درانتظارمنجی

درانتظارباران نیست آنکه بذری نکاشته

درانتظارمنجی

درانتظارباران نیست آنکه بذری نکاشته

لعن بر مروان حکم

پدرش، ابی العاص بن امیه، از استهزاء کنندگان پیامبر بزرگ اسلام (صلی الهه علیه و آله وسلم) بود. حکم بن ابى العاص کسى بود که هنگام اقامه نماز، پشت سر رسول خدا (صلی الله علیه و آله وسلم) مى ایستاد و با اشاره چشم و ابرو و دست، آن حضرت را مسخره مى کرد.



"مروان" که کنیه اش "ابو عبدالملک" بود از زنی از حکم به نام آمنه بنت علقمه کنانیه به دنیا آمد و همانند عثمان از تیره ابوالعاص قبیله بنی امیه و عمو زاده ی وی بود. منابع عموما تاریخ تولد مروان را ۲ یا ۴ هجری (۶-۶۲۳ میلادی) می دانند. اما قاعدتا باید قبل از هجرت دنیا آمده باشد. او در شهر «طائف» بزرگ شد و سال ها با خانواده خود زندگی کرد. مروان قامتی دراز و خلقی آشفته داشت بطوری که او را "خیط باطل" یعنی دراز قد منحرف، لقب داده بودند.

او و پدرش به زبان رسول خدا(ص)،  مورد لعنت قرار گرفته اند و به حکم و دستور ایشان،  از مدینه تبعید شدند و حق ورود به مدینه را نداشتند . رسول خدا (ص) در باره حکم فرمودند:" بزودى این مرد با کتاب خدا و سنت پیامبرش مخالفت خواهد کرد و از نسل او فتنه جویانى پدید خواهند آمد که دود فتنه آنان به آسمان مى رسد!" بعضى از اصحاب عرض کردند: او کوچکتر و حقیرتر از آن است که بتواند از این کارها بکند! و رسول خدا (ص) پاسخ دادند: "بله، مى کند و بعضى از شما نیز در آن روز پیرو او خواهید بود!"(1)

عثمان برای رفع تبعید مروان،  چند مرتبه نزد رسول خدا(ص) از آنان شفاعت کرد ولی مورد قبول حضرت واقع نشد. در زمان خلافت ابوبکر، عثمان به شفاعت آنان پرداخت ولی ابوبکر گفت: "من تبعیدی و رانده شده خدا را به مدینه راه نمی دهم." زمان خلافت عمربن خطاب،  باز هم عثمان اقدام کرد ولی عمر نیز همان جواب ابوبکر را داد تا اینکه عثمان خود،  به خلافت رسید و وسیله بازگشت مروان و پدرش را به مدینه فراهم کرد و از خاصان و مشاوران او و داماد او شد.

چهره مروان در حکومت عثمانی و بعد از آن
اقدام مروان حکم در نوشتن نامه به حاکم مصر با سوء تدبیرش، منجر به قتل عثمان شد و بعد از عثمان،  با روی کار آمدن امام علی  (علیه السلام)،  با آنکه با حضرت بیعت کرد ولی در شمار ناکثین در آمد و در جنگ جمل همراه طلحه و زبیر و عایشه، رهسپار بصره شد و در جنگ شرکت کرد و بعد از مغلوب شدن،  دستگیر شد. امام علی (علیه السلام)، با شفاعت امام حسن مجتبی (علیه السلام)، او را عفو و آزاد کرد ولی بیعت او را نپذیرفت و فرمودند:

مگر بعد از کشته شدن عثمان با من بیعت نکرد؟ مرا به بیعت او نیازى نیست . "دست او در بی وفایى مانند دست یهودى است. اگر دست بیعت به من دهد، حیله و مکر کند و در نهان بیعت خود را بشکند. بدانید که او در آینده به امارت خواهد رسید، ولى مدت امارتش به همان کوتاهى است که سگى با زبان، بینى خود را بلیسد. او پدر چهار فرمانرواست . به زودی که امت اسلامى از او و فرزندانش روزى خونین را بینند " (2) مروان سپس به شام، نزد معاویه رفت. وی در جنگ صفین در کنار معاویه جنگید. و  از طرف معاویه مدتی حاکم بحرین شد.

