درانتظارمنجی

درانتظارباران نیست آنکه بذری نکاشته

درانتظارمنجی

درانتظارباران نیست آنکه بذری نکاشته

معنی «ثارالله»

برخی از تعابیر که در قرآن و روایات به کار رفته است، حالت استعاری دارند؛ مثلاً عبارت «ید الله فوق ایدیهم» (1) (دست خدا بالای دست شماست) به معنای این نیست که خداوند دستی دارد که از دست مردم بلند تر است! بلکه عبارتی برای بیان کردن قدرت عظیم اوست. از این دست عبارات، در ادعیه ی ما نیز دیده می شود. مثلاً لقب مشهور امام حسین (علیه السلام)، «ثارالله» به معنای خون خداست. از آنجایی که می دانیم خداوند خونی ندارد، باید پرسید که معنای این لقب چیست و چرا به ایشان ثارالله می گویند.
برخی از تعابیر که در قرآن و روایات به کار رفته است، حالت استعاری دارند؛ مثلاً عبارت «ید الله فوق ایدیهم» (1) (دست خدا بالای دست شماست) به معنای این نیست که خداوند دستی دارد که از دست مردم بلند تر است! بلکه عبارتی برای بیان کردن قدرت عظیم اوست. از این دست عبارات، در ادعیه ی ما نیز دیده می شود. مثلاً لقب مشهور امام حسین (علیه السلام)، «ثارالله» به معنای خون خداست. از آنجایی که می دانیم خداوند خونی ندارد، باید پرسید که معنای این لقب چیست و چرا به ایشان ثارالله می گویند.
 
معنای ثارالله
«ثار» از ریشه «ثَأر» و «ثُؤرة» به معنای انتقام و خون خواهی و همچنین به معنای خون آمده است. (2) درباره ی معنی ثارالله نیز می توان با توجه به معنی ثار، معانی متفاوتی در نظر گرفت. در ادامه به بیان نظرات مختلف درباره ی معنای ثارالله می پردازیم:
 
الف: ثار یعنی خون
 اگر ثار به معنای خون باشد، قطعاً مراد از ثارالله، معنای حقیقی نیست؛ بلکه یک نوع تشبیه، کنایه و مجاز است؛ چون مسلّم است که خدا موجودی مادی نیست تا جسم و خون داشته باشد.

همان گونه که نقش خون در بدن آدمی نقشی حیاتی است، وجود مقدس امام حسین (ع) نسبت به دین خدا نیز چنین نقشی دارد و احیای اسلام با نهضت عاشورا بوده است.
 
ب: ثار یعنی خون خواهی.
در حدیثی قدسی آمده است: «آن کس که مرا طلب کند، مرا می یابد و آن کس که مرا یافت، من را می شناسد و آن کس که مرا شناخت، من را دوست می دارد و آن کس که مرا دوست داشت، به من عشق می ورزد و آن کس که به من عشق ورزید، من نیز به او عشق می ورزم و آن کس که من به او عشق ورزیدم، او را می کشم و آن کس را که من بکشم، خون بهای او بر من واجب است و آن کس که خون بهایش بر من واجب شد، پس خود من خون بهای او هستم.» (3)

بنابراین «ثارالله» به این معناست که خون بهای امام حسین علیه السلام، متعلق به خداست و او کسی است که خون بهای امام حسین (ع) را خواهد گرفت.
 
