیده اید؟
و سپس افزود: شیعه حضرت علىّ علیه السلام همانند امام حسن و امام حسین علیهما السلام ، سلمان فارسى ، ابوذر غفّارى ، مقداد، عمّار یاسر و محمّد بن ابى بکر هستند، که در انجام اوامر و دستورات امام علىّ علیه السلام از هیچ نوع تلاش و فداکارى دریغ نورزند.
ولى شما بسیارى از اعمال و کردارتان مخالف آن حضرت مى باشد و در انجام بسیارى از واجبات الهى کوتاهى مى کنید و نسبت به حقوق دوستان خود بى اعتنا و بى توجّه هستید و در مواردى که نباید تقیّه کنید، انجام مى دهید.
و با این عملکرد نیز مدّعى هستید که شیعه امیرالمؤ منین ، امام علىّ علیه السلام مى باشید!!
شما اگر مى گفتید که از دوستان و علاقه مندان آن حضرت و از مخالفین دشمنانش هستیم ، شما را مى پذیرفتم و این همه دردسر و مشکلات را متحمّل نمى شدید.
شما منزلت و مرتبه اى بسیار عظیم و شریف را مدّعى شدید، که چنانچه در گفتار و کردارتان صادق نباشید، به هلاکت خواهید افتاد، مگر آن که مورد عنایت و رحمت پروردگار متعال قرار گیرید و لطف خداوند شامل حالتان بشود.
اظهار داشتند: یاابن رسول اللّه ! ما از آنچه ادّعا کرده و گفته ایم ، پوزش مى خواهیم و مغفرت مى طلبیم .
و آنچه را که شما فرمودید، ما نیز بر آن عقیده هستیم ؛ و هم اکنون اعلام مى داریم که ما از دوستان و علاقه مندان شما اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام مى باشیم و مخالف دشمنان شما بوده و خواهیم بود.
در این هنگام ، امام رضا علیه السلام فرمود: اکنون خوش آمدید، شما برادران من هستید.
و سپس آن جماعت را بسیار مورد لطف و عنایت خویش قرار داد و از دربان پرسید: این جماعت چند مرتبه آمدند و خواستند که وارد منزل شوند؛ و مانع ورود ایشان شدى ؟
دربان گفت : شصت مرتبه .
امام علیه السلام فرمود: باید جبران گردد، شصت مرتبه بر آن ها وارد مى شوى و سلام مرا به آن ها مى رسانى ؛ چون که توبه آن ها قبول شد و مستحقّ تعظیم و احترام گشتند و اکنون وظیفه ما است که در رفع مشکلات آن ها و خانوادهایشان همّت گماریم .
و بعد از آن ، حضرت دستور فرمود تا مقدار قابل توجّهى مبرّات و خیرات به آن ها کمک شود.(30)پشیمانى خلیفه از نماز عید فطر
علىّ بن ابراهیم قمّى ، به نقل از یاسر خادم و ریّان بن صلت حکایت کند:
چون جریان ولایتعهدى حضرت علىّ بن موسى الرّضا علیهما السلام تثبیت شد و عید سعید فطر فرا رسید، ماءمون - خلیفه عبّاسى - براى امام علیه السلام پیام فرستاد:
براى اقامه نماز عید آماده شود و در جمع مردم نماز عید را اقامه کند و براى ایشان خطبه و سخنرانى نماید.
حضرت رضا علیه السلام نیز براى وى ، پیام فرستاد: تو خود مى دانى که بین من و تو، عهد و پیمان بسته شد بر این که من در هیچ جریانى از امور حکومت دخالت نکنم .
بنابر این ، مرا از اقامه نماز عید معذور و معاف بدار.
ماءمون پاسخ داد: مى خواهم مردم نسبت به ولایتعهدى شما مطمئنّ شوند و حقیقت فضل و علم شما را دریابند.
و آن قدر اصرار ورزید تا به ناچار حضرت رضا علیه السلام پذیرفت ؛ ولى مشروط بر آن که همانند حضرت رسول و امیرالمؤ منین صلوات اللّه علیهما نماز عید را اقامه نماید.
ماءمون نیز پیشنهاد حضرت را قبول کرد و اظهار داشت : به هر شکل که مایل هستى ، حرکت کن و نماز عید فطر را اقامه نما.
آن گاه امام علیه السلام فرمود که تمام افراد حکومت و مردمى که مایل به حضور در نماز عید هستند، فردا صبح ، اوّل وقت جلوى منزل حضرت آماده حرکت باشند.
پس تمامى دسته جات ، از اقشار مختلف مردان و زنان صبح زود جلوى منزل امام رضا علیه السلام حضور یافته و هر لحظه در انتظار خروج آن حضرت از منزل بودند.
و چون خورشید طلوع کرد، حضرت غسل نمود، لباس پوشید، عمامه اى سفید بر سر نهاد و یک سر آن را بر سینه و یک طرف دیگرش را بر شانه مبارکش قرار داد؛ و سپس خود را معطّر و خوشبو نمود و عصائى به دست گرفت و به اصحاب خود فرمود: هر کارى را که من انجام دادم و هر سخنى را که گفتم ، شما نیز همانند من انجام دهید و بگوئید.
بعد از آن ، حضرت با اصحاب خود، دسته جمعى با پاى برهنه و پیاده مقدارى حرکت کردند؛ و آن گاه حضرت سر به سوى آسمان بلند کرد و چند تکبیر گفت و تمام اصحاب و همراهان هم صدا با حضرت تکبیر گفتند.
همین که از منزل خارج شدند، جمعیّت انبوهى که از طبقات مختلف جلوى منزل گرد آمده بودند، حضرت را با آن حالت به همراه اصحابش مشاهده کردند، همگى سر تعظیم فرود آوردند و تمام آنچه بر تن پوشیده بودند بیرون آوردند و با پوششى ساده و پاى برهنه آماده حرکت شدند.
و حضرت همچنان تکبیرگویان به راه خویش ادامه مى داد و تمام جمعیّت نیز با حالت عجیبى تکبیر مى گفتند و به دنبال حضرت حرکت مى کردند، به طورى که گویا تمامى موجودات تکبیر مى گویند، در همین بین صداى تضرّع و شیون جمعیّت بلند شد.
و چون جریان را براى ماءمون تعریف کردند، فضل بن سهل به ماءمون گفت : چنانچه علىّ بن موسى الرّضا علیهما السلام با این کیفیّت به محلّ نماز برسد، احتمال آن مى رود که عامّه مردم بر علیه دستگاه حکومتى خلیفه شورش کنند و جان ما به خطر افتد، پس مصلحت آن است که خلیفه هر چه سریع تر او را از ادامه حرکت به سوى نماز باز دارد.
بنابر این ، ماءمون براى امام رضا علیه السلام پیام فرستاد: ما شما را به زحمت انداختیم و خسته شده اید، ما دوست نداریم که وجود شما صدمه اى ببیند، شما بازگردید و همان کسى که همیشه نماز را اقامه مى کرده است اکنون انجام خواهد داد.
پس از آن ، حضرت با شنیدن این پیام ، کفش هاى خود را پوشید و چون مراجعت نمود، و در بین مردم اختلاف شدیدى پدید آمد و جمعیّت متفرّق و پراکنده گشتند؛ و در نهایت نماز عید سعید فطر اقامه نگردید.(31)
نماز باران و بلعیدن دوشیره در پرده
در زمان حکومت ماءمون - خلیفه عبّاسى - در یکى از سال ها خشک سالى شد و زراعت هاى مردم در کم آبى سختى قرار گرفت ، ماءمون در یکى از روزهاى جمعه به حضرت علىّ بن موسى الرّضاعلیهما السلام پیشنهاد داد تا آن حضرت جهت بارش باران و رفاه مردم چاره اى بیندیشد.
امام علیه السلام فرمود: بایستى مردم سه روز - شنبه ، یک شنبه ، دوشنبه - را روزه بگیرند و در سوّمین روز جهت دعا و نیایش به درگاه پروردگار متعال عازم بیابان گردند.
پس چون روز سوّم فرا رسید، حضرت به همراه جمعیّتى انبوه به صحراء رفتند و سپس امام علیه السلام بر بالاى بلندى رفت و پس از حمد و ثناى الهى اظهار داشت :
پروردگارا، تو حقّ ما اهل بیت را عظیم و گرامى داشته اى ، اینک مردم به تبعیّت از فرمانت به تو روى آورده و متوسّل شده اند؛ و به امید رحمت و فضل تو به اینجا آمده اند و آرزوى بخشش و احسان تو را دارند.