برخی اقدامات عثمان در باره مروان
1. او را دوباره به شهر مدینه باز گرداند. و به آنها لباسهای بسیار گرانبها  و جای و مکان برای زندگی داد.
2. از غنائم بدست آمده از فتح سرزمین های آفریقا، همه 500 هزار دینار جمع شده را به مروان بخشید.
3. صد هزار دینار( درهم) از بیت المال مدینه را بخاطر صله رحم به مروان هدیه داد.
4. او به خاطر دانش بالایش از قرآن به عنوان مشاور عثمان منسوب گردید و بدون شک باید جزو کسانی باشد که از طرف عثمان مامور به بازنویسی قرآن شدند.

کارنامه سیاه مروان
سال 42 هجری قمری، در دوران حکومت معاویه، برای مدتی  حاکم مدینه بود. در آن مدت در بسیاری از آشوب و فتنه های مدینه و شامات، شرکت داشت. او  وقتی که نامه یزید بن معاویه(لعنة الله علیه) در اعلام مرگ پدرش و گرفتن بیعت از مخالفان به او رسید، از حاکم مدینه خواست تا از حسین بن علی (علیه السلام) بیعت بگیرد و در صورت خودداری از بیعت، او را بکشد. مردم مدینه "مروان حکم" را به خاطر «واقعه حره" در زمان یزید از شهر مدینه بیرون کردند و علی رغم تعهدی که کرده بود و قسمی که خورده بود (که به سپاه شام باز نگردد) همراه آنان در جنگ «حره» شرکت کرد. پس از آن توسط "عبدالله بن زبیر" به شام تبعید و در شام ساکن شد. بعد از یزید در جریان کناره گیری معاویه پسر یزید با حمایت طایفه «کلبی ها» بر ضحاک بن قیس، غلبه کرد و سال 64 هـ ق، بعد از کناره گیری معاویة بن یزید از خلافت، مروان که آن زمان شیخ بنی امیه شناخته می شد، ادعای خلافت کرد و به خلافت رسید و مردم هم با او بیعت کردند. (3) به نوشته برخی از تاریخنگاران، از جمله "مسعودی" او اولین کسی بود که به زور خلافت را به دست آورد بدون اینکه رضایت جمعی مردم در کار باشد.

برخی از اقدامات ناشایست مروان در زمان خلافت
1. در طی حکومت خود در مدینه بدترین ناسزاها را بر سر منبر به علی بن ابیطالب(علیه السلام) می داد و می گفت: کار بنی امیه و پایه های حکومت ما جز با سب( دشنام) علی (علیه السلام )و لعن و کوبیدن او، محکم و استوار نشود. در صورتیکه او از کسانی بود که می گفت: دفاعی که علی (علیه السلام) از عثمان کرد هیچ کس دیگر نکرد.

2. مروان در زمان خلافتش سرزمین «فدک» را که معاویه به طور غصب، یک سوم آن را به او داده بود، همه سهام آن را جزء اموال خودش قرار داد.(4)
3. او قاتل "طلحه" (از سر کردگان جنگ جمل) است. وقتی طلحة بن عبیدالله، در جنگ جمل، سپاهیانش را در معرض هلاکت دید، فرار کرد و در همان موقع، مروان چشمش به او افتاد و یادش آمد که وی، عامل موثر در قتل عثمان بوده، لذا با پرتاب تیری، او را از پا درآورد.

مرگ مروان
باید در اینجا متذکر شویم که دوران خلافت مروان بسیار کم بوده است. او قبل از مرگ خود، توانست قبایل کلبی و بنی امیه را راضی کند که خالد بن یزید نمی تواند در مقابل ابن زبیر ایستادگی کند. در نتیجه پسران خودش یعنی عبدالملک و عبدالعزیز را ولیعهد کرد و بعد از او عبدالملک به خلافت نشست.
مروان بن حکم در رمضان سال 65 هجری(685 میلادی) در دمشق به دست زنش کشته شد. در کتب مختلف نوشته اند که یا زنش او را مسموم کرده و یا اینکه او را با بالشی از شدت کینه و خشم خفه کرده است.

پی نوشت
1. به نقل از سایت تبیان
2. نهج البلاغه کلام 72.
3. طبری، تاریخ الرسل و الموک، ج 5، ص 539
( برای اطلاعات بیشتر می توانید صفحات 531 تا 534 این کتاب را هم مطالعه بفرمایید)
4.  آیت الله شیخ جعفر سبحانی. فروغ ولایت، ص 201

سفارش امام رضا (علیه السلام) به احمد بن محمد چه بود؟

احمدبن محمد نقل کرده است که برای انجام کاری به نزد آن حضرت رفتم ... تا اینکه شب شد. از آن حضرت پرسیدم بروم؟ حضرت فرمود ...