ج: ثار یعنی خون خدا
3. شاید بتوان در این باره با نگاه عرفانی مستند به روایات نیز به نتیجه ای نورانی دست یافت. از پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله) روایت شده است که خداوند فرمود:
«بنده من به چیزی دوست داشتنی تر از واجبات، نزد من اظهار دوستی نمی کند و همانا او با نوافل نیز به سوی من اظهار دوستی می کند. آن گاه که او را دوست بدارم، گوش او می شوم که با آن می شنود و دیده او می شوم که با آن می بیند و زبان او می شوم که با آن سخن می گوید و دست او می شوم که با آن ضربه می زند و پای او می شوم که با آن راه می رود. اگر به درگاه من دعا کند، او را دوست خواهم داشت و اگر از من درخواست کند، به او عطا می کنم». (4)

از این روایت، به خوبی آشکار می شود که اولیای خداوند، «خلیفه» او بر روی زمین و مظهر افعال الهی اند. خداوند جسم نیست؛ اما آن چه را که اراده می کند، از طریق دست اولیای خود به ظهور می رساند و کمکی را که می خواهد به سوی بنده ای بفرستد، با پای اولیای خود می رساند و خونی را که می خواهد از سوی خود برای احیای دین خودش ریخته شود، از طریق شهادت اولیای خودش ظاهر می سازد. از این رو، همان طور که دست امام علی (ع) دست قدرت خدا و لقب ایشان «یدالله» است، خون امام حسین (ع) نیز خون خدا و لقب ایشان «ثارالله» است.
السلام علیک یا ثارالله و بن ثاره... (5)
 
 
پی نوشت:
1. فتح: 10
2. ر.ک: الطریحی، مجمع البحرین، ج 1، ص 237، محمد معین، فرهنگ فارسی، ج 1، ص 1185؛ مفردات راغب، ص 81.
3. الجواهر السنیه، ص 94 - بحارالانوار، ج 67، ص 254.
4. محاسن برقی، ج 1، ص 291.
5. قمی، عباس، مفاتیح الجنان، زیارت عاشورای معروفه
 
منبع: پرسمان > فروردین 1384، شماره 31، به نقل از سایت پایگاه حوزه

110 سرمشق:( سرمشق اول: آغاز همه کارها به نام خدا)

با توجه به حلول ماه رجب در نظر داریم 110 از نکات زندگی امیرالمومین علی السلام را برای همه عاشقان اهل بیت منتشر کنیم همه دوستان با همراهی و نظرات خود ما را یاری دهید

قال على (علیه السلام):
«کُلُّ اَمْر ذى بال لَمْ یُذْکَرْ فیهِ اسْمُ اللهِ فَهُوَ اَبْتَرُ»;
«هر کار داراى اهمیّتى که بدون یاد خدا آغاز گردد، به سرانجام نمى رسد»(1).
شرح و تفسیر

یاد خداوند در تمام اعمال و گفتار انسان مؤثّر است و غفلت از آن نتیجه منفى دارد. بر این اساس در این روایت شریف توصیه به ذکر نام الله در هر کارى شده است و روشن است که منظور از بردن نام خدا و آغاز هر کارى به نام او، فقط گفتن بسم الله نیست، بلکه هدف این است که خداوند در تمام اعمال ما حضور داشته باشد، بدین جهت در این روایت، بر خلاف روایات مشابه، به جاى «لَمْ یُبْدَأْ»(2) جمله «لَمْ یُذْکَرْ» آمده است. که نه تنها در شروع کار، بلکه در ادامه کار هم ذکر الله لازم است.

چگونه خدا را یاد کنیم؟
«ذکر الله» و به یاد خالق و آفریدگار جهان هستى بودن انواعى دارد، برترین آن این است که انسان بداند او وجودى است وابسته، که بدون تکیه بر خداوند، حتّى براى یک لحظه، نمى تواند به زندگى خود ادامه دهد. وابستگى ما انسان ها، بلکه تمام موجودات جهان هستى به خداوند متعال، مانند وابستگى نور چراغ ها به منبع انرژى است که در ابتدا و ادامه نیاز به آن منبع دارد. اگر انسان به این مرحله از یاد خدا برسد و از آن غفلت نکند، بدون شک متحوّل و دگرگون مى گردد و دیگر به هیچ کس جز خدا تکیه نمى کند و امکان ندارد که آلوده به گناه شود; زیرا چنین انسانى همواره خویش را در محضر خدا مى بیند و تمام نعمت ها و در یک جمله هستى اش را از ناحیه او مى داند و روشن است که چنین انسانى هرگز گرفتار معصیت نمى شود. گناهان در لحظه هایى رخ مى دهد که انسان از خدا غافل مى شود(3). انسانى که دائماً به یاد اوست گناه نخواهد کرد.

