


از هیبت قد کشیده ات می ترسند
از خشم میان دیده ات می ترسند
عباس، به پهلوانی ات قسم این لشکر
حتی ز سر بریده ات می ترسند...
گر چه از عشق فقط لطمه زدن را بلدیم
گر چه چندی است که بی روح تر از هر جسدیم
گر چه در خوب ترین حالت مان نیز بدیم
جز در خانه ی ارباب دری را نزدیم
روزگاری است که ما رعیت این خانه شدیم
سجده ی شکر بر آریم که دیوانه شدیم

آقا شروع من تویی بنام اسمت
مولا ،تموم آدما غلام اسمت
وقتی ، کشیدی دستتو رو سرم
شدم گدای دور حرم
تو میدونی که من یه روسیاهم
عشقم .. .
همه دلخوشیم همینه
یه روزچشام اینو ببینه
عزیز فاطمه دادی پناهم....

بمیرم آقاکفن نداری
چرا توسر در بدن نداری
تو زینت اهل آسمونی