 

به گزارش  موعود به نقل از دانشجو، راحیل طهوری، شیطان لحظه‌ای از ما انسان‌ها غفلت نمی‌کند، بخصوص ما شیعیان که منوّر به نور ولایت هستیم، در هیچ کار خیر و یا کوچک‌ترین عبادتی از وسوسه‌های شیطانی در امان نیستیم.

یک مثال ملموس و عینی برای همه ما ایرانیان، زیارت امام رضا (علیه السلام) است. بعد از مدت‌ها توسل، درخواستمان از حضرت برای زیارت ایشان اجابت می‌شود و به مشهد مقدس مشرف می‌شویم، اما به محض ورود به صحن و سرای حضرتش و در حین عبادات و توسل، شیطان یک لحظه ما را رها نمی‌کند و دائما این را به ما گوشزد می‌‎کند که تو تنها کسی هستی که در این برهه زمانی توفیق زیارت پیدا کرده‌ای! آیا توفیق زیارت حضرتش نصیب هرکسی می‌شود!

در نتیجه ما سرمست از این توفیق، به عجب و غروری دچار می شویم که دیگر زیارت حضرت را فراموش می‌کنیم. وسوسه‌های شیطان نه تنها به زیارت امام رضا(علیه السلام) بلکه به زیارت تمامی ائمه سرایت پیدا می کند و ما را لحظه ای رها نمی‌کند.

مروری بر سفارش امام رضا (علیه السلام) به احمد بن محمد قطعا برای ما راهگشاست و می‌تواند ما را از گرفتاری به عجب و غرور به خاطر توفیق زیارت ائمه (علیه السلام)، رهایی بخشد.

احمد بن محمد

احمد بن محمد معروف به ابن ابى نصر بزنطى از اهالی کوفه و فرد مورد اعتماد و وثوقی بوده است. وی امام رضا (علیه السلام) را ملاقات کرده و نزد امام موقعیت بزرگى داشته و از ایشان کتابى روایت کرده است. از کتاب‌های او می‌توان کتاب «جامع» و کتاب «نوادر» را نام برد.

آیا کسى مانند من هست در خانه ولىّ‏خدا و در رختخوابش بخوابد؟

شیخ در کتاب الغیبة گفته است: او واقفى بوده و بعدها برگشته است، چون معجزاتى به دست امام رضا (علیه السلام) که دال بر صحّت امامت او بود، ظاهر شد، اقرار به امامت او و امامت فرزندش بعد از او کرد، اما آنچه که در این میان مد نظر ماست سفارش امام رضا (علیه السلام) به احمد بن محمد است. خود او این گونه بیان می‌کند که: برای انجام کاری به نزد آن حضرت رفتم. نزد امام ماندم ... تا اینکه شب شد. از آن حضرت پرسیدم، بروم؟

حضرت فرمود: نرو، شب شده است. پس  نزد ایشان ماندم، پس حضرت (علیه السلام) به کنیزش فرمود: برو و رختخواب و بالش مرا بیاور و براى احمد در آن اتاق پهن کن.

مبادا عیادت مرا براى قومت فخرى به حساب آورى!

احمد گفت: وقتى من وارد اتاق شدم نزد خودم گفتم: آیا کسى مانند من هست در خانه ولىّ‏خدا و در رختخوابش بخوابد؟

پس حضرت مرا صدا زد که اى احمد، امیر المؤمنین صعصعة ابن صوحان را عیادت کرد و به او گفت: اى صعصعه، مبادا عیادت مرا براى قومت فخرى به حساب آورى. و براى خدا تواضع کن، او تو را بزرگ مى‏کند.

امیر المومنین  علی (علیه السلام) می‌فرمایند: «جماع الشر فى الاغترار بالمهل و الاتکال على العمل»؛ مجموعه بدی ها در فریفته شدن به مهلت ها و تکیه کردن به عمل است.

نکته مهم و قابل تأمل این است که با وجود این که زیارت ائمه بسیار ارزشمند است، اما دستیابی به توفیق زیارت ائمه نباید زمینه عجب و غرور را در ما فراهم آورد.