1. بحار الانوار، جلد 73، صفحه 305 و جلد 89، صفحه 242.
2. جامع الصغیر، جلد 2، صفحه 277، حدیث 6284.
3. مباحث مختلف مربوط به غفلت; از جمله عوامل غفلت، عواقب شوم غفلت، نشانه هاى غفلت، راه هاى زدودن غفلت، غفلت مثبت و منفى و دیگر مباحث مربوطه را در کتاب اخلاق در قرآن، جلد دوم، صفحه 324 به بعد مراجعه فرمائید

سرچِشمه بت پرستی

برخى معتقدند بت پرستى از زمان حضرت نوع(علیه السلام) آغاز گشت و علل مختلفى داشته است. یکى از علل آن این است که وقتى انبیا و صالحان از میان مردم مى رفتند مردم به خاطر علاقه اى که به آن بزرگواران داشتند مجسمّه اى به یاد آنان مى ساختند تا یاد و خاطره آن بزرگان را هرگز فراموش نکنند.

 


امّا پس از گذشت یکى دو نسل مسأله یادبود به فراموشى سپرده مى شد و نسلهاى بعد به پرستش آن مجسمّه ها مى پرداختند و بدین شکل بت پرستى رواج پیدا کرد.(1) و لذا، در مورد پنج بتى که در آیه 23 سوره نوح آمده گفته شده که مجسمّه پنج تن از افراد صالح و نیکوکارى بوده که در فاصله زمانى بین حضرت آدم و نوح(علیهما السلام) زندگى مى کردند که به عنوان یادبود آن بزرگواران ساخته شده و به تدریج بر اثر فراموشى مسأله یاد بود، مورد پرستش قرار گرفته شد.(2)
البّته نظریّه دیگرى هم در مورد این بتها وجود دارد و آن این که; آنها به اشکال مختلف بوده است. بت «ود» به شکل مرد، و «سواع» به شکل زن، و «یغوث» به شکل شیر، و «یعوق» به شکل اسب، و «نسر» به شکل باز شکارى بوده است.(3) و شاید علّت انتخاب این اشکال براى بتهاى مورد پرستش این بوده که آنها را داراى قدرت و منشأ خیر و برکت مى دانستند و لذا مورد پرستش قرار مى دادند. همانگونه که مردم مصر قدیم رود نیل، که عامل رونق اقتصادى آنها بود، را مى پرستیدند. متأسّفانه آنها مسبّب الاسباب، یعنى خداوند قادر توانا را فراموش نموده، و در عالم اسباب گیر کرده بودند.
به هر حال، پس از طوفان نوح آن پنج بت در زیر گل و لاى پنهان شد و در دوران جاهلیّت آنها را پیدا کرده و دوباره شروع به پرستش آنها نمودند.(4) بتهاى دیگرى همچون لات و هبل نیز بر آن اضافه شد و همه را داخل خانه کعبه قرار داده و آنجا را مرکز بتها کرده، و بدین شکل دوباره بت پرستى شایع شد.
نتیجه این که دومین عکس العمل آنها دفاع همه جانبه از بت پرستى بود.
(1). مجمع البیان، ج10، ص137.
(2). ترجمه تفسیر صافى، ج6، ص 406 و 407.
(3). مجمع البیان، ج10، ص 138.
(4). مجمع البیان، ج10، ص 137.


