همه
ساله، در گرمترین فصل سال، گرمترین ماراتن سال یا همان مسابقة عمومی
جوانان کشور برای ورود به دانشگاه برگزار میشود. در حالی که این جمعیّت
میلیونی سرتاسر سال را در قرنطینه و انزوای اتاق و کنج کتابخانهها به سر
برده تا شاید در این مسابقة میلیونی جایی و رتبهای برای خود دست و پا کند.
اگرچه
طیّ سالهای اخیر گفتوگو از نشانههای ظهور، بحرانهای آخرالزّمانی و
پرچمهای زمینهساز بالا گرفت، لیکن کمتر کسی جرئت میکرد انگشت اشاره به
سوی مردانی دراز کرده و آنها را به عنوان مصداق حیّ و حاضر یمانی،
خراسانی، سفیانی یا شعیب بن صالح معرفی نماید.
شاید این قول رسول اکرم(ص) را شنیده باشید که فرمودند: «من بین دو جاهلیّت که دومین آن مخرّبتر از اوّلی است، برانگیخته شدم.»
شاید این قول رسول اکرم(ص) را شنیده باشید که فرمودند: «من بین دو جاهلیّت که دومین آن مخرّبتر از اوّلی است، برانگیخته شدم.»1
«عبدالله
بن زراره» هم از قول حضرت امام صادق(ع) نقل میکند که حضرت فرمودند:
«همانا قائم ما با جاهلان سرسختتری نسبت به جاهلانی که رسول خدا(ص) در
دوران جاهلیّت با آنها برخورد داشت، روبهرو میشود و متحمّل رنج و سختی
بیشتری خواهد شد.»2
راوی میپرسد، چگونه چنین چیزی ممکن است؟ فرمودند:
«رسول
خدا(ص) در حالی به پیامبری برانگیخته شد که مردم سنگ و صخره و مجسّمههای
چوبی را میپرستیدند. امّا قائم ما هنگامی قیام میکند که همة مردم برای
مقابله با او به تأویل کتاب خدا و احتجاج به آن متوسّل میشوند.»3
آن
روزی که شیطان این ندای خداوند عالم را شنید که خطاب به او فرمود:
«فَاخْرُجَ مِنها فَإِنَّکَ رَجیم؛4 بیرون شو، همانا که تو از
راندهشدگانی» آخرین تقاضای خود را که امید داشت به هدف اجابت نیز برسد،
مهلت ماندن بود، عمری دراز، امّا نه برای انابه و بازگشت، بلکه اغواگری. به
همین نیّت هم بود که قسم یاد کرد: «فَبِعِزَّتِکَ لأ غوینَّهُمْ اجمعین؛5
قسم به عزّتت که جملگی آنها (انسانها) را اغوا میکنم.»
اغوا،
صرفاً گمراهی و کجروی نیست. کجروی، نوعی گمراهی بسیط و ساده است. اغوا،
جهالتِ توأم با عقیدة فاسد است. شیطان، در دوردست نیرنگهای خود، روزی را
میدید که بشر، چنان باورهایش تغییر کند که، در وضعی که در جهالت تمام
غوطهورست، خود را عالم میشناسد. عالم نمایِ جاهل، در آن زمانی که
میپندارد در علم و آگاهی و ادب روزگار میگذارند، چنان در بندِ جهل است که
عربِ بتپرست عصر جاهلیّت اولی پیش او انگشت به دهان میماند.
آنکه،
سنگ و چوب و صخره را ما به ازای حضرت حق میپرستید، دستِ کم، موجودی خارج
از خود را معبود خویش گرفته بود، لیکن مهمترین مشخصّة انسان در عهد و عصر
جاهلیّت ثانوی، در وجه عقیدتی، معجوب شدن انسان در برابر خود، معبود فرض
کردن خود، اصالت دادن به خود در برابر حق است.
انسان
در این موقعیّت خودش را رکن رکین، معیار و واضع معیار، حجّت و فارق حق و
باطل میشناسد. از همین روست که در وقت ظهور امام زمان(ع) چنان که فرمودند،
با حجّت معصوم و منصوب از سوی حق، به محاجّه برمیخیزد.