برای مثال زیارت و استقبال از زائر امام حسین () بسیار توصیه شده است. در واقع زائر امام حسین (علیه السلام) آنچنان دارای جایگاه رفیعی است که ائمه (علیهم السلام) به پیشواز رفتن و استقبال از زائران حسینی را به کسانی که توفیق حضور در کربلا پیدا نکرده اند، سفارش می‌کنند، اما چنین توفیقی هم نباید زمینه عجب و غرور را در ما فراهم کند.

می‌دانی پشتِ پرده عالم چه خبر است؟

در محضر بزرگان فرصتی است برای آموختن نکاتی که در هیچ کتابی یافت نمی‌شود و در واقع راه میان‌بری است به سوی خوبی‌ها و درستی‌ها که تقدیم به همه کاربران عزیز می‌گردد
شهید محراب حضرت آیت ا... دستغیب می فرمایند:
«جمله مشهوری است منسوب به آقا امیرالمومنین علی (ع) که حضرت می فرمایند: الناس نیام اذا ماتوا انتبهوا (یعنی مردم در خوابند؛ وقتی مردند بیدار می‌شوند) خوابند یعنی نمی فهمند، گیجند، همه‌اش سرشان در اوضاع زندگی دنیاست، هیچ خبری ندارند پشت پرده چه خبر است. واقع امر چیست؟ تو مسافری، وطنت جای دیگر است. تو را برای عالم دیگر خلق کرده اند. گفتار و رفتار تو کنترل می شود. تمامش حساب دارد، هر که می‌خواهی باش...»
برگرفته از کتاب «باران فیض»- صفحه ۳۷

وقتی یک ارمنی پرچم عاشورا را بالا می‌برد

عاشورا برای من، مفهوم حرکت دارد. در هر نقطه‌ای که باشی، ایستادن جایز نیست. باید برخاست و برای احیای حق، قدم برداشت... می‌دانستم که همان‌طور که عیسی مسیح در کتاب مقدس فرموده است، تنها نخواهم بود.

 نهادهای زیادی در زمینه دفاع مقدس می‌نویسند و کتاب چاپ می‌کنند اما اینکه تا چه حد عظمت این موضوع حفظ و حراست می‌شود، جای سوال دارد. جنگ آثار زیادی در ایران داشت و بسیاری از مناسبت‌ها را دستخوش تغییر کرد و افراد و ناشران زیادی هم به این موضوع پرداختند. خاطرات و زندگینامه‌ها زیادی هم نوشته شد که برخی از آنها ارزش‌ بارها خواندن را دارند.

 بار دیگر نگاهی هرچند کوتاه به کتاب «چه کسی قشقره‌ها را می‌کشد؟» به قلم حجت شاه‌محمدی می‌کنیم که خاطرات سورن هاکوپیان را روایت می‌کند. کتابی که گوشه‌هایی از آن را چندین بار برای خواندن مخاطبان در این صفحه‌ها قرار دادیم و البته ناگفته نماند که خواندن کتاب نه تنها برای یک‌بار و برای چندین بار ارزش والایی دارد. این کتاب داستان زندگی یک ارمنی نیست، داستان یک فرد نیست، داستان یک گروه هم نیست، بلکه داستان بسیاری از شهدا و جانبازان است. شهدایی که در مظلومیت جنگیدند و در مظلومیت به دیدار حق شتافتند.

شاید تکرار مکررات باشد که بگوییم نیروهای بعثی جان، آیین و دین نیروهای ما را مورد هجمه قرار دادند و از هیچ کاری کم نگذاشته‌اند تا صدای آنها را خفه کنند اما نتوانستند، اما تکرار می کنیم این موضوع را به روایت سورن هاکوپیان تا نشان دهیم که نیروهای عراقی چگونه از نیروهای ما در سوله‌ای تنگ و تاریک که هیچگونه امکاناتی نداشت می‌ترسیدند و چگونه به استقبال محرم رفتند...

بخش‌هایی از کتاب را بخوانید:

* این واکسن مخصوص مسلمانان است

«آخرین نفر که از در سوله بیرون رفت، جلو آمدم تا پزشک‌یار سوزن را زیر پوستم فرو کند. استوار نعره‌ای کشید و مترجم تازه وارد، حرفش را تکرار کرد: «تو نمی‌خواد واکسن بزنی.»

با تعجب استوار را نگاه کردم. سربازی که به تازگی جای عباس آمده بود، خشن حرفش را دوباره تکرار کرد. شایع بود عباس راهی بیمارستان شده است. وقتی از خودشان علت را می‌پرسیدیم، با چشم غره جواب می‌دادند. بعد برای تحکم بیش‌تر، چوب و باتوم را بالا می‌آوردند. البته روزهای آخر کمی فرق کرده بود و روی بدن‌ها نمی‌شست.