خداوندا! بر آن ها باران رحمت و برکت خود را فرود فرست تا سیراب و بهره مند گردند.
در همین لحظه ، ناگهان باد، شروع به وزیدن گرفت و ابرى ظاهر گشت و صداى رعد و برق عجیبى در فضا پیچید و مردم حالتى شادمانه به خود گرفتند.
حضرت جمعیّت را مخاطب قرار داد و فرمود: آرام باشید، این ابر براى شما نیامده است ، ماءموریت او جاى دیگرى است .
و پس از آن ، ابر دیگرى نمایان شد و این بار نیز مردم شادمان شدند، همچنین امام علیه السلام فرمود: آرام باشید، این ابر ماءموریّتش براى جمعیّت و سرزمینى دیگر است .
و به همین منوال تا دَه مرتبه ابر آمد و حضرت چنین مى فرمود.
تا آن که در یازدهمین مرحله ، امام علیه السلام اظهار نمود: این ابر براى شما آمده است ، اکنون شکرگزار خداوند متعال باشید و برخیزید به خانه هایتان بازگردید، که تا به منازل خود وارد نشوید، باران نخواهد بارید.
امام جواد علیه السلام در ادامه روایت فرمود: تا زمانى که مردم به خانه هایشان نرفتند، ابر از باریدن خوددارى کرد؛ امّا به محض آن که مردم داخل خانه هاى خود شدند، باران به قدرى بارید که تمام رودها و نهرها پر از آب شد و مردم مى گفتند: این از برکت وجود مقدّس فرزند رسول خدا صلى الله علیه و آله است .
بعد از آن ، امام رضا علیه السلام در جمع مردم حضور یافت و ضمن سخنرانى مهمّى فرمود:
اى مردم ! احکام و حدود الهى را رعایت کنید؛ و همیشه در تمام حالات ، شکرگذار نعمت ها و رحمت هاى خداوند باشید، معصیت و گناه مرتکب نشوید، اعتقادات و ایمان خود را نسبت به خداوند و رسول و ائمّه اطهار علیهم السلام تقویت نمائید.
و نسبت به حقوقى که بر عهده یکدیگر دارید بى توجّه نباشید و آن ها را رعایت کنید، نسبت به یکدیگر دلسوز و یارى ، مهربان باشید؛ و بدانید که دنیا وسیله اى است براى عبور به جهانى دیگر، که اءبدى و جاوید مى باشد.
سپس امام جواد علیه السلام افزود: بعد از این جریان ، عدّه اى از سخن چینان دنیاپرست و چاپلوس نزد ماءمون رفتند و گفتند: این شخص - بعنى امام رضا علیه السلام - با این سحر و جادویش همه را شیفته خود گردانیده است و مردم را بر علیه خلیفه و دستگاهِ حکومت تحریک مى کند.
لذا ماءمون شخصى را فرستاد تا حضرت رضا علیه السلام را نزد وى آورد؛ و چون حضرت وارد مجلس ماءمون شد، یکى از وزراى حکومت به امام خطاب کرد و گفت : تو با آمدن باران ، ادّعاهائى کرده اى ؛ چنانچه در کار خود صادق و مطمئنّ هستى ، دستو بده تا این دو شیرى که بر پرده خلیفه نقاشى شده اند، زنده شوند.
امام رضا علیه السلام بانگ برآورد: اى دو شیر درّنده ! این شخص فاجر را نابود کنید، که اءثرى از او باقى نماند.
ناگهان آن دو عکس به شکل دو شیر حقیقى در آمدند و آن وزیر سخن چین دروغ گو را دریده و بدون آن که قطره خونى از او بریزد، او را بلعیدند.
و آن گاه اظهار داشتند: یاابن رسول اللّه ! اجازه مى فرمائى تا ماءمون را نیز به دوستش ملحق گردانیم ؟
ماءمون با شنیدن این سخن بیهوش شد و روى زمین افتاد و چون او را به هوش آوردند، دو مرتبه آن دو شیر گفتند: اجازه بفرما تا او را نیز نابود کنیم ؟
حضرت فرمود: خیر، مقدّرات الهى باید انجام پذیرد و سپس به آن دو شیر دستور داد تا به جاى خود بازگردند و آن ها نیز به حالت اوّلیه خویش ‍ بازگشتند.
و ماءمون به امام رضا علیه السلام گفت : الحمدللّه ، که مرا از شرّ این شخص - حمید بن مهران - نجات بخشیدى .(32)
ظروف و دیگ سنگى
هنگامى که ماءمون حضرت رضا علیه السلام را از مدینه به خراسان احضار کرد، آن حضرت در مسیر راه ، معجزات و کراماتى را به اذن خداوند متعال به مردم و همراهیان خود ارائه نمود.
از آن جمله وقتى امام علیه السلام به روستاى سناباد رسید، بر کوهى - که از سنگ سیاه بود - تکیه زد و این دعا را بر زبان مبارک خویش جارى نمود: ((اللّهمَانْفَعْ بِهِ وَ بارِکْ فیما یَنْحَتُ مِنْه )) یعنى ؛ پروردگارا، مردم را از این کوه سودمند گردان ، و در آنچه از آن مى تراشند، برکت و فایده اى بسیار قرار بده .
سپس فرمود: هر غذائى که مى خواهید براى من طبخ نمائید در ظرف سنگى تراشیده شده از این کوه باشد.
و چون از آن کوه براى حضرت در ظروف سنگى غذا تهیّه شد، مرتّب غذا تناول مى فرمود؛ گرچه حضرت کم خوراک بود.
و از آن روز به بعد، مردم ظرف هاى سنگى گوناگونى از آن کوه مى تراشند و مورد استفاده قرار مى دهند، که به وسیله دعاى حضرت برکات بسیارى دیده اند.(33)
دو جریان مهمّ و حیرت انگیز
در زمانى که حضرت ابوالحسن ، امام رضا علیه السلام توسّط ماءمون عبّاسى از مدینه به خراسان احضار شده بود، در مسیر راه خویش به محلّى به نام  ((حمراء)) رسید.
حضرت براى استراحت ، کنار چشمه اى فرود آمد و چون سفره غذا را پهن کردند، حضرت با همراهانش مشغول تناول غذا گردید.
ناگهان حضرت ، سر خود را بلند نمود و مردى را که شتابان مى آمد، نگریست ؛ و دست از غذا خوردن کشید.
وقتى آن مرد محضر حضرت شرفیاب شد، عرض کرد: فدایت گردم ، تو را بشارت باد بر این که زبیرى کشته شد.
رنگ چهره حضرت دگرگون و زرد شد و سر خویش را پائین انداخت ، سپس فرمود: گمان مى کنم که زبیرى شب گذشته مرتکب گناهى خطرناک شده باشد، که او را داخل دوزخ گردانیده است .
پس از آن ، دست مبارک خویش را دراز نمود و مشغول تناول غذا گردید؛ و از آن مرد پرسید: علّت مرگ زبیرى چه بود؟
در پاسخ اظهار داشت : زبیرى شب گذشته شراب خمر بسیارى بیاشامید تا جائى که فورا به هلاکت رسید.(34)
همچنین محمّد بن عبداللّه افطس حکایت کند:
روزى بر مأ مون وارد شدم ، پس از صحبت هائى گفت : رحمت و درود خدا بر حضرت رضا علیه السلام که عالم تر از او یافت نمى شود، در آن شبى که مردم با او بیعت کرده بودند، پیشنهاد کردم که خلافت را بپذیرد؛ و من جانشین او در خراسان باشم ؟
فرمود: خیر، نمى پذیرم و کمتر از محدوده خراسان را هم قبول دارم ، و من در خراسان باید بمانم تا مرگ ، مرا دریابد.
گفتم : فدایت گردم ، چگونه و از کجا چنین مى دانى و مى گوئى ؟!
حضرت فرمود: علم و اطّلاعات من نسبت به موقعیّت کنونى و آینده ام همانند علم و اطّلاع تو نسبت به خودت مى باشد.
گفتم : موقعیّت شما در آینده چگونه است ؟
فرمود: مسافت بین من و تو بسیار است ، چون که مرگ من در مشرق ؛ ولى مرگ تو در مغرب انجام خواهد گرفت .
سپس گفتم : راست مى گوئى و خدا و رسولش درست گفته اند، و بعد از آن نیز هر چه تلاش کردم که او را تطمیع در خلافت کنم ، فریب نخورد و اثرى نبخشید.(35)
اکنون قبر مطّهر آن حضرت سمت مشرق و قبر ماءمون در سمت مغرب قرار گرفته است .
زینب کذّابه و درندگان