شاید
به کرّات این جملة معروف فیلسوف فرانسوی، رنه دکارت را شنیده باشید که
گفته بود: «من میاندیشم پس هستم!» شاید بتوان او و دریافتش را مدخل ورود
بشر به عصر جاهلیّت ثانوی و مدرن شناخت تا پیش از عصر او بشر در جهل بسیط
سیر میکرد. از این رو، بخت خضوع و خشوع در برابر حق را به تمامی از دست
نداده بود. امّا از این عصر، بشر، خودبنیادی پیشه کرد و با اصالت دادن به
دریافتهای حاصله از شناسایی حواسّ ظاهری، خود را حجّت و قطب، منشأ شناخت و
فاعل تام «شناسنده» خواند. از عالم و آدم تفسیری مادّی ارائه کرد. چنان
امر بر او مشتبه شد که خالق هستی، کتب آسمانی و کلام وحیانی انبیا و اوصیای
الهی را به محکمة عقل کمی متّکی به دریافتهای حسّی کشید و احکام خود را
دربارة آنها صادر کرد. در واقع بنایی جدید بر پایهای جدید پدید آورد و از
اینجا، خدای نو، کتاب نو و احکام نو پدید آمد.
این آغاز راه بود و از پی
آن، این حجّت دوران، پای هر چه که به او قدرت، برخورداریِ و لذّت میداد،
مهر تأیید زد. هر چه را با محک تجربة حسّی درمییافت، امضا کرد. هر امر و
نهی را که مانع و رادع این «برخورداری، لذّتجویی و قدرتطلبی» بود به
کناری افکند و آن را حاصل جهل و خرافه پنداشت و شد آنچه شد. عالمی نو، آدمی
نو و جاهلیّتی نو متولّد شد.
تفکّر اومانیستی
(اصالت الانسانی)، اخلاق لیبرالیستی (اباحیگری) و نگاه سکولاریستی
(دنیویگری) مشخّصات مهمّ جاهلیّت دوم؛ خدای نو، اخلاق نو و انسان نو را
معرفی میکنند. شاید این واقعه، تفسیر این آیه در قرآن باشد که از قول
ابلیس بیان شده:
«رَبِّ بِمَآ أَغْوَیْتَنِی لأُزَیِّنَنَّ لَهُمْ فِی
الأَرْضِ»6 اغوای انسان، نه با امر به فحشا و منکر و نه حتّی زینتبخشی به
زشتیها، چنان که آیه فرموده بود: «وَزَیَّنَ لَهُمُ الشَّیْطَانُ مَا
کَانُواْ یَعْمَلُونَ»7 یعنی زینت میدهد به آنچه که میکنند، بلکه «زینت
دادن به زمین» را وسیلة اغوا قرار داد. نوعی ماتریالیسم که ابتدا صورت
فلسفی یافت، تبدیل به فرهنگ شد و از آن پس، همة پهنههای حیات مادّی بشر را
گرفت.
«علم»، زائل کنندة تاریکیها و
ناشناختهها و رهنما به سوی حق است. معرّف «حجّت» حق و «فارق» میان حق و
باطل است. همان که کتاب الله و آل الله، حامل و مبشّر و مبلّغ آن بودند. از
همین جهت شفا نیز در خود داشت. در عصر جاهلیّت دوم، بزرگترین حجاب مخفی و
ضایع کنندة کتاب الله و آل الله، بزرگترین منکر حجّت حق، نه تنها صورت علم
به خودش گرفته و شهره به علم و آگاهی شده، بلکه در کسوت «حجّت» فارق معکوس
هم شده؛ یعنی حق را باطل و باطل را حق معرفی میکند. معروف را منکر و منکر
را معروف مینماید.
آنچه که قادر به شناختِ
«حجّت» و «فارق» و معرفی «حجّت» نباشد، علم نیست. علم نور است، از اینجاست
که راه از چاه مینماید. وقتی که از عهدة رهگشایی به سوی «فارق و حجّت» حق
برنیاید، قرین به جهل و رهنمای جهالت است و از قبیلة آن است.