مکر بزرگ

یکی از عکس العمل های قوم لجوج و عنود نوح در برابر آن حضرت(علیه السلام) مکر بزرگى است که خداوند متعال در آیه 21 و 22 سوره نوح(علیه السلام) از آن سخن گفته است. مى فرماید:


«قَالَ نُوحٌ رَّبِّ إِنَّهُمْ عَصَوْنىِ وَ اتَّبَعُواْ مَن لَّمْ یَزِدْهُ مَالُهُ وَ وَلَدُهُ إِلَّا خَسَارًا * وَمَکَرُواْ مَکْرًا کُبَّارًا; نوح (بعد از نومیدى از هدایت آنان) گفت: پروردگارا! آنها نافرمانى من کردند و از کسانى پیروى کردند که اموال و فرزندانشان چیزى جز زیانکارى بر آنها نیفزوده است. و (این رهبران گمراه) مکر عظیمى به کار بردند».
چند نکته در این آیه قابل تأمّل است: نخست این که مال چیز خوبى است و فرزند نعمت خدا، امّا گاه اینها وبال انسان مى شوند. افرادى را با چشم خود دیده ایم که اموال زیاد و فرزندان متعدّد داشته اند، امّا چون بچّه هاى خود را درست تربیت نکرده و با مسایل دینى آشنا نساختند وبال آنها شدند. نمونه اى از این افراد را در اواخر عمرشان دیدم که همان فرزندان تربیت نشده، تمام اموال پدر را از کَفَش درآورده بوده و پدر را راهى خانه سالمندان نمودند! البتّه گاهى هم مال و فرزند مایه افتخار و وسیله خدمت بیشتر و تقرّب افزونتر است. سعى کنیم وبال ما نشوند و مایه خسران و زیان نگردند.
نکته دیگر این که: منظور از «مکر کبار» که در این آیه به آن اشاره شده چیست؟ مفسّران قرآن در این زمینه بحثهاى زیادى کرده اند; ولى از آیه بعد استفاده مى شود که منظور از مکر بزرگ، نهادن بنیان بت پرستى و دفاع همه جانبه از آن بوده است. به آیه بعد توجّه فرمایید:
«وَ قَالُواْ لَا تَذَرُنَّ ءَاِلهَتَکُمْ وَ لَا تَذَرُنَّ وَدًّا وَ لَا سُوَاعًا وَ لَا یَغُوثَ وَ یَعُوقَ وَ نَسْرًا;(1) و گفتند: دست از معبودان خود برندارید (بخصوص) بتهاى «ود»، «سُواع»، «یغوث»، «یعوق» و «نسر» را رها نکنید».
آرى قوم نوح(علیه السلام) در مقابل تبلیغات پیامبرشان دست به مکر بزرگى زدند. و آن، دفاع همه جانبه از بتهایشان مخصوصاً پنج بت معروف بود که در آیه فوق نام آنها ذکر شده است. تبلیغات بت پرستان به نفع بت پرستى و بر علیه حضرت نوع(علیه السلام) به اندازه اى بود که صداى آن حضرت به گوش نمى رسید و تبلیغاتش بى اثر مى شد.
(1). سوره نوح، آیات 21 و 22.

مناظره امام رضا علیه السلام با عمران صابی (دانشمند شبه مادی)

هنگامی که بزرگ هیربدان از ادامة بحث بازماند، امام به حاضران رو کرد و فرمود: آیا در میان شما کسی هست که با اسلام مخالف باشد؟ اگر مایل است، بدون اضطراب و نگرانی سؤالاتش را مطرح نماید.