در دوران حکومت ماءمون ، زنى به نام زینب مدّعى بود که از ذرّیّه حضرت فاطمه زهراء علیها السلام مى باشد و با این روش از مؤ منین پول مى گرفت و مایحتاج زندگى خود را تأ مین مى کرد و بر دیگران فخر و مباهات مى ورزید.
وقتى حضرت علىّ بن موسى الرّضا علیهما السلام این خبر را شنید، آن زن را احضار نمود؛ و سپس تکذیبش کرد و فرمود: این زن ، دروغ گو و سفیه است ، زینب در کمال وقاحت به امام علیه السلام گفت : همان طور که تو اصل و نسب مرا تکذیب و ردّ مى نمائى ، من نیز سیادت و نسب تو را تکذیب مى کنم .
حضرت رضا علیه السلام به ناچار، جریان را براى مأ مون بازگو نمود و چون زینب کذّابه را نزد خلیفه آوردند، حضرت فرمود: این زن دروغ مى گوید؛ و او از نسل حضرت علىّ و فاطمه زهراء علیها السلام نمى باشد.
بعد از آن ، اظهار نمود: چنانچه او راست و حقّ مى گوید، او را نزد درّندگان بیندازید، تا حقیقت ار بر همگان روشن شود؛ چون درّندگان به نسل زهراء علیها السلام گزندى نمى رسانند.
هنگامى که زینب چنین مطلبى را شنید، گفت : اوّل خودت نزد درّندگان برو، اگر حقّ با تو بود که سالم بیرون مى آئى .
حضرت بدون آن که سخنى بگوید برخاست و به سمت محلّى که درّندگان در آنجا جمع آورى شده و نگه دارى مى شدند، حرکت نمود.
ماءمون به حضرت گفت : یاابن رسول اللّه ! کجا مى روى ؟
امام علیه السلام فرمود: سوگند به خدا، باید نزد درّندگان بروم تا حقیقت امر ثابت گردد؛ پس هنگامى که حضرت وارد آن محلّ شد و نزدیک درّندگان رسید، تمامى آن حیوانات متواضعانه روى دُم هاى خود نشستند و حضرت کنار یکایک آن ها آمد و دستى بر سرشان کشید و آن ها را نوازش نمود و سپس با سلامتى خارج گردید.
آن گاه به خلیفه فرمود: اکنون این زنِ دروغ گو را نزد آن ها بفرست تا دروغ او براى عموم روشن گردد.
و چون ماءمون از آن زن خواست تا به سمت درّندگان برود؛ زن ملتمسانه از رفتن به آن محلّ خوددارى مى کرد، تا آن که خلیفه دستور داد تا او را به اجبار وارد آن محلّ کرده و رهایش نمایند.
با ورود زینب به داخل آن محلّ، درّندگان از هر طرف حمله کرده و او را دریدند و بدون آن که خونى بر زمین ریخته شود، نابودش کردند و به عنوان زینب کذّابه معروف گردید.(36)
دو معجزه و یک غیب گوئى
محمّد بن فضیل - که یکى از راویان حدیث است - حکایت کند:
مدّتى بود که به ناراحتى درد پهلو و درد پا مبتلا شد بودم ، به همین جهت محضر مبارک حضرت ابوالحسن ، امام رضا علیه السلام شرفیاب شدم تا شفاى خود را بگیرم ؛ در آن زمان حضرت در مدینه بود و هنوز به خراسان منتقل نشده بود، هنگامى که وارد بر امام علیه السلام شدم فرمود: چرا ناراحت و افسرده اى ؟
گفتم : ناراحتى درد پهلو و درد پا دارم که مرا سخت مى آزارد.
امام علیه السلام با دست مبارک خویش اشاره به پهلویم نمود و دعائى را خواند و آب دهان مبارک خود را بر محلّ درد مالید و فرمود: دیگر از این جهت ، ناراحتى نخواهى داشت .
و سپس نگاهى به پایم انداخت و اظهار داشت : حضرت ابوجعفر، باقرالعلوم علیه السلام فرموده است : هر که از شیعیان ما، مبتلا به مرض و ناراحتى شود و در مقابل آن صبر و شکیبائى از خود نشان دهد، خداوند پاداش هزار شهید به او عطا مى فرماید.
محمّد بن فضیل گوید: با این سخن حضرت ، فهمیدم که درد پایم باقى خواهد ماند و خوب شدنى نیست .
دوستان او مانند هیثم بن ابى مسروق گفته اند: محمّد تا آخر عمر مبتلا به پا درد بود و با همان ناراحتى از دنیا رفت .(37)
همچنین آورده اند:
حُبابه والبیّه از زمان امیرالمؤ منین ، امام علىّ علیه السلام تمام ائمّه را تا امام رضا علیهم السلام محضر یکایک آن ها شرفیاب شد و از هر یک معجزه مخصوصى مشاهده کرد.
چون حُبابه والبیّه بر امام رضا علیه السلام وارد شد، به او فرمود: جدّم ، امیرالمؤ منین علیه السلام چه مطالبى را برایت بیان نمود؟
حُبابه گفت : آن حضرت فرمود: تو یک علامت و برهان عظیمى را خواهى دید؛ امام رضا علیه السلام فرمود: اى حُبابه ! آیا متوجّه موهاى سفیدت شده اى ؟ گفت : بلى .
فرمود: آیا دوست دارى که گیسوانت سیاه و خودت را جوان ببینى ؛ و به حالت جوانى برگردى ؟
حُبابه گفت : بلى ، این بزرگ ترین نشانه و برهان خواهد بود.
در همین لحظه حُبابه احساس خاصّى در خود کرد و متوجّه شد که حضرت مخفیانه دعائى را مى خواند.
سپس حُبابه ، گیسوان خود را تماشا کرد، دید که همه سیاه و زیبا گشته است ، مکانى خلوت را پیدا کرد و به آن جا رفت و پس از آن که خود را بررسى کرد متوجّه شد که دختر شده است و باکره مى باشد.(38)
زلزله وحشتناک در خراسان
طبق آنچه مورّخین و راویان حدیث حکایت کرده اند:
ماءمورین و جاسوسان حکومتى براى ماءمون عبّاسى خبر آوردند که حضرت ابوالحسن ، علىّ بن موسى الرّضا علیهما السلام جلساتى تشکیل مى دهد و مردم در آن مجالس شرکت کرده و شیفته بیان و علوم او گشته اند.
ماءمون دستور داد تا مجالس را به هم بزنند و مردم را متفّرق کرده و نیز حضرت را نزد وى احضار کنند.
همین که امام رضا علیه السلام نزد ماءمون حضور یافت ، ماءمون نگاهى تحقیرآمیز به حضرت انداخت .
و چون حضرت چنین دید، با حالت غضب و ناراحتى از مجلس ماءمون خارج شد؛ و در حالى که زمزمه اى بر لب هاى مبارکش بود، چنین مى فرمود:
به حق جدّم ، محمّد مصطفى و پدرم ، علىّ مرتضى و مادرم ، سیّدة النّساء - صلوات اللّه علیهم - نفرین مى کنم که به حول و قوّه الهى آنجا به لرزه درآید و سگ هائى که اطراف او جمع شده اند، همه را مطرود مى سازم .
بعد از آن ، امام رضا علیه السلام وارد منزل خود شد و تجدید وضوء نمود و دو رکعت نماز خواند و در قنوت ، دعاى مفصّلى را تلاوت نمود و هنوز از نماز فارغ نشده بود، که زلزله هولناکى سکوت شهر را درهم ریخت و صداى گریه و شیون مردان و زنان بلند شد.
و به دنباله این حادثه ، طوفان شدید و غبار غلیظى با صداهاى وحشتناکى به وجود آمد.
وقتى حضرت از نماز فارغ شد و سلام نماز را داد، به اباصلت فرمود: بالاى بام منزل برو و ببین چه خبر است ؟
و سپس افزود: متوجّه آن زن بدکاره ، فاحشه نیز باش که چگونه تیر بلا بر گلویش فرود آمده و او را به هلاکت رسانیده است .
این همان زن بدکاره اى است که جاسوسان و بدگویان را بر علیه من تحریک مى کرد و آن ها را هدایت مى نمود تا نزد ماءمون سخن چینى و بدگوئى مرا کنند و ماءمون را بر علیه من مى شوراند.
در پایان این حکایت آمده است : تمام آنچه را که حضرت بیان فرموده بود به واقعیّت پیوست ؛ و پس از آن که ماءمون متوجّه این قضیّه شد، دستور داد تا افراد سخن چین و دروغ گو را از اطراف ماءمون و دستگاه حکومتى او البتّه در ظاهر و براى عوام فریبى کنار بروند و دیگر به آن ها توجّه و کمکى نشود.(39)
جواب شش سؤ ال و شفاى دردپا