جاهل
در عصر جاهلیّت اولی، حجّت حق را نمیشناخت، امّا به محض دیدار و استماع
کلام او ایمان آورد و بتها و بتپرستی را رها کرد. لیکن، جاهلان عصر
آخرین و جاهلیّت دوم، به محاجّه و ستیز و انکار با حجّت حق روبهرو
میشوند. از همین رو، امام صادق(ع) از قول پدرانشان نقل فرمودند: «رسول
خدا(ص) فرمودند: «هر کس قائم از فرزندان مرا انکار نماید، به مرگ جاهلیّت
مرده است.»8
شاید بزرگترین پیامد سیطرة جاهلیّت
دوم، که پس از فراموش کردن حجّت حق و مستور داشتن امام در پس پردة غیبت و
غفلت حاصل میشود، «همهگیر شدن ظلم» باشد. تنها از این طریق؛ یعنی عمومیّت
یافتن ظلم است که زمین مملوّ از ظلم میشود.
یک
معنی ظلم تاریکی است. ظلمت، سیاهی و تاریکی حاصله بینوری و غیبت و دوری
خورشید عالمتاب است. چنان که امروز، بشر در ظلمت دست و پا میزند. امّا
معنی دیگر، ظلم در برابر عدل است؛ یعنی درهم ریختگی، جابهجایی. وقتی همه
چیز از جای خود خارج شده. معروف، منکر و منکر، معروف شده، ظلم اتّفاق
افتاده است و فراگیر شده و بر پهنة قلب و چشم سایه افکنده، مثل ظلمت، امّا
در سلسله مراتب، ظلم، بزرگترین ظلم رفته همان است که عرض کردم، بشر خودش
بدل حق و حجّت حق شده است. چنان که، بزرگترین منکر، انکار امام حق، ناشناس
ماندن ایشان است و بزرگترین معروف، معرفی ایشان است. در این ظلم جابهجایی
بزرگ، تمامی حسّاسیتها دربارة معروف و منکر از بین میرود.
قبایح
و زشتیها عمومیّت مییابند و به امری عادّی و معمولی تبدیل میشوند و از
آن بدتر، قبیح، حُسن جلوه داده شده، موجب افتخار میشود.
آیا هیچ به این سؤال اندیشیدهاید که چرا ابلیس و جنودش سعی در آلوده کردن فرزندان آدمی به گناه دارند؟
ـ
همه گیر شدن گناه و نافرمانی، از حق لایه به لایه، بشر را بیپناه
میسازد، همة دیوارهای محافظ را از بین میبرد تا آنکه، نه تنها انسان،
مدافع حق و اهل حق نیست، بلکه در اردوگاه جنود ابلیس درمیآید. از لشکرگاه
او میشود. آلودگیها، دروازههای رفت و آمد جنود ابلیس؛ یعنی اجنّة شیطانی
را بر بشر میگشایند. گناه و ظلم به ویژه وقتی تبدیل به فرهنگ عمومی
میشود، دروازهها را برای ورود و سلطة اجنّة شیطانی که جنود ابلیس هستند،
باز میکنند. در حالی که هیچ مانع و رادع و محافظی برای مصون ماندن انسان
نمیماند.
ـ فکر میکنید چرا در عصر ما، بیش از اعصار گذشته از سحر و جادو، شیطانپرستی، شعبده و ارتباط با اجانین سخن به میان آمده است؟
چرا این همه فیلم با موضوع و مضمون سحر و جادو ساخته میشود؟
آیا
به کارتونهایی که بچّهها از طریق رسانههای جمعی مثل تلویزیونها و
ماهوارهها میبینند، دقّت کردهاید؟! عموم این آثار حاوی موضوع و مفهوم
شیطانی، ارتباط با اجنّه، سحر و جادو هستند. موضوع و محتوای پر تیتراژترین و
پرفروشترین کتاب تاریخ حیات بشر؛ یعنی «هری پاتر»، سحر و جادو است. چنان
که، فیلمی نیز بر اساس این کتاب ساخته شد، در سراسر جهان به نمایش درآمد و
پر فروشترین شد. جز این، در طیّ سالهای اخیر و به تدریج، برخی فضولیها،
دروازههای دیگری را برای ورود جنود شیطانی بر صحن و سرای زندگی مردم گشوده
است.