مترجم که دوباره حرف استوار را تکرار کرد، کمی خنده چاشنی صورتم کردم و پرسیدم:

ـ واسه چی من نباید واکسن بزنم؟

ـ به تو ربطی نداره. این واکسن، مخصوص مسلموناست.

باید حرفشان را گوش می‌کردم، شاید برای من برنامه دیگری داشتند. از در سوله که بیرون آمدم، با دل‌شوره سراغ حاجی رفتم. از رضا خواست علت را جویا شود. مثل اینکه حرف‌های من و استوار را شنیده بود.

«استوار می‌گه واکسن فقط واسه مسلموناست.»

همه نگاهم کردند و خندیدند. هیچی نشده، پچ‌پچ افتاد عراقی‌ها واکسنی کشف کرده‌اند که مخصوص ایرانی‌های مسلمان است و اگر به کس دیگری تزریق شود، مشکل‌ساز خواهد بود. گرچه این حرف بین دوستان به مسخره تکرار می‌شد، اما باعث می‌شد دل شوره من کم شود.

آفتاب که غروب کرد، دارو و اثرش را کم‌کم نشان داد. می‌دانستیم اتفاقی خواهد افتاد. اما از نحوه خیزش حادثه اطلاع نداشتیم. اردوگاه در سکوت کامل به سر می‌برد و کسی نبود بپرسیم بعد از تزریق واکسن، چه باید کرد.

ساعتی از شب نگذاشته، ابتدا تعدادی که ضعیف‌تر بودند، از فشار درد و داغی تب، به طور غریبی توی خودشان پیچیدند.

کسانی که هنوز هوشیار بودند، آستین‌ها را بالا زده و به کمک‌شان رفتند. اما آنها هم کم‌کم رمق از دست دادند و کنار بقیه، روی زمین افتادند.

شب از نیمه گذشته بود که با صدای درهم و ناله‌های یک نواختی بیدار شدم. میان تاریکی سوله، دنبال کسی بودم تا همراه او، به کمک دوستان بروم، اما کسی رمق ایستادن نداشت و هنوز دستی را نگرفته، دیگری صدایم می‌کردم. چند بار تصمیم گرفتم به سوی در بروم و نگهبان را صدا کنم، اما به یاد حرف استوار می‌افتادم که تکرار می‌کردم:«تب و لرز می‌کنید. نگران نباشید»

به سختی توانستم حاجی را پیدا کنم. وضع بهتری نداشت تا بتواند راهنمایی‌ام کند. حتی نتوانست بنشیند. تنها بودم و راه‌حلی هم به نظرم نمی‌رسید. تمام آبی را که داخل سوله بود، روی صورت‌ها پاشیدم تا شاید رنج دوستان را کم کنم. اما یک نفره، تلاش‌هایم به نتیجه نمی‌رسید.

کم‌کم طاقتم طاق شد و به سوی در رفتم. مشت‌های گره کرده‌ام را روی در کوفتم و آب طلب کردم. نگهبان پشت در می‌خندید و با حرف‌هایی که نمی‌فهمیدم چه می‌گوید، آزارم می‌داد. این میان، تنها صدای ناله‌گونه حاجی بود که تسلای درد و تنهایی‌ام می‌شد.

 

* آن شب خدا را همیشه به خودم نزدیک‌تر می‌‌دیدم

تا طلوع آفتاب، وقت زیادی باقی‌مانده بود. همه از فرط درد، میان یکدیگر می‌لولیدند. جمع می‌شدند و باز می‌شدند. دستی را می‌خواستند تا بدن‌های کوفته‌شان را کش بدهد و آبی که حلقوم‌های خشک و آتش گرفته را تر کند. در آن شرایط سخت، کاری جز دعا کردن و کمک خواستن از خدا و مسیح مصلوب از دستم بر نمی‌آمد.

شاید آن شب، یکی از شب‌هایی بود که خدا را از همیشه به خود نزدیک‌‌تر می‌دیدم.

حس نزدیکی‌ام به خدا جوری بود که دنیا و تمام چیزهایی را که به آنها دل‌بستگی داشتم، از یاد بردم. آنقدر از خودم جدا شده بودم که دیگر صدایی نمی‌شنیدم. وقتی به خود آمدم که خورشید نیمه آسمان بود.