حسین بن عمر بن یزید از جمله کسانى بود که بر امامت حضرت موسى بن جعفر علیهما السلام توقّف کرده و پنج امام بعد از آن حضرت را قبول نداشت ، او حکایت کند:
روزى به همراه پدرم نزد امام کاظم علیه السلام رفتیم و پدرم هفت سؤ ال مطرح کرد که حضرت شش تاى آن ها را پاسخ فرمود.
پس از گذشت مدّتى از این جریان ، من با خود گفتم : همان سؤ ال ها را از فرزندش ، حضرت رضا علیه السلام مى پرسم ، چنانچه همانند پدرش پاسخ داد، او نیز امام و حجّت خدا مى باشد.
چون نزد ایشان آمدم و سؤ ال ها را مطرح کردم ، همانند پدرش ، امام کاظم علیه السلام - حتّى بدون تفاوت در یک حرف - پاسخ داد و از جواب هفتمین سؤ ال خوددارى نمود.
و هنگامى که خواستم از محضرش خداحافظى کنم ، فرمود: هر یک از شیعیان و پیروان ما در این دنیا به نوعى گرفتار و دچار مشکلات هستند؛ پس اگر صبر و شکیبائى از خود نشان دهند، خداوند متعال پاداش هزار شهید به آن ها عطا مى نماید.
و من در این فکر فرو رفتم که این سخن به چه مناسبتى بیان و مطرح شد؛ و با حضرت وداع کردم .
بعد از مدّتى به درد پا مبتلا گشتم و سخت مرا آزار مى داد تا آن که به حجّ خانه خدا رفتم و امام رضا علیه السلام را ملاقات کردم و از شدّت درد و ناراحتى پا سخن گفتم و تقاضا کردم دعائى را براى شفا و بهبودى آن بخواند؛ و پاى خود را جلوى حضرت دراز کردم ، فرمود: این پا، ناراحتى ندارد، آن پایت را بیاور.
وقتى پاى دیگر خود را دراز کردم ، حضرت دعائى خواند و لحظاتى بعد، به طور کلّى درد و ناراحتى پایم برطرف شد.(40)
همچنین آورده اند:
شخصى به نام احمد بن عبداللّه ، به نقل از غفّارى حکایت کند:
روزى خدمت امام رضا علیه السلام رفتم و گفتم : مقدارى قرض دارم و توان پرداخت آن را ندارم ؛ و مقدار آن را مطرح نکردم .
حضرت دستور داد غذا آوردند و چون غذا خوردیم فرمود: آنچه زیر تُشک نهاده شده بردار و بدهى خود را بپرداز.
وقتى تُشک را بلند کردم مقدارى دینار زیر آن موجود بود، برداشتم و چراغى را آوردم و آن ها را شمردم چهل و هشت دینار بود.
در بین آن ها یک دینار مرا جلب توجّه کرد، آن را برداشتم و نزدیک چراغ آوردم ، دیدم بر آن نوشته است : بیست و هشت دینار آن را بابت بدهى خود پرداخت کن و باقى مانده آن را هزینه زندگى خود و خانواده ات قرار بده .(41)
سیاست و زندگى شرافتمندانه
معمّربن خلاّد - که یکى از اصحاب امام علىّ بن موسى الرّضا علیهما السلام مى باشد - حکایت کند:
روزى در خدمت آن حضرت بودم ، ضمن صحبت هائى فرمود: روزى ماءمون عبّاسى به من اظهار داشت : اى ابوالحسن ! عدّه اى در اطراف و حوالى شما در حال فتنه و آشوب مى باشند، چنانچه نامه اى به دوستان خود بنویسى ، که جلوى فساد و آشوب گرفته شود، مناسب و مفید خواهد بود؟
من در جواب گفتم : باید تو به عهد خود وفا نمائى و من نیز به عهد خود وفا مى نمایم ، آن زمانى که ولایتعهدى را پذیرفتم مشروط بر آن بود که من هیچ گونه دخالتى در امور حکومت نداشته باشم .
این مسئولیتى را که پذیرفته ام ، هیچ سودى براى من نداشته است ، آن زمان که در مدینه بودم نامه و سخن من در تمام شرق و غرب ، مؤ ثّر و نافذ بود؛ سوار الاغ مى شدم و در خیابان و بازار عبور مى کردم و هرکس بر من مى گذشت ، مرا احترام و تکریم مى کرد، کسى از من درخواستى نمى کرد مگر آن که نیازش را برآورده مى ساختم .
ماءمون گفت : مانعى نیست ؛ طبق همان شرط و عهد عمل شود.(42)
درس پیشوا شناسى
روزى حضرت علىّ بن موسى الرّضا علیهما السلام در جمع عدّه اى از دوستان و اصحاب خود فرمود: امام و پیشواى جامعه داراى علائم و نشانه هائى است ، که برخى از آن عبارت است :
از تمامى افراد باید عالم تر و آگاه تر باشد، در حکومت و قضاوت باتدبیر و قاطع باشد، پرهیزکار و متّقى ، حلیم و صبور، شجاع و قوىّدل ، سخاوتمند و کریم باشد، و نیز در برابر خداوند عابد و در برابر بندگان فروتن باشد.
ختنه شده و پاک و نظیف تولّد یابد، هنگام تولّد از رحم مادر، شهادت بر یگانگى خدا و رسالت رسول خدا دهد.
همچنان که از جلو مى بیند و متوجّه مى شود، از پشت سر نیز متوجّه گردد، سایه نداشته باشد، در خواب محتلم نشود، چشم او هنگام خواب همانند دیگران نمى بیند؛ ولى قلبش متوجّه و آگاه است ، از غیب با او حدیث و سخن گفته مى شود، زره رسول اللّه صلى الله علیه و آله اندازه او و بر قامت او راست مى آید.
روى زمین اثرى از بول و غایط او بر جاى نماند، چون خداوند زمین را به بلعیدن آن امر کرده است ، عرق و بوى او از مشک و عنبر خوشبوتر است ، نسبت به مردم در نفوس و اموالشان اولویّت دارد؛ و از هرکس به مردم دلسوزتر و مهربان تر؛ و نیز نسبت به آنها متواضع باشد، خود مُجرى دستورات الهى ؛ و نیز وادارکننده مردم بر اجراى اوامر و نواهى خداوند است .
دعاى او مستجاب مى باشد و چنانچه دعا کند که صخره اى متلاشى شود همان خواهد شد، سلاح و شمشیر ذوالفقار حضرت رسول صلى الله علیه و آله ، همچنین صحیفه اى که در آن نام تمامى پیروانشان و نیز صحیفه اى که نام همه قاتلین و دشمنانشان در آن ثبت گردیده ، نزد او موجود خواهد بود.
و یه عنوان این که او امام و خلیفه رسول اللّه صلوات اللّه علیه مى باشد، سه کتاب مهمّ دیگر نزد او مى باشد، که عبارتند از:
کتاب حامعه ، که طول آن هفتاد ذراع (حدود 35 متر) مى باشد و تمام نیازمندیهاى انسانها در تمام امور و مسائل ، در آن موجود است .
کتاب جفر اکبر و اصغر، که تمام علوم و حدود و دیات در آن مذکور است .
مصحف و کتابنامه شریف حضرت فاطمه زهراء علیها السلام مى باشد.(43)
همچنین آورده اند:
روزى از روزها یکى از رؤ سا و سران واقفیّه به نام حسین بن قیاما به حضور حضرت علىّ بن موسى الرّضا علیهما السلام رسید و اظهار داشت : آیا تو امام و حجّت خدا هستى ؟
امام علیه السلام فرمود: بلى ، حسین گفت : من شهادت و گواهى مى دهم بر این که تو امام نمى باشى .
حضرت لحظاتى سر خویش را به زیر افکند و سپس سر خود را بلند نمود و فرمود: دلیل تو چیست که مى گوئى من امام نیستم ؟
حسین گفت : چون امام جعفر صادق علیه السلام فرموده است : حجّت خدا عقیم نخواهد بود، و شما در این موقعیّت سنّى بدون فرزند پسر مى باشى .
حضرت رضا علیه السلام باز لحظاتى طولانى تر از قبل ، سر خویش را پائین انداخت و پس از آن سر خود را بالا گرفت و فرمود: من خداوند متعال را شاهد و گواه قرار مى دهم بر این که به همین زودى داراى فرزند پسرى خواهم شد.
راوى - به نام عبدالرّحمن بن ابى نجران - گوید: من نیز در آن مجلس حضور داشتم و چون این سخن را از امام رضا علیه السلام شنیدم ، تاریخ آن را ثبت کردم و هنوز مدّت یک سال سپرى نشده بود که حضرت داراى فرزندى پسر به نام ابوجعفر، محمّد بن علىّعلیهما السلام شد.(44)