ـ جماعتی به سراغ دفینهها و زیر خاکیها
رفتند، به سراغ کتب سحر و جادو و علوم غریبه رفتند. گروهی به گرد رمالها
چرخیدند، به احضار و تسخیر جنها مبادرت کردند و از این طریق، طلسماتی
گشوده شدند. طلسمهایی که هزاران سال دست نخورده بودند. ناپرهیزی و ورود به
این صحنه از علوم غریبه، بدون اذن و تخصّص بسیاری از بیماریهای روحی را
که حاصل رسوخ نیروهای شیطانی بود، بر سر بشر بار کردند.
شیاطین، بشر را به ارتکاب گناهان بزرگ ترغیب کردند تا از این طریق بر بشر مسلّط شوند و از آنها آلت فعل مطامع خویش بسازند.
ـ
سران مجامع مخفی و لژهای فراماسونری در ردههای بالا، در ارتباط با
نیروهای شیطانی، از آنها نیرو و قدرت میگیرند تا بر رقیبان خود چیره شوند،
مناصب را حفظ کنند و در عوض، در پاسخ به خدمت ابلیس، گناه و آلودگی را به
نیابت از طرف شیطان عمومیّت میبخشند. قانونی میکنند، علنی میسازند و در
این معامله و تعامل، شیطان بر جان و مال و جسم و قلب انسانهای بیپناه
مسلّط میشود.
ترویج همجنس بازی از طریق هزاران
برنامة ماهوارهای، شرب خمر، زنا، کفرگویی و اسائة ادب به کتب آسمانی،
قرآنسوزی و امثال اینها، سریعتر از هر سفینهای جنود ابلیس را بر سر بشر
آوار میسازد.
فیلمها، چنان زشتی و قبح کشتن و
ضرب و جرح را از بین میبرند و همه روزه هزاران تصویر از قتل و جنایت را
پیش چشم کودکان میآرایند که نه تنها روان عمومی جامعه بیمار میشود، بلکه،
همپای گناهان، مسیرهای ورود جنود ابلیس بر صفحة قلب و جان انسانها گشوده
میشود.
ـ از گذشتههای دور، مساجد، ابنیههای
مذهبی، مجالس وعظ و تذکار، اولیای الهی و علمای دینی؛ چون حصنی شهر و کوی و
برزن و خانهها را در برابر تیرهای جنود شیطانی در امان نگه میداشتند.
متأسّفانه طیّ دهههای اخیر از سویی برگزاری هم این مجالس در اقصانقاط زمین
رو به ضعف و کاستی نهاد. جای منبر و خطابه را صفحة شیشهای و نورانی
تلویزیون گرفت. صورت معماری هم عوض شد و هیچ مهندسی از حکمت پشت معماری
نپرسید و در چشم بر هم زدنی بناهای مثلثی و هرمی شهرها را در محاصرة خود
گرفتند، بناهایی که جاذب نیروهای منفی منتشر پیرامون زمین و انسانها
بودند.
ـ سابق بر این، مردم بر اذکار و ادعیهای
خاص روز خود را آغاز میکردند و بدان عادت داشتند چنان که شیطان را به
ستوه میآورد و از پیرامون مردم و خانه و کاشانة آنها دور میساخت، این همه
نیز، به فراموشی سپرده شدند.
همه، دست به دست
هم دادند تا برجها و قلعههای محافظ فرو ریختند، آنگاه در به در سر در پی
علوم جدید بیبنیاد روانشناسی و جامعهشناسی گذاشتند تا شاید به مدد آنها
راز فراوانی جرم و جنایت، طلاق، بد اخلاقیهای اجتماعی، حرمتشکنیها بر
آنها مکشوف شود.