مسلمان نبودم تا درک عاشورایی داشته باشم، اما درک انقلاب بهمن ماه و حضور در تظاهرات خرمشهر، ذهنم را به اصفهان و محله حسین‌آباد و دسته‌های عزادار آن حوالی کشاند. روزهای محرم، به خصوص تاسوعا و عاشورا، مردم با پرچم‌ها و علائم مختلف، خیابان را پر می‌کردند. می‌دانستم در آن لحظه، در ایران غوغایی برپاست و ذهنم به دنبال روز واقعه، منتظر بود تا قافله کربلا راه بیفتد.

به امید دیدن کسی که ایستاده باشد، میان سوله قد راست کردم.یأس سردی وجودم را پر ساخته بود. بدن‌های تب‌دار، قوس برداشته و چون کرم درون خود می‌پیچیدند. هنوز هم سکوت با ناله‌ها شکسته می‌شد. به سوی حاجی رفتم تا شاید با صدایش، روحی به آن جماعت مرده بدهد. اما رنگ پریده و نزار، چشمان بی‌رمقش را نیمه باز به سقف دوخته بود. چیزی زیر لب زمزمه می‌کرد که برایم مفهومی نداشت.

 * مفهوم عاشورا برای یک ارمنی یعنی حرکت

 به یاد چند روز گذشته افتادم و دلم سوخت. چه با شور و شوق سهمیه خرما و نان خود را به رضا دادم تا در کنار دیگران، شریک غم آن‌ها باشم. انتظار داشتم ظهر روز عاشورا، از آنچه دیگران داده‌اند سهمی به نیت آزادی بگیرم. اما چه سرد انباشته‌های‌مان گوشه سوله، روی زمین افتاده بود. نمی‌توانستم زمان را به حال خود واگذارم. باید برای رسیدن به شور عاشورایی آن جماعت تب‌دار، کاری می‌کردم.

 عاشورا برای من، مفهوم حرکت دارد. در هر نقطه‌ای که باشی، ایستادن جایز نیست. باید برخاست و برای احیای حق، قدم برداشت. باید از خود گذشت و برای معبود دیوانه شد. می‌دانستم که برای اجرای منظورم، همان‌طور که عیسی مسیح در کتاب مقدس فرموده است، تنها نخواهم بود.

«در طوفان‌های زندگی، شما را یتیم و بی‌سرپرست نخواهم گذاشت و به کمک شما خواهم آمد.»

با تکیه به همین آیه و مطمئن از اینکه تنها نیستم، از جا برخاستم و دیوانه‌وار به میان دوستان دویدم. هر کس را به نام می‌شناختم، فریاد کردم. سر در گوش چند نفر گذاشته و التماس‌کنان، خواستم از جا برخیزند. بدن‌های لخت و بی‌جان را به شدت تکان دادم. بوی خوشی می‌آمد و هر لحظه، نیروی بیش‌تری پیدا کردم. آن‌قدر درون خود فرو رفتم که از آن لحظات، چیزی به یاد نمی‌آورم. اینکه چه حالی داشتیم و چه کردم، هنوز هم برایم مبهم است.

نمی‌دانم چه شد. وقتی خدا را با تمام روح و جانم صدا کردم، دستی زیر پیکر خسته‌ام را گرفت و خون داغ میان رگ‌هایم دوید. دلم با تمام شور و شوق به طپش افتاد. صحنه‌های زنده‌ای از حضور مریم مقدس و فرزندش مقابل چشمانم شکل گرفت. هم‌زمان دست‌ها بالا آمد و روی سینه‌ها نشست. از نوحه‌هایی که در روزهای قبل بچه‌ها می‌خواندند، چیزی بلد نبودم. فقط توانستم فریاد کنم «آسدواتس».

همان دم به یاد نوحه‌خوان افتادم و سراغش رفتم. کمی به حال آمده و دو زانو روی زمین خم شده بود. گویی با سجده‌اش، شکرگزار خدا بود. تکانش دادم و صدایش کردم. از پهلو به روی زمین افتاد و چشم باز کرد. هنوز رمق ایستادن نداشت، با این حال، نیم‌خیز، روی دو زانو بلند شد. هق‌هق گریه امانم نداد تا حرفم را بزنم. دست داغش که روی صورتم نشست، دلم یک باره شکست: «ظهر عاشورا است.»

گویی شیشه روح نوحه‌خوان هم شکست و فرو ریخت: «کربلا غوغاست».