درخت بادام در خانه میزبان

مرحوم شیخ صدوق رضوان اللّه علیه ، به نقل از محمّد بن احمد نیشابورى از قول جدّه اش خدیجه ، دختر حمدان حکایت کند:
در آن هنگامى که امام رضا علیهما السلام در مسیر راه خراسان وارد شهر نیشابور گردید، به منزل ما تشریف فرما شد.
امام علیه السلام پس از آن که اندکى استراحت نمود، در گوشه اى از حیات خانه ما یک بادام کشت نمود، که رشد کرد و بزرگ شد و یک ساله به ثمر رسید؛ و هر سال ثمره بسیارى مى داد.
و چون مردم متوجّه شدند، که امام رضا علیه السلام آن درخت را با دست مبارک خود کشت نموده است ، هر روز به منزل ما مى آمدند و از بادام هاى آن جهت شفا و درمان امراض خود استفاده مى کردند و هرکس هر نوع مرضى که داشت ، به عنوان تبرّک از آن بادام که تناول مى کرد، عافیت و سلامتى خود را باز مى یافت .
و حتّى نابینایان شفا مى گرفتند و زن هاى آبستن - که درد زایمان برایشان سخت و غیرقابل تحمّل بود - از آن بادام استفاده مى کردند و به آسانى وضع حمل مى نمودند.
و همچنین حیوانات مختلف مى آمدند و خود را به وسیله آن درخت متبرّک مى ساختند.
پس ا آن که مدّت زمانى از این جریان گذشت ، درخت بادام خشک شد و جدّم ، حمدان چند شاخه اى از آن درخت را قطع کرد که در نتیجه چشم هایش کور و نابینا گردید.
و فرزند او - که عَمرو نام داشت و یکى از ثروتمندان مهمّ شهر نیشابور بود - آن درخت را از ریشه قطع و نابود کرد و او نیز به جهت این کار، تمام اموال و زندگیش متلاشى شد و بیچاره گردید، که دیگر به هیچ عنوان توان امرار معاش نداشت .

و راوى در نهایت گوید: قبل از آن که درخت خشک شود، کرامات بسیارى به برکت امام رضا علیه السلام از آن ظاهر مى گردید و مردم ؛ بلکه حیوانات از آن بهره مى بردند.(45)

منبع: تبیان

مدعیان مهدویت در سرزمین های عثمانی

درست مانند آن که در ادب فارسی در باره برخی از شاهان و امیران ایرانی، لفظ مسیح یا حتی مهدی به عنوان تمجید بکار رفته است. در بیشتر مناقب نامه های مربوط به سلطان سلیمان قانونی و نیز دردیوان های آن دوره، از وی با «مسیح»‌ و «مهدی» یاد شده است (Mehdilik Fenomeni ص 471 پاورقی 326). حتی از شخصی با نام سلیمان حلمی توناخان که همین اواخر درگذشته و مریدانش همچنان هستند، از او با تعبیر مهدی یاد می کنند

در طول حکومت عثمانی بر سرزمین های بسیار وسیع از سواحل دریای سیاه تا شمال افریقا و از آنجا یا یمن، عده فراوانی طی قرون مختلف مدعی مهدویت شدند.