چرا هیچ کس در اندیشة دیوارهای محافظ فرو ریخته شده نیست؟
علاج
بلای سیل و زلزله و خشکسالی، تنها سدسازی و مقاومسازی و سیلوسازی نیست.
منشأ این همه را باید در جایی دیگر جستوجو کرد یا حدّاقل آن آبشخور را هم
در نظر آورد.
گفتوگوی غالب عصر ما، «سیاست، اقتصاد، لذّت و کامجویی» است. خرد و کلان سر در پی این مثلث گذاردهاند.
همة تبلیغات تجاری، سر در پی ترغیب مردم به «خُفت و خیز و خوردن» دارند. خرد و کلان سر در گرو «خفت و خیز و خوردن» نهادهاند.
جملگی در کار دنیا و دنیامداریاند. پس عقبای ما کجاست؟
اسماعیل شفیعی سروستانی
مهمترین عامل محرک و پیش برنده جوامع انسانی در مسیری طولانی و پر خطر،
نظریهها و نظریهپردازان هستند. مقام اینان با مقام سیاستمداران متفاوت
است. اینان در گیر و دار امور جزیی و مبتلابه برنامهها و تاکتیکها
نیستند؛ بلکه از فراز موقعیتی فراتر و مشرف بر مسیرها و مدارها، ره
مینمایند و ارائه طریق میکنند.
در جلد اول از استراتژی انتظار،
واقعه انقلاب اسلامی را به سفینهای تشبیه کردهام. هر سفینه، متناسب با
مأموریت ویژه و تعریف شده برای مداری که باید در آن استقرار پیدا کند،
طراحی میشود و با کیفیت و کمیت و قد و قوارهای خاص ساخته میشود که تا
نیل به مدار اصلی، ناگزیر مرحله به مرحله، کنترل و هدایت میگردد. سفینه
هر مرحله را با موتور محرک مخصوص همان مرحله و سوخت خاص همان مرحله طی
میکند. از زمین با موشک ویژهای کنده میشود. از جو با موتور و منبع سوخت
دیگری عبور میکند، طور تا آخرین مرحله که با انرژی خورشیدی در مدار!
اصلی قرار گرفته و به انجام مأموریت مشغول میشود.
سفینه انقلاب
ما را هم، طراح تقدیر، حسب مأموریت تعریف شده، از مراحلی گذرانده و با
موتور محرکی که خودمان هم تصورش را نمیکردیم، پیش برده است، اما باید
پرسید: آن مدار اصلی کجاست و مأموریت معین سفینه چیست؟ آیا به دنبال
دستیابی به مدرنیته تمام عیار است، چیزی شبیه ژاپن؟؛ چنان که طالبان
توسعه اقتصادی سر در پی آن گذاشتهاند؟ یا در پی بازگشت به مدار اولیه و
نقطه پرش اولیه است، ولی با هیئتی جدید و قرن بیست و یکمی؟ یا چیز دیگری؟
سردرگمی یا غفلت از مأموریت و مدار اصلی، سفینه را در هر یک از مداراها،
غیر از مدار اصلی، مستعد توقف و سپس واژگونی میسازد. چنان که عرض کردم، هر
سفینه، حسب مأموریتش از مسیرهایی معین و از مدارهایی پیش رو با کیفیتی
مناسب، عبور میکند. اختلاط مسیرها و مدارها و حرکتهای سینوسی و مارپیچی،
نه تنها از تواناییها میکاهد و فرصتها را به هدر میدهد، گاه، همه مجال
برای تجربه مدار اصلی و انجام مأموریت اصلی را هم از بین میبرد. چه بسا
که بسیاری از قطعات فرسوده شوند یا موانعی پیشبینی نشده فراروی سفینه
قرار گرفته او را من! حرف یا آسیبپذیر سازند و قس علی هذا.
عالم
تابع سنتهایی لا یتغیر است و به هیچ کس و هیچ قومی تضمین داده نشده که
هر کار و عمل را که قربلک شوند، در امان و محفوظند؛ به همان سان که
امتهای پیشین هم با غفلت از سنتها و گاه به گمان وجود تضمین صددرصد،
فریفته شیطان شدند و از مدار مؤمنان خارج گشتند و مستعد بلا. خداوند هم
قومی دیگر را جایگزینشان ساخت.