در این هنگام،«عمران صابی» که یکی از متکلمان معروف بود، برخاست و نزد حضرت آمد و گفت: ای دانشمندا بزرگ! اگر خودت دعوت به سؤال نمی کردی، من سؤال مطرح نمی کرد؛ چرا که من به کوفه، بصره، شام و الجزیره رفته ام و با علمای علم عقاید روبه رو شده ام، ولی کسی را نیافته ام که برای من ثابت کند خداوند یگانه است و قائم به وحدانیت خویش است. آیا اجازه می دهی همین مسئله را با تو در میان بگذارم؟
امام علیه السلام که تا آن روز با عمران صابی روبه رو نشده بود، ولی نامش را از مردم شنیده بود، فرمود: اگر در میان این جماعت عمران صابی باشد، تویی؟
گفت: آری، منم.
امام علیه السلام سؤال کن، امّا اعتدال را در بحث از دست مده و از کلمات ناموزون و انحراف از اصول انصاف بپرهیز.
عمران صابی: به خدا سوگند، من چیزی جز این نمی خواهم که واقعیت را برای من ثابت کنی تا به دامنش چنگ بزنم و از آن صرف نظر نخواهم کرد.
امام علیه السلام هر چه می خواهی، بپرس.
در این هنگام، حاضران ازدحام کردند و به یکدیگر نزدیک شدند. همگی گردن کشیدند و سپس سکوتی مطلق بر مجلس حکم فرما شد تا ببینند این مناظرة حساس به کجا می انجامد.
عمران صابی: از نخستین وجود در جهان هستی و مخلوقاتش با من سخن بگوی.
از قرائن استفاده می شود که منظور عمران صابی پاسخ به دو سؤال مهم در مسئلة خداشناسی بود: نخست این که خداوند چه هدفی از آفرینش داشت و چه کمبودی از او با آفرینش برطرف می شد؟ دیگر این که آیا آفرینش از عدم صورت گرفته و هیچ ماده ای قبل از آن نبوده؟ و چگونه این امر تصوّر است؟
امام علیه السلام اکنون که سؤال کردی، با دقت گوش کن. ما معتقدیم خداوند همیشه بوده و یگانه و واحد بوده و چیزی با او نبوده است.
سپس مخلوقات مختلف را ابداع فرمود. جهان را نه در چیزی برپا داشت و نه در چیزی محدود نمود و نه طرح و نقشه ای قبلاً در جهان بود تا مثل آن بیافریند. سپس مخلوقات را به گروه های مختلف تقسیم کرد: برگزیده و غیر برگزیده، مؤخّر و مقدّم، رنگ و طعم (و غیر آن). نه نیازی به آن ها داشت و نه به این وسیله ارتقای مقام می یافت (چرا که او وجودی است بی نهایت و نامحدود از هر نظر و چنین وجودی منبع تمام کمالات است و کمبودی ندارد تا با آفرینش موجودات برطرف گردد). آیا می فهمی چه می گویم ای عمران؟
عمران: بله مولای من.
امام علیه السلام بدان ای عمران، اگر خداوند برای نیازی جهان را آفریده بود، باید با قدرتی که داشت، چندین برابر این ها را بیافریند؛ چرا که هر قدر اعوان و یاوران (و عرصة حکومتش) بیشتر باشند، بهتر است و لذا می گویم آفرینش او برای رفع نیازی نبود (بلکه او فیاض است و ذات پاکش مبدأ انواع فیوضات، و آفرینش فیض وجود اوست).
سپس عمران دربارة علم خداوند به ذات پاکش در ازل و قبل از آفرینش موجودات کرد و چگونگی علم خداوند به آن ها بعد از وجودشان را جویا شد که اگر علم او از طریق «ضمیر» (و تصور و تصدیق درونی) باشد، ذاتش معرض حوادث می شود. پس پاسخ شنید که علم او علم حضوری است و موجودات نزد ذات پاکش حاضرند، و گرنه تسلسل لازم می آید؛ چرا که باید به آن علم نیز علمی داشته باشد.