رسول جعفریان در یادداشتی که در سایت خبرآنلاین منتشر شده می نویسد: باید یادآور شوم ماجرای سوء استفاده از مهدویت، با هر انگیزه‌ای، اعم از آن که مالی باشد یا سیاسی، چیزی نیست که صرفا به عالم تشیع برگردد، بلکه در دنیای تسنن هم، در بسیاری از نقاط، این مشکل وجود داشته است. حتی به عبارتی می‌توان گفت، مشکل آنها جدی‌تر بوده است، زیرا آنان غالبا ـ دقت کنید غالبا ـ به مهدی نوعی باور دارند، نه شخص معینی مانند فرزند امام عسکری (ع) چنان که شیعیان بر این باورند. بنابرین در هر جایی ممکن است کسی مدعی مهدویت شود.
بنده فهرستی از مدعیان مهدویت اعم از شیعه یا سنی را در کتاب «مهدیان دروغین» آورده‌ام، اما آنچه در این جا آمده، مطالب تازه‌ای است که از چند مأخذ مهم در باره مدعیان مهدویت در سرزمین‌های عثمانی به دست آورده‌ام.
مدعیان مهدویت در عثمانی هم فراوان بودند، گرچه اخبار آنها، با دقت ثبت و ضبط نشده است. در این دیار به دلیل نفوذ باورهای صوفیانه، مفهوم قطب اهمیت زیادی داشت. به همین دلیل، اغلب مفهوم «مهدی» در کنار «قطب»‌ وحتی تحت الشعاع آن قرار داشت. افزون بر اینها، به دلیل حضور گسترده مسیحیان و یهودیان در سرزمین‌های عثمانی ، باور بازگشت مسیح نیز جدی بود، به طوری که در منابع، گاهی از مدعیان مهدویت هم به عنوان کسانی که خود را مسیح می‌دانند یاد شده یا آن که واقعا این افراد خود را مسیح می‌دانستند. درست مانند آن که در ادب فارسی در باره برخی از شاهان و امیران ایرانی، لفظ مسیح یا حتی مهدی به عنوان تمجید بکار رفته است. در بیشتر مناقب نامه های مربوط به سلطان سلیمان قانونی و نیز دردیوان های آن دوره، از وی با «مسیح»‌ و «مهدی» یاد شده است (Mehdilik Fenomeni ص 471 پاورقی 326). حتی از شخصی با نام سلیمان حلمی توناخان که همین اواخر درگذشته و مریدانش همچنان هستند، از او با تعبیر مهدی یاد می کنند (همان ص 471 پاورقی 325).
در سال 1046 یکی از مدعیان مهدویت با نام شیخ احمد شورید و هزاران تن در اطراف وی گرد آمدند. شیخ احمد در منطقه سقریه در نزدیکی اسکی شهر مستقر بود و به محض آن که سلطان مراد دریافت که وی به اطراف دست اندازی کرده، «حدود هزار نفر از افراد و وزراء را با انتخاب چفته‌لی عثمان آغا به سرعسگری، به آن جا اعزام کرد». [منزل نامه بغداد تصحیح خلیل ساحللی اوغلو، چاپ شده به همراه روزنامه سفر سلطان مراد چهارم به ایروان و تبریز، ترجمه از ترکی نصرالله صالحی، تهران، طهوری، 1390)
هامر پورگشتال در باره وی نوشته است: در منزل ایلغین، قاضی شهر خبر داد که شخصی خود را مهدی می‌خواند و جمع کثیری را مرید خود ساخته است. اگر به زودی دفع نشود اسباب خرابی ولایت فراهم خواهد شد. از این رو، سه چهار هزار کس از قشون بر شیخ احمد و مریدانش تاخته و او را به همراه دوازده نفر از آنها به نزد سلطان مراد آوردند. سلطان به جهت بطلان عقاید باطله عوام که او را روئین تن پنداشته اسلحه را بر بدن او کارگر نمی دانستند، حکم کرد تا پوست او را به طور تسمه از تن او کندند و انگشتان او را یک یک ببریدند. آن شیاد اظهار جزع نکرده به جلاد می‌گفت: عجله مکن. در آن بین ها سلطان مراد از او پرسید: راست است که می‌گویند تو عیسی می‌باشی؟ او در جواب گفت: خدا به امداد من برسد، من امت محمد و منتظر رسیدن عیسی هستم. [تاریخ امپراتوری عثمانی، هامر، ترجمه میرزا علی زکی آبادی، ج 3، ص 2023 – 2022 و بنگرید: تاریخ عثمانی چارشلی حقی اوزون، ترجمه وهاب ولی، ج 3، ص 266)) اطلاعاتی در باره این شیخ که به شیخ سقریه هم شهره شده در تاریخ نعیما [ج 3، ص 336 ـ 335] آمده و از جمله گفته شده: اتراک بی ادارک دور شیخ جمع شده و به او نذورات می‌دادند.
افزون بر آنچه گذشت، فهرستی از کسانی که به صراحت مدعی مهدویت شده یا منابع در باره آنان ادعا کرده‌اند که مهدی هستند، در یکی از مآخذ جدید آمده است. Ali Coskun در کتاب Mehdilik fenomeni (استانبول 2004) فهرستی از بیش از هفتاد نفر از کسانی که مدعی قطبیت، مسیح یا مهدی بوده‌اند در کتاب خویش آورده است. تعدادی از آنان کسانی هستند که دقیقا به عنوان مهدی یا مرتبط با مهدی در منابع معرفی شده‌اند. این افراد عبارتند از:
یحیی بن یحیی در تونس در سال 1589 مدعی شد که من خلیفه مهدی هستم. (Mehdilik ص 390 پاورقی 134)
رهبر جنبشی به نام شاه گلدی [که خطاب به شاه اسماعیل است] گفت که من زمینه را برای مهدویت شاه ایران آماده می‌کنم. (Mehdilik ص 390)
چندین جنبش دیگر که آن هم بستگی با شاه اسماعیل داشت و میانه سالهای 1577 ـ 1590 پدید آمد، باورشان آن بود که شاه اسماعیل مهدی است. این جنبش ها میان ترکمن‌ها و علوی‌ها نفوذ زیادی داشتند. این جنبشها مربوط به دوره‌ای است که بحث جنگ با ایران مطرح بود. جالب است که ترکمنی در شهر دیاده اعلام کرد که من شاه اسماعیل و مهدی هستم. ((Mehdilik ص 390 – 391)
در سال 1006 هجری شخصی که نامش معلوم نشده، مدعی مهدویت شد. نویسنده تاریخ سلانق نوشته است:‌ در این سال بنام مهدی یک پیر دیوانه وش پیدا شد و سیاست گردید. ((Mehdilik ص 394)
نعیما در کتاب تاریخ خود می نویسد:‌ در سال 1008 یک مفسد در یمن به نام امام مهدی ظهور کرد. ((Mehdilik ص 395)
در سال 1685 شخصی به نام قراباش ولی علی علاءالدین الاطوال ادعای مسیح و مهدی بودن در آناتولی کرد. (Mehdilik ص 417)
در سال 1077 در یکی از شهرهای کردستان محمد پسر شیخ سید عبدالله دیاربکری با ادعای مهدویت با هزاران کرد شورش کرد که در منابع ترک از او با عنوان کرد مهدی یاد شده است. شورش وی همزمان با ساباتای سِوی (شورش در 1666ادعای مسیح بودن کرد) بود. لذا مردم او را مهدی و این کرد را دجال می گفتند. (Mehdilik ص 438)
در سال 1106 شخص عجیب و غریبی ظاهر شده خود را مهدی خواند و گفت: من مهدی هستم که ظهور کرده ام . (Mehdilik ص 443)
شخص دیگری هم که به عنوان منجم عرب شناخته می شد و فلج و مقیم ادرنه بود، در سال 1694 ادعای مهدویت کرد. (Mehdilik ص 444)
درویش محمد در سال 1930 مدعی شد که صاحب سرّ مهدی است. وی که به عنوان «بانی حادثه منمن» شناخته می شود، و در اژیه بود خود را قطب و قطب الاقطاب می‌دانست اما ظاهرا مدعی مهدی بودن نبود. (Mehdilik ص 468)
همان طور که در آغاز اشاره شد، در دوره عثمانی بسیاری از این مدعیان، خود را مسیح و قطب معرفی کرده از عناوینی مانند صاحب وقت و مسیح زمان استفاده می‌کردند. یکی از معروف‌ترین آنهاا نیازی مصری است که در سال 1115 این ادعا را مطرح کرد. وی نفوذ زیادی در آناتولی داشت وادعای مسیح بودن خود را عنوان کرد. (Mehdilik ص 402 ـ 417)

ده توصیه امام حسن مجتبی(علیه السلام)

امام دوم، حضرت امام حسن مجتبی علیه‌السلام، در کلامی گهربار مکارم و فضائل اخلاق را ده مورد بیان فرموده و شرم و حیا را به عنوان راس این فضائل مورد تاکید قرار داده‌اند.
 امام حسن مجتبی علیه السلام فرموده‌اند: ده خصلت نیک از مکارم و فضائل اخلاق است :1 ـ راستگویى 2 ـ  صداقت و راستى در وقت سختى و گرفتارى 3 ـ بخشش به سائل 4ـ خوش خُلقى 5 ـ پاداش در مقابل کارها و ابتکارات 6 ـ پیوند با خویشان 7ـ حمایت از همسایه 8ـ حق شناسى درباره دوست و رفیق 9 ـ میهمان نوازی 10 ـ در رأس همه این‌ها شرم و حیا.


متن حدیث:

قال الامام الحسن المجتبی علیه السلام: مَکارِمُ الاَْخْلاقِ عَشَرَةٌ: صِدْقُ اللِّسانِ وَ صِدْقُ الْبَأْسِ وَ إِعْطاءُ السّائِلِ وَ حُسْنُ الخُلْقِ وَ الْمُکافاتُ بِالصَّنائِعِ وَ صِلَةُ الرَّحِمِ وَ التَّذَمُّمُ عَلَى الْجارِ، وَ مَعْرِفَةُ الْحَقِّ لِلصّاحِبِ وَ قِرْىُ الضَّیفِ وَ رَأْسُهُنَّ الْحَیاءُ.»
منبع: مشرق