نباید تردید کرد که افواج انسانی
را برای سالهایی دراز نمیتوان در یک وضع و موقعیت ثابت نگه داشت. از
همین جا، آنگاه که جملگی سوار بر سفینهای شدند، تنها نو به نو شدن
موتورهای محرک و مناسب با هر مرحله و مدار است که امکان سیر و سفر مرحله
به مرحله آنان را تا تجربه آخرین مدار و استقرار در مدار اصلی فراهم
میآورد.
تئوریپردازی حکیمانه و نظریهپردازان اهل حکمت با
ملاحظه مسیرها و مأموریت اصلی، امکان گذار مرحلهای سفینه را فراهم
میآورند. نظریهپردازان، ضمن دوری گزیدن از تکرار و اختلاط و امتزاج
مسیرها، با ملاحظه استعدادها و ظرفیتها در میان جامعه و ملاحظه مأموریت
اصلی سفینه و تواناییاش امکان حرکت رو به جلو را فراهم میآورند.
هماره تکرار، حرکت بر مداری ثابت یا تجربه مدارهای پراکنده از روی سعی و
خطا و خارج از حوزه مأموریت اصلی سفینه، همه انرژیها را مضمحل ساخته و
خستگی عمومی ساکنان سفینه را سبب میشود. خستگی و فرسودگی میل به ایستایی،
میل بازگشت به عقب یا تن دادن به «استقرار در مداری» غیر از مدار اصلی را
تشدید میکند.
مهمترین عامل محرک و پیش برنده جوامع انسانی در
مسیری طولانی و پر خطر، نظریهها و نظریهپردازان هستند. مقام اینان با
مقام سیاستمداران متفاوت است. اینان در گیر و دار امور جزیی و مبتلابه
برنامهها و تاکتیکها نیستند؛ بلکه از فراز موقعیتی فراتر و مشرف بر
مسیرها و مدارها، ره مینمایند و ارائه طریق میکنند.
نباید
فراموش کرد که تغییرات دائمی و تکانهایی نو به نو، تنزل، تزلزل و فرسودگی
روانی اجتماع را در پی دارد. این امر منشأ ناامنی است. ممکن است سر و
صدای برنامهها که حاصل تجمع تاکتیکها هستند به همراه سر و صدای تبلیغات و
جنجال رسانهها، برای مدتی بر خلأ تئوریک پرده بپوشد، اما این خلأ به
زودی خود را مینماید.
در این میانه، گاه جماعتی با جعل
تئوریهایی ناهمگون و ناسازگار با این سفینه، توان و مأموریت آن و
سوءاستفاده از فضاهای خالی، سعی در کشاندن سفینه در مداری متفاوت و مغایر
با مأموریت و مدار مفروض و مطلوب میکنند و طبق آن سیلی از برنامهها و
تاکتیکها را نیز پیشنهاد کرده و حتی با استفاده از امکاناتی که در اختیار
دارند آنها را جاری میسازند.
حال کمی به حوادث رفته بر سفینه
انقلاب اسلامی بنگرید! شبه تئوریهایی همچون توسعه اقتصادی، توسعه سیاسی،
گفتوگوهای تمدنها را که هر کدام برای مدتی موج آفرین شدند، وقت و انرژی
را به هدر دادند و مانع از ارتقای سفینه به مداری بالاتر و متناسب با
مأموریت اصلیاش شدند، بنگرید تا پی به نقش و اهمیت نظریهپردازی حکیمانه
ببرید.