سپس عمران از انواع مخلوقات سؤال کرد. امام علیه السلام آن ها را به شش گروه تقسیم فرمود: از محسوسات گرفته تا ماورای حس، و از جواهر گرفته تا اعراض، و از ذوات گرفته تا اعمال و حرکات. هر کدام آفرینش ویژة خود را دارند (و این تنوع خلقت دلیل بر عظمت قدرت اوست).
سپس پرسید: آیا این آفرینش گسترده در ذات او تغییری ایجاد نمی کند؟ گویا عمران گرفتار مسئله قیاس در فهم صفات خدا بود؛ چون می دید انسان هر کاری انجام می دهد؛ نوعی دگرگونی و تغییر در خودش به وجود می آید و تکامل می یابد یا مشکلی از مشکلاتش حل می شود. و خدا را به خود قیاس می کرد. امّا جواب شنید که یک وجود قدیم و ازلی که عین هستی مطلق است، دگرگونی در او معنا ندارد. او جامع جمیع کمالات است و نقصی در او وجود ندارد که با آفرینش مخلوقات برطرف گردد.
بعد عمران سؤال کرد که ذات خدا چیست؟
امام علیه السلام فرمود: او نور است (امّا نه نور ظاهری و حسّی، بلکه) نور به معنای هدایت کنندة همة مخلوقات و تمام اهل آسمان ها و زمین.
باز سؤالات دیگری در این باره که خدا کجاست و مانند آن مطرح کرد و جواب شنید که خداوند مکان ندارد.
چیزی نگذشت که وقت نماز فرا رسید. امام علیه السلام رو به مأمون کرد و فرمود: وقت نماز فرا رسیده است و باید به ادای فریضه بپردازیم.
عمران که از بادة روحانی سخن امام مست شده بود و باقی قدح در دست داشت، عرض کرد: مولای من، جواب مرا قطع مکن که قلبم نرم و آمادة پذیرش شده است!
امام علیه السلام فرمود: عجله مکن! نماز می خوانیم و باز می گردیم. امام علیه السلام وارد اندرون شدند و نماز را به جا آوردند، امّا مردم در بیرون پشت سر محمّد بن جعفر (عموی امام علیه السلام ) نماز خواندند.
بعد از ادای نماز، امام علیه السلام به مجلس بازگشت و عمران را صدا زد و فرمود: سؤالاتت را ادامه بده.
عمران: آیا ممکن است به این سؤالم پاسخ فرمایی که آیا خداوند به ذاتش وجود دارد یا به اوصافش؟
امام علیه السلام ضمن توضیحی او را به این حقیقت توجه داد که بسیاری از این اوصاف که می بینی، اوصافی است که بعد از آفرینش موجودات از ذات پاکش انتزاع می شود (مثلاً تا مخلوقی آفریده نشده بود، خالق، رازق، رئوف، رحیم، معبود و ... مفهومی نداشت. هر چند علم و قدرت بی پایان در او بود). بنابراین، ذات مقدس او حتی قبل از اوصاف (منظور صفات فعل است، مانند مثال های قبل، نه صفات ذات، مانند علم و قدرت) وجود داشته است.امام سپس به تشریح مفاهیم «ابداع» ، «مشیت» و «اراده» که یک حقیقت با سه عنوان اند، پرداخت و از نخستین ابداع در عالم هستی سخن گفت و جالب این که امام علیه السلام نخستین ابداع الهی را مسئلة «حروف الفبا» شمرد که کلمات همگی از آن تشکیل می گردند و این حروف به طور جداگانه مفهومی ندارند.[1]  
عمران پیوسته توضیحات بیشتری از امام علیه السلام می خواست و امام علیه السلام این سرچشمة فیاض علم، او را بهره مندتر می ساخت، تا رسید به آن جا که امام علیه السلام فرمود: آیا مطالب را خوب درک کردی ای عمران؟ عمران در میان تعجب حاضران عرض کرد: آری، به خوبی فهمیدم و شهادت می دهم خداوند همان گونه است که شما وصف کردید و وحدانیتش را ثابت نمودید، و نیز گواهی می دهم که محمّد صلی الله علیه و اله و سلّم، بندة اوست که به هدایت و دین حق فرستاده شده است. سپس رو به قبله به سجده افتاد و مسلمان شد. این جا بود که شگفتی حضار به اوج رسید.