چرا سیره پیامبر(ص) حجت است؟

خداوند متعال در قرآن کریم در آیات مختلف بارها از خاتم پیامبران سخن به میان می‌آورد و درباره سیره پیامبر(ص) می‌فرماید: آنچه که پیامبر(ص) برای شما آورده، بگیرید و آنچه را که از آن نهی کرده از آن خودداری کنید.
به گزارش موعود بارها شنیده‌ایم که سیره و منش پیامبر اکرم(ص) برای یک انسان مسلمان حجت است و می‌تواند به آن تأسی کند، منظور از «سیره پیامبر» تمام اعمال، حرکات، سکنات، گفته‌ها و اوصاف نفسانی ایشان است که چون از طریق وحی انجام می‌گیرد، از این رو سنت و سیره آن حضرت حجت است، در نتیجه اطاعت از سنت و سیره اطاعت از خداوند است.
خداوند متعال نیز در قرآن کریم می‌فرماید: «مَنْ یُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اللهَ»(1)، کسی که از پیامبر اطاعت کند، همانا اطاعت خداوند را کرده است، پس بنابراین این دو از هم جدا نخواهند بود، زیرا تمام آنچه را می‌گوید و انجام می‌دهد از ناحیه خداوند است و هرگز از روی هوی و هوس نیست، «وَ ما یَنْطِقُ عَنِ الْهَوى إِنْ هُوَ إِلاَّ وَحْیٌ یُوحى»(2)، هرگز از روی هوای نفس سخن نمی‌گوید، آنچه آورده چیزی جز وحی نیست که به او وحی شده است، «إِنْ أَتَّبِعُ إِلاَّ ما یُوحى»(3)، تنها از آنچه به من وحی می‌شود پیروی می‌کنم.
و چون پیامبر(ص) برای همگان اسوه حسنه است، «لَقَدْ کانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اللهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ»(4)، پس باید آنچه که رسول خدا برای مردم آورده بگیرند و اجرا کنند و آنچه که از او نهی کرده از آن خودداری کنند.
«ما آتاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَما نَهاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا»(5)، آنچه که پیامبر(ص) برای شما آورده بگیرید و آنچه را که از آن نهی کرده از آن خودداری کنید، این آیه سند روشنی برای حجت بودن سنت رسول خدا(ص) است.(6)
*سیره پیامبر(ص) در قرآن
در مورد سیره پیامبر در قرآن بحث گسترده‌ای است، ولی به طور اختصار به بعضی از آن‌ها اشاره می‌کنیم.
-دلسوزی نسبت به امت
پیامبر اسلام(ص) آن قدر به مردم دلسوز بود و در صدد هدایت آن‌ها بود که قرآن آن را این گونه بیان می‌فرماید: «فَلَعَلَّکَ باخِعٌ نَفْسَکَ عَلى آثارِهِمْ إِنْ لَمْ یُؤْمِنُوا بِهذَا الْحَدِیثِ أَسَفاً»، (7)شاید جان خود را به دنبال آنان، آن گاه که به رسالت تو ایمان نیاوردند از دست بدهی.
این نشان از سعی و تلاش پیامبر(ص) اسلام در هدایت امت دارد تا جایی که خود را در پرتگاه هلاکت و نابودی قرار می‌دهد تا مردم را هدایت کند.
خداوند در جایی دیگر می‌فرماید: «وَلا تَحْزَنْ عَلَیْهِمْ وَلا تَکُنْ فِی ضَیْقٍ مِمَّا یَمْکُرُونَ»،(8) بر گستاخی کافران غم مخور، از مکر و حیله آنان بر خود فشار مده.
-تطهیر امت اسلامی
یکی از کارهای پیامبر(ص) این است که مطهر امت اسلامی است، چون خود پیامبر(ص) پاک و مطهر است، لذا امت خویش را پاک می‌کند: «خُذْ مِنْ أَمْوالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ وَتُزَکِّیهِمْ بِها وَصَلِّ عَلَیْهِمْ إِنَّ صَلاتَکَ سَکَنٌ لَهُمْ»(9)، از اموال آن‌ها صدقه‌ای بگیر تا به وسیله آن پاک و پاکیزه‌شان سازی برایشان دعا کن زیرا دعای تو برای آنان آرامش است.
زکات در این آیه به عنوان نمونه است بلکه تمام دستورات اسلامی پاک کننده است و کسی که دستورات اسلام را انجام بدهد به طهارت می‌رسد، در آیه فوق به پیامبر خطاب می‌کند و این جمله «تُطَهِّرُهُمْ وَ تُزَکِّیهِمْ» وصف صدقه نیست، زیرا ضمیر «ها» به صدقه بر می‌گردد، پس ضمیر «هم» در تطهیرهم و تزکیهم به صدقه بر نمی‌گردد، با این توصیف معنای آیه این می‌شود که ای پیامبر(ص)!با گرفتن صدقه از اموال مردم، خود مردم را تطهیر و تزکیه می‌کنی.(10)
-رأفت و رحمت پیامبر نسبت به امت
رحمت و رأفت از صفات خداوند است، رسول خدا(ص) مظهر این صفات الهی است وقتی که پیامبر از مردم زکات می‌گیرد، خداوند به پیامبر(ص) می‌فرماید: «وَصَلِّ عَلَیْهِمْ إِنَّ صَلاتَکَ سَکَنٌ لَهُمْ»، (11)ای پیامبر(ص) برای آن‌ها دعا کن، زیرا تو برای آن‌ها آرامشی.
به همین جهت خود پیامبر(ص) می‌فرماید: «حیوتی خیرة لکم ولی نی خیر لکم»، (12) زندگی من برای شما خیر است مرگ من هم برای شما خیر است.
-صبر و پایداری
خداوند مسئولیت سنگینی بر عهده پیامبر(ص) قرار داد و فرمود: «إِنَّا سَنُلْقِی عَلَیْکَ قَوْلاً ثَقِیلاً»،(13) ما گفتار سنگینی را به تو وحی می‌کنیم، این گفتار سنگین همان رسالت جهانی اوست، انجام این رسالت جز با پایداری و صبر ممکن نیست، لذا خداوند در آیات متعددی پیامبر را دعوت به صبر می‌کند: «وَ لِرَبِّکَ فَاصْبِرْ»،(14) برای خدا در طریق ابلاغ رسالت بردبار باش.
«فَاسْتَقِمْ کَما أُمِرْتَ وَ مَنْ تابَ مَعَکَ»،(15) بنابراین همان گونه که فرمان یافته‌ای استقامت کن، همچنین کسانی که با تو به سوی خدا آمده‌اند، پس از این استفاده می‌شود این سیره پیامبر که همان صبر و استقامت است، وظیفه پیامبر(ص) به تنهایی نیست، بلکه تمام کسانی که از شرک به سوی ایمان باز گشته‌اند باید استقامت کنند.
-خلق عظیم
«وَإِنَّکَ لَعَلى خُلُقٍ عَظِیمٍ»،(16) تو بر خلقی بزرگ هستی، یکی از ویژگی‌های برجسته پیامبر(ص) در قرآن به عنوان خلق عظیم است، «فَبِما رَحْمَةٍ مِنَ اللهِ لِنْتَ لَهُمْ وَ لَوْ کُنْتَ فَظًّا غَلِیظَ الْقَلْبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِکَ»،(17) در پرتو رحمت الهی در برابر تندی آن‌ها نرم شدی و اگر خشن و سنگدل بودی از اطراف تو پراکنده می‌شدند.
قرآن در جایی دیگر رمز نفوذ در مردم و قیام به وظایف رهبری را این گونه بیان می‌فرماید: «وَلا تَسْتَوِی الْحَسَنَةُ وَلاَ السَّیِّئَةُ ادْفَعْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ فَإِذَا الَّذِی بَیْنَکَ وَبَیْنَهُ عَداوَةٌ کَأَنَّهُ وَلِیٌّ حَمِیمٌ»،(18) هرگز بدی و نیکی یکسان نیست، بدی را با نیکی دفع کن تا دشمنان سرسخت مانند دوستان گرم و صمیمی شوند.
-گذشت و عفو
یکی از خصایص رسول خدا(ص) گذشت و عفو بود، هر چه انسانیت انسان قوی‌تر شود، گذشت او بیشتر خواهد شد و چون پیامبر(ص) رحمة للعالمین است و از طرفی هم خدا می‌دانست که پیامبر(ص) اهل چنین خصلتی است، لذا او را امر به عفو و گذشت کرد و فرمود: «فاعف عنهم»، پس از آن‌ها در گذر، پیامبر(ص) آن قدر اهل گذشت بود که حتی از وحشی که قاتل عمویش حمزه بود گذشت کرد، زیرا وقتی که وحشی مسلمان شد، پیامبر(ص) از او سؤال کرد: تو وحشی هستی؟ گفت: بله، فرمود: عمویم حمزه را چگونه کشتی؟ او جریان را برای پیامبر(ص) گفت، پیامبر(ص) گریه کرد و او را بخشید.
-مشورت کردن
مشورت کردن با مردم یک نوع احترام به رأی آن‌ها است، اگر شخصی با کسی مشورت کند، در حقیقت با این کارش به او می‌فهماند که تو دارای معرفت و عقل و درایت هستی که من با تو مشورت می‌کنم و اگر انسانی همچون پیامبر(ص) چنین کاری را انجام دهد، باعث افتخار آن طرف می‌شود، لذا خداوند به پیامبر(ص) می‌فرماید: با مردم مشورت کن، «وَشاوِرْهُمْ فِی الْأَمْرِ»، به این گونه بود که پیامبر(ص) در جنگ بدر با اصحابش مشورت کرد.
-عبادت
وقتی که آیه «یا أَیُّهَا الْمُزَّمِّلُ قُمِ اللَّیْلَ إِلاَّ قَلِیلاً»، ای جامه به خود پیچیده، شب را جز کمی به پا خیز، بر پیامبر(ص) نازل تمام شب را به عبادت می‌پرداخت تا این که پاهایش متورم شد، لذا خداوند فرمود: «مَا أَنزَلْنَا عَلَیْکَ الْقُرْآنَ لِتَشْقَى»؛ ما قرآن را بر تو نازل نکردیم که به زحمت افتی و همچنین خداوند به پیامبرش فرمود: «فَاقْرَؤُوا مَا تَیَسَّرَ مِنَ الْقُرْآنِ»، آنچه که برای شما میسر است، قرآن بخوانید، معلوم می‌شود که خداوند به پیامبر(ص) دستور می‌دهد که به خودش آسان بگیرد.
با اینکه نماز شب که برای دیگران مستحب است، اما بر پیامبر واجب است، «وَمِنَ اللَّیْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نَافِلَةً لَّکَ»، مقداری از شب را برخیز و نماز بخوان که آن خاص تو است.
*پی‌نوشت‌ها:
1- سوره نساء، آیه 218.
2-سوره نجم، آیه 2 و 3.
3-سوره انعام، آیه 50.
4-سوره احزاب، آیه 21.
5-سوره حشر، آیه 7.
6-تفسیر نمونه، ناصر مکارم شیرازی، (قم، دارالکتب الاسلامیه، چاپ 12، 1374)، جلد 23، صفحه 507.
7-سوره کهف، آیه 6.
8-سوره نمل، آیه 70.
9-سوره توبه، آیه 103.
10- تفسیر المیزان، محمد حسین طباطبائی، (بیروت، موسسه الاعلمی للمطبوعات، چاپ 2، 1391 هـ)، جلد 9، صفحه 377.
11- سوره توبه، آیه 103.
12-ناسخ التواریخ (زندگانی پیامبر)، محمد تقی سپهر، (تهران، انتشارات اساطیر، چ 1، 1381)، جلد 4، صفحه 1813.
13-سوره مزمل، آیه 5
14-سوره مدثر، آیه 7.
15-سوره هود، آیه 112
16-سوره قلم، آیه 40.
17-سوره آل‌عمران، آیه 159.
18-سوره فصلت، آیه 34 ـ35
*منبع: فارس