نظریهپردازی اصیل با رویکرد استراتژیک به همه مناسبات،
ضمن حفظ سفینه بزرگ اجتماعی در مسیر اصلی و با ملاحظه رویکرد و تعهد به
مدار اصلی و تعریف شده، امکان پرش به مدار بالاتر و گذار از پوستههایی را
که دیگر کارکرد خود را از دست دادهاند، فراهم میکند، آنکه بیمدد
نظریهپردازان میرود، در خود تکرار میشود، در مداری دور ثابت میزند و
هماره واماندگی و ایستایی را با فرافکنی به دیگران نسبت میدهد و بالأخره
شبه نظریهپردازان، برنامه و تاکتیکی را در قالب نظریه جعل میکنند و بر
سر جامعه آن میآورند که تنها خداوند از پیامدش آگاهی دارد. گاه گروهی
دانسته و ندانسته، با مجال و قدرتی که مییابند، سفینه و ساکنانش را مستعد
پروتست اعتراض، تشدید میل به بازگشت و خلاصی از دغدغهها، تکرار و
تغییرات میکنند. در اینجا، جوامع پوست میترکانند. پوستین خالی میکنند.
لباسی را که برای رفتن و سیر، برگزیده بودند، از تن به در میکنند و بنا
به میل و شهوت خود یا جاعلان و شبه نظریهها، خود را به دست قضا و قدر و
حوادث میسپارند و این، مجرای گشادی است که هر بیگانهای میتواند از آن
وارد شود و به آن خسارت وارد کرده و سفینه را از حرکت باز دارد.
اشارهای به پروتست کردم. پروتست یعنی اعتراض؛ پروتستان یعنی معترض و
پروتستانتیزم موج بزرگ اعتراضی بود که کلیسای کاتولیک را در قرن شانزدهم
میلادی به چالش کشید و با ایجاد انشقاق در کلیسای مسیحی، موجب بروز جریانی
اجتماعی شد که حاصل و محصولش جز اعتزال نبود، جدایی از مرجعیت دینی و
روحانی در مناسبات اجتماعی و سیاسی را سبب شد و توسعه سکولاریزم؛ یعنی
جدایی دین از سیاست و مراجعه به احکام بشری، در همه مناسبات به جای تبعیت
از احکام آسمانی و وحیانی را ممکن ساخت.
غفلت کلیسای کاتولیک از
شرایط تاریخی، اشتغال به پوستهها و صورتهای تهی از روح و باطن و دل
بستگی به زخارف دنیوی اربابان کلیسا از یک سو و عامل محرکی چون «مارتین
لوتر» آلمانی از دیگر سو، دست در دست هم باعث این واقعه شدند. ماجرایی که
در کنار سایر وقایع دنیازدگی، فساد و تباهی عمومی مسیحیان و سکولاریزه شدن
مسیحیت و سیطره بنیاسرائیل بر امر معاش و معاد ساکنان غرب مسیحی را در
پی داشت.
سالها پیش از این، در این اندیشه بودم که از میان همه
اندوختهها و ذخایر فرهنگی که در اختیار مسلمانان و ماست، کدام گنجینه، از
همه امکان و استعداد لازم برای ارائه نظریههای بزرگ اجتماعی و البته
مبتنی بر تفکر دینی و فرهنگ ولایی برخوردار است؟ و امکان خلاصی از
ایدئولوژیهای دستساز وارداتی قرن هفدهم و هجدهمخ میلادی را که عدهای از
هموطنان به آنها به چشم مرهم همه دردهای فرهنگی و مادی مینگرند، فراهم
میکند؟ و البته متذکر این معنا بودم که این گنجینه، این الگو الزاماً
باید حاوی و حامل مشخصاتی باشد، همچون:
ـ داشتن ریشه در جان آدمی؛
ـ داشتن رویکردی آرمانی به فردا و به آینده؛
ـ داشتن نسبتی نزدیک با روحیه قوم ایرانی با همه خلقیات و خصوصیات؛
ـ داشتن امکان فرهنگسازی و شورآفرینی؛
و چند مشخصه دیگر که در کتاب استراتژی انتظار آن همه را ذکر کردهام.