به سختی بلند شد و چند بار تکرار کرد «کربلا غوغاست»/ همین کافی بود تا اولین نفر با صدایی ضعیف با او همراه شود.

«من هر چی خوندم، تو فقط بگو یا حسین.»

هر چه گفت و هر چه را خواند، با «حسین، حسین» جواب دادم. هر صدایی که رساتر می‌شد، چند نفر را به دنبال خود می‌کشید و زمین خشکیده، در طلب آب، کم‌کم جان می‌گرفت.

حضور خداوند را به راحتی احساس می‌کردم. شاید دم مسیحایی مسیح (ع) و گرمی خون حسین (ع) بود که تب تند را پایین آورد و دمی بعد، همه روی پا ایستادند.

داغ داغ بودم. سینه‌ام می‌سوخت و حنجره‌ام به خارش افتاده بود. صدایم به سختی بیرون می‌آمد. گریه لحظه‌ای امانم نمی‌داد تا نفس تازه کنم. خیلی دلم می‌خواست می‌توانستم مثل دیگران تا آخرین لحظه دوام بیاورم. اما با هجوم وحشیانه نگهبان‌ها، دردی سخت به جانم افتاد و شوری خون، میان لب‌هایم آمد و با ضربات بعدی، نقش زمین شدم.

میان زمین و آسمان، لگدی روی پهلویم نشست. سرم به چیزی خورد و چشمانم برق زد. زمین زیر نگاهم دوید و پوتین‌های نظامی، مقابلم صف کشیدند. وقتی راه افتادند، مرا به دنبال خود کشاندند. چند قدم بیش نرفته، بیرون سوله رهایم کردند. سرم محکم به زمین خورد و مخزن درد شد.

نمی‌توانستم چشم باز کنم. نفسم زیر فشار ضرباتی که به شکم و پهلوهایم وارد می‌شد، بالا نمی‌آمد. میان کلمات عربی که روی ذهنم آوار می‌شد، حسین حسین بچه‌ها را خوب می‌شنیدم. همه زنده بودند و من در حالی که صلیب در دست داشتم، کنار ساحل شهادت، کم‌کم جان می‌دادم. با اصابت ضربه بعدی، خورشید نورش را از چشمانم گرفت. همان لحظه، صدای استوار به گوشم رسید: «این پدرسگم واکسن بزنید تا دیگه یا حسین یا حسین نکنه.»

و من تکرار کردم: «آسدواتس، آسدواتس.»

(آسدواتس درزبان ارمنی به معنای خداست.)»

لباس مشکی، لباس اهل جهنم است ،چرا در عزاداری می پوشیم؟

پوشیدن لباس سیاه درنماز مکروه شمرده شده ولی عمامه استثناء شده وخود پیامبراکرم نیز عمامه ی سیاه در نماز برسر می گذاشت(دراین باره مراحعه کنید به سنن النبی نوشته ی علامه طباطبائی) ودرروز غدیر نیز وقتی امام علی علیه السلام را به جای خود به خلافت معرفی می کرد بر سر او عمامه ی سیاه خود را گذاشت واورا ولی امر مومنین معرفی کرد (دراین باره به کتاب معالم المدرستین مرحوم علامه عسگری مراجعه فرمائید )درعزای امام حسین (ع) نیزپوشیدن سیاه یکی از ویژگی‌های مهم شیعه محسوب می‌شود و شیعه از باب اینکه لباس مشکی نشانه حزن و اندوه است (چنانکه در شهادت امام حسین(ع) و عزاداری آن حضرت سیره نقل شده) فتوا داده‌اند به جواز، بلکه فتوا داده‌اند به اینکه بعید نیست لباس سیاه در ماه محرم به قصد حزن و عزاداری راجح باشد ،در خصوص عزاداری برای امام حسین(ع) و در منابع تاریخی از همسران پیغمبر و... روایاتی نقل شده که به چند نمونه اشاره می شود:
1. ابونعیم اصفهانی روایت می‌کند: «زمانی که خبر شهادت امام حسین(ع) به ام سلمه رسید در مسجد پیامبر(ص) خیمه‌ای سیاه برپا نمود و خود نیز جامة سیاه پوشید.[1]
2. مسعودی در اثبات الوصیه چنین روایت می‌کند که امام مجتبی(ع) پس از دفن پدر در مسجد کوفه خطبه خواند در حالی که عمامه‌ای سیاه بر سر و طیلسانی مشکی (یعنی جامه‌ای بلند که بر دوش می‌اندازند) در بر داشت.[2] و نمونه‌های دیگر که در تاریخ آمده است از جمله: مرجوم مجلسی در بحارالانوار نقل کرده: «پس از شهادت امام حسین(ع) و یاران آن حضرت کسی از زنان بنی‌هاشم و طایفه قریش نبود مگر آن که برای امام حسین(ع) لباس سیاه پوشیده بود»[3]
نمونه های دیگر که اشاره به پوشیدن لباس دارد می‌توان به پوشیدن لباس مشکی دختر ام سلمه و زنان انصار در عزای حمزه و شهیدان اُحد و همچنین سیاه پوشیدن اسماء بنت عمیس در عزای جعفر طیّار اشاره کرد.[4]
برخی از روایات درباره نهی از پوشیدن لباس سیاه در زمان صدر اسلام به جهت عدم رعایت بهداشت از سوی مردم بود لذا تاکید می شد لباسهای سفید بپوشید ؛ لذا نمی توان گفت که پوشیدن لباس سیاه حرام ولباس سفید واجب است؛ بلکه هر رنگی نشانه خاص وبرای جنسیت خاص قرار داده شده است ؛ پوشیدن لباس سیاه در مرگ خویشان وعزاداری اهل بیت که نشان از نمایش حزن درونی است از مصادیق تعظیم شعائر الهی است؛ شما دراین مسئله هیج تردیدی نداشته باشید .
پوشیدن لباس مشگی در عزای امام حسین نه تنها حرام نیست بلکه به اتفاق همه فقهای بزرگ شیعه مستحب ودارای فضیلت فراوان است ؛ آیه الله العظمی نجفی مرعشی وصیت کرد پیراهن سیاهی که در عزای جدم امام حسین می پوشیدم هنگام دفن همراهم درقبر قرار دهید.