لعن بر عمربن سعدبن ابی وقاص

او هم مانند همه‌ کسانی که دستشان به خون امام حسین(ع) آلوده شده بود، خاندانی بدطینت داشت. پدر او سعدبن ابی وقاص نام داشت که؛ در مسجد کوفه از امیرالمؤمنینع) در مورد تعداد موهای سر و ریش خود پرسید و امیرالمؤمنین(ع) این چنین جواب او را دادند:

 

 
          «خلیل من، رسول خدا(ص) از این سوال تو مرا خبر داده بود!  فرموده بودند که؛ تو این سؤال را از من، ‌در چنین وقتی خواهیپرسید و خبر داده بودند که به هر موی سر تو ملکی موکل است که تو را لعنت می‌کند و به هر موی ریش نحس تو شیطانی هست که تو را از راه راست رستگاری به راه صلابت و گمراهی می‌کشد و در خانه تو کودکی هست، فرزند دختر جناب رسول خدا(ص) را خواهد کشت و علامت راستی و حقیقت آنچه که در حق تو گفتم آن است که کشتن فرزند دختر جناب رسول خدا(ص) (توسط پسر تو) راست و صدق باشد.(1)


***

            در لغت‌نامه‌ی دهخدا این چنین در مورد عمر بن سعد نوشته شده است:

            «عمربن سعدبن ابی وقاص مدنی فرمانده سپاه عراق در جنگ امام حسینع) بود. پدرس، سعدبن ابی وقاص، فاتح اولیه ایران و از مردان سرشناس دوره‌ی عمربن خطاب و عثمان بود که در شورای شش نفره نیز حضور داشت. عمر سعد در جلب عبیدالله بن زیاد(علیه لعنته) برای جنگ با دیلمیان رهسپار شمال ایران شده بود؛ ولی وقتی ابن زیاد خبر حرکت امام حسینع) از مکه به کوفه را شنید، او را فرا خواند و دستور داد که به جنگ با کاروان امامع) بپردازد. عمرسعد ابتدا از قبول این امر خودداری کرد؛ ولی پس از وعده‌های ابن زیاد مبنی بر اعطای حکومت ری، آن را پذیرفت و همراه با چهار هزار سپاه حرکت کرد. قبل از آغاز جنگ، امام حسین(ع) چند بار با او صحبت کرد. او را از عواقب این کار بر حذر داشت و فرمودند؛ که هیچ‌گاه به آرزویش برای حکومت ری نخواهد رسید؛ اما عمربن سعد نتوانست بر نفس خود چیره شود و جنگ را آغاز کرد. بعد از واقعه‌ی عاشورا؛ وقتی عمربن سعد، حکومت ری را مطالبه کرد، ابن زیاد درخواستش را رد کرد و او سرشکسته از مجلس بیرون آمد. در سال 66 هـ . ق؛ مختار ثقفی قیام کرد و به تعقیب قاتلان امام حسینع) پرداخت. مختار سرانجام عمربن سعد را نیز یافت و به همراه پسرش به قتل رسانید.»

          سعدبن ابی وقاص با پدر عمر سعد یکی از صحابه پیامبر اکرم(ص) و از فرماندهان لشکر رسول‌الله(ص) بود. موقعیت اجتماعی سعد به حدی بود که خود را شایسته خلافت مسلمانان می‌دانست. خلیفه دوم او را به عنوان یکی از اصحاب شش نفره شورای تعیین خلیفه معرفی نمود.

            عمر، پسر سعدبن ابی وقاص بود. مخالفان اهل بیت(علیهم السلام)، با توجه به موقعیت سعد در میان مسلمانان، سعی کردند تا از عمربن سعد که هنوز به سن تکامل نرسیده بود، سوء استفاده کنند. پس از قتل عثمان، عمر بن سعد سعی داشت تا زمینه خلافت را برای پدرش مهیا کند،
 
سخنان امام حسین(ع) به عمربن سعد:
            ابن سعد به طمع فرمانروایی منطقه ری، پذیرفت که فرمانده لشکر عبیدالله بن زیاد در جنگ با امام حسین(ع) باشد در روز هشتم محرم امام حسین(ع) پیغامی برای عمربن سعد فرستادند و از او خواستند تا با هم گفتگویی کنند. امام(ع) در آن مجلس به عمربن سعد گفتند: ای پسر سعد! آیا با من به جنگ می پردازی  و از خدایی که بازگشت همه به سوی اوست، هراسی نداری؟ من فرزند کسی هستم که تو بهتر می‌دانی! آیا تو این گروه را رها نمی‌کنی تا با ما باشی؟ عمرسعد جواب داد می‌ترسم خانه‌ام را خراب کنند و املاکم را از من بگیرند امام به او گفتند: من خانه تو را خواهم ساخت و بهتر از آنچه داشتی به تو خواهم داد عمر بهانه‌های دیگری آورد امام حسین(ع) که مشاهده کردند عمر از تصمیم خود برنخواهد گشت، از جای برخاسته و فرمودند: "ای پسرسعد! خداوند جان تو را به زودی در بسترت بگیرد و تو را در قیامت نیامرزد. به خدا سوگند می‌دانم که از گندم عراق جز به مقدار اندکی نخوری! ای عمر می‌پنداری عبیدالله ولایت ری و گرگان را به تو خواهد سپرد؟ پس بدان که هرگونه به آرزوی خود نخواهی رسید.

            ای پسر سعد! هر چه می‌توانی انجام بده ولی بدان که پس از من روی شادی در دنیا و آخرت نخواهی دید. صحبت‌های امام حسین(ع) در عمرسعد اثر نکرد و او در لشکر عبیدالله باقی ماند. "
 
 
            پس از گذشت چند سال از واقعه عاشورا، مختار(ره) به خونخواهی از امام حسین(ع) و فرزندان و یاران(ع) ایشان قیام کرد سربازان مختار به خانه عمرسعد ریخته و عمر و پسرش را در خانه خودشان کشتند.
اقدامات عمربن سعد در روز عاشورا:
            1 – وی از فرماندهان لشگر چند هزار  نفری یزید(لعنته الله علیه) بود.
            2 – آن معلون در روز عاشورا دستور داد تا سوارانش آب را بر روی امام(ع) و یارانش ببندند.
            3 – به دستور عمربن سعد، در چندین نوبت سیدالشهداء(ع) و یارانشان سنگباران شدند.
            4 – به دستور عمربن سعد، ده تن از لشکریانش(لعنته الله علیها)، بر پیکر مبارک و نازنین امام حسین(ع) اسب تاختند.(3)
 

پی‌نوشت:            1 – مجلسی، محمدباقربن محمدتقی: محسن الابرار (مقتل علامه مجلسی)، ترجمه آیت‌الله هشترودی تبریزی، بازنویسی و تحقیق رنجبران تهرانی، علی‌اکبر؛ انتشارات آرام دل، چاپ اول، 1389، ص 288.
2- http://www.tebyan-zn.ir/up/rohisamadi/66791/%D8%B9%D9%85%D8%B1_%D8%A8%D9%86_%D8%B3%D8%B9%D8%AF_%D8%A7%D8%A8%D9%8A_%D9%88%D9%82%D8%A7%D8%B5/default.html