نوفلی می گوید: هنگامی که علمای کلام مشاهده کردند عمران صابی که در استدلال بسیار نیرومند بود و هرگز کسی بر او بر او غلبه نکرده بود، در برابر امام علی بن موسی الرضا علیه السلام تسلیم شد، دیگر کسی از آنان نزدیک نیامد و از حضرت چیزی سؤال نکرد.
نقل کنندة این روایت، یعنی نوفلی، می گوید: مجلس تمام شد و مردم پراکنده شدند و من با جماعتی از دوستان در آن جا بودم. ناگهان محمّد بن جعفر به سراغ من فرستاد. نزد او رفتم، گفت: این نوفلی، دیدی چه شد؟ به خدا سوگند، من هرگز گمان نمی کردم علی بن موسی علیه السلام در چیزی از این مسائل وارد باشد و هرگز او را به این امور نشناخته بودم و نشنیده بودم که در مدینه از این مباحث سخن گفته باشد یا علمای کلام نزد او اجتماع کرده باشند!
سپس محمّد بن جفعر افزود: من می ترسم که این مرد (مأمون) به او حسد بورزد و او را مسموم سازد یا بلای دیگری بر سرش بیاورد. به او بگو از این امور خودداری کند.
نوفلی می گوید گفتم: او از من نخواهد پذیرفت. و این مرد (مأمون) می خواست او را امتحان کند تا بداند آیا چیزی از علوم پدرانش نزد او هست یا نه؟
گفت: به هر حال، از قول من به ایشان بگو: عمویت از این ماجرا خشنود نیست و دوست می دارد و مصلحت می بیند به دلایلی این راه ادامه ندهی.
نوفلی می گوید: هنگامی که در منزل خدمت امام علیه السلام رسیدم، ماجرای عمویش محمّد بن جعفر را گفتم. امام تبسمی پر معنا فرمود و گفت: خدا عمویم را حفظ کند. می دانم چرا از این ماجرا خشنود نیست.
سپس یکی از خادمان را صدا زد و فرمود: به سراغ عمران صابی برو و او را نزد من آور.
گفتم: فدایت شوم، محل او را می دانم کجاست. او هم اکنون میهمان بعضی از شیعیان است.
فرمود: اشکالی ندارد. او را سوار کن و نزد من بیاور.
هنگامی که عمران آمد، امام علیه السلام به او خوش آمد گفت و لباس فاخر و مرکبی به او هدیه داد و ده هزار در هم نیز به عنوان جایزه به او مرحمت فرمود. سپس دستور داد شام را حاضر کردند. مرا سمت راست خود و عمران را سمت چپ نشاند، تا شام پایان یافت. آن گاه به عمران رو کرد و فرمود: فردا نزد ما بیا. می خواهیم غذای مدینه برای تو تهیه کنیم. به این وسیله، حضرت او را مورد تفقد خاص خود قرار داد.
از آن به بعد، عمران مدافع سرسخت اسلام شد، به طوری که علمای مذاهب مختلف نزد او می آمدند و دلایل آن ها را باطل می کرد، تا این که ناچار از او فاصله گرفتند. مأمون نیز ده هزار درهم جایزه برای او فرستاد. فضل بن سهل وزیر مأمون نیز اموال و مرکبی برای او ارسال داشت. [2]
1.این تعبیر ممکن است اشاره به این باشد که خداوند در آغاز، مواد اصلی تشکیل دهندة عالم را که حکم الفبای عالم هستی را دارند، ایجاد کرد. این مواد به طور جداگانه بیانگر نظامی نیستند، امّا از ترکیب آن ها با یکدیگر موجودات مختلف پا به عرصة وجود می گذارند، همان گونه که از ترکیب الفبا لغات گوناگون به وجود می آید (دقت کنید).
2 .عیون أخبار الرضا، ج1، ص154- 178 (با تلخیص) ؛ بحار الأنوار، ج49، ص173- 177. کار مأمون و وزیرش سهل مسلماً برای حفض ظاهر بود.