درکتاب وفیات الائمه ص 85 در ارتباط با عزاداری بر امیرالمومنین (ع) آمده : حسن وحسین وبرادرانشان از مراسم خاک سپاری پدر بازگشته ودرخانه نشستند .امام حسن (ع) درآن روز از خانه بیرون نیامد .عبدالله بن عباس فرزند عبدالمطلب نزد مردم آمد وگفت : امیر المومنین وفات یافت وبه جوار رحمت خدا منتقل شد وپس از خود نیز جانشینی قرار داد که اگر شما مردم مایل باشید او برای هدایت امت مسئولیت را بردوش بگیرد واگر مایل نباشید هر کس سراغ کار خودبرود .مردم با ضجه وفریاد ،گریه سر دادند و درخواست خروج آن حضرت را ازخانه کردند . امام حسن (ع) درحالی که برفقدان پدرش می گریست ولباس سیاه به تن داشت ازمنزل بیرون آمد، ازمنبر بالا رفت ،حمد وثنای الا هی را به جای آورد ،سپس از رسول خدا (ص) یاد کرد بر اوسلام ودرود فرستادوگفت : « ای مردم ، از خداپروا کنید وبا اطمینان بدانید که فرمانروایان وپیشوایان شما واهل بیت پیامبر خدا ،ماییم که خداوند درباره آن ها فرموده « انمایریدالله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت ویطهر کم تطهیرا». ای مردم ، به راستی مردی در این شب جان به جان آفرین تسلیم کردکه هرگز گذشتگان نظیر اورا ندیده اند وآیندگان نیز شبیه اورا نخواهند دید . اوحقیقتا همراه رسول خدا جهاد می کرد وجانش را برای اودر طبق اخلاص می نهاد . رسول خدا او را با پرچم خود راهی کارزار می کرد ، در حالی که جبرئیل ازسمت راست ومیکائیل ازسمت چپ ، اورا مراقب ونگهبان بودند واوازمیدان باز نمی گشت تااین که خداوند فتح وپیروزی را به دست او هموار می ساخت. »
(برگرفته از کتاب پاسخ به پرسش های سپاه صحابه، تالیف آقای علی کورانی عاملی)


--------------------------------------------------------------------------------
[1] . عیون الاخبار و فنون الاثار، عماد الدین قرشی، ص 109.
[2] . بحارالانوار، محمد باقر مجلسی، ج 45، ص 196، همان، ج 79، ص 84، باب التعزیه و الماتم.
[3] . همان.
[4] . ر.ک سیاهپوشی در سوگ ائمه، علی ابوالحسنی، ص 95.

منبع:سایت اندیشه قم