گفتوگوی مهدوی را والاترین گزینهای یافتم که همه مجال را برای استخراج
تئوریهای مورد نیاز برای حرکت بزرگ اجتماعی و گسیل سفینه انقلاب اسلامی به
مدار مطلوب و نهایی؛ یعنی مدار «منتظران و زمینهسازان» در خود فراهم
داشت. در آنجا ذکر کرده بودم که فرهنگ مهدوی همسویی و همسنخی ویژهای با
روحیه جوانمردی و پهلوانمَنشی مردان اهل فتوت و ولایت ایرانی دارد، اما
این سخن به معنی جعل «مکتب ایرانی» نبود؛ چه اساساً دومی را نوعی حرکت
ارتجاعی میشناختم. همان که باستانگرایان فرسوده مبتلابه ایدئولوژیهای
غربی، سالها از آن سخن میگفتند تا مجال خیزش و رویش نهال دینداری اصیل را
از مردم دیندار و موحد این سرزمین بگیرند.
این سخن، ناظر به
گفتوگو درباره تاریخ فردا و فرهنگ و تمدن فردا بود که به نحو تام و تمام
با ظهور کبرای حضرت ولی عصر(ع) محقق میشود، اما از دیگر سو، ناظر بر
واقعهای بود که در جان مردان مرد، مجاهدان سالهای انقلاب و دفاع مقدس
حادث شده بود؛ هم آنان که به صرافت طبع آن را درک کرده و به استقبالش رفته
بودند و نه واماندگان در صورت و سیرت تاریخ منسوخ که حتی ادب و ادبیاتشان
هم بوی نموری و کهنگی میدهد.
انقلابیون اصلی آنان بودند. انقلاب
در جانشان واقع شده بود که خود را در دامن تاریخ فردا و آقا و امام آن
افکندند. حالا نوبت ما بود که به تفصیل و تفسیر واقعهای بپردازیم که در
جان آنها اتفاق افتاده بود. نوبت ما بود که خط آنها را رو به جلو، تأکید
میکنم، رو به جلو بگیریم و پیش برویم. نه آنکه دائم به پشت سر نگاه کنیم
تا هر نورستهای تئوری جعل کند و سفینه انقلاب اسلامی را که برای قرار
گرفتن در مدار اصلی «منتظران و زمینهسازان» طراحی شده بود، برای مدتی
مشغول و درگیر و زمینگیر کنند.
آنچه در جان آن بر و بچهها اتفاق
افتاد، میل به وصل محبوب را به میقات وصل و دیدار محبوب تبدیل کرد،
بنابراین رستند و رسیدند. آنچه که ما بدان مأمور بودیم،... بماند.
امروز
شمهای از قصه وصل آنان در عالم معنا، ملکوت همه بیداری، خیزش و میل به
معنویت در میان ساکنان همه سرزمینهای شرقی و غربی شده که امروزه آن همه
را در بازگشت بزرگ به سوی دینداری و معنویت اسلامی در غرب شاهدیم؛ چنان
که شمهای از غفلت ما که مأمور به تفسیر و تشریح این وصل و دیدار بودیم،
ملکوت همه بداخلاقیها و واپسگراییها در میان برخی از مردم شده است.
کسانی که بر سفینه سوار بودند تا در مدار اصلی مستقر شوند.
چنان
چه بیش از این غفلت کنیم، بیم از دست رفتن فرصتها میرود، بیم شکلگیری
امواج اعتراضی و پروتستانی که اشخاص و جریاناتی بدان دامن میزنند. حاصل
جمع همه حرکتهای متفرق و معاند را در گسیل داشتن مردم به مدار
پروتستانتیسم اسلامی جستوجو کنید که همه بخت و وقت را از ما میرباید و
باعث جایگزینی قومی دیگر به جای ما، برای محقق ساختن مشیت الهی میشود. از
ما دور باد. انشاءالله.
از قول پیامبر اکرم(ص) روایت شده است که فرمودند: «من بین دو جاهلیّت که دومین آن مخرّبتر از اوّلی است، برانگیخته شدم.» جاهلیّت اوّلی، در ازدحام تعصّب قبیلهای و حزبی، زنده به گور کردن دختران، تبرّج و خودآرایی، قمار و غنا و بتپرستی مزمن، جز با بعثت پیامبر آخرالزّمان(ص)، نزول وحی و تحمّل رنج و سختی رسول آخرین برطرف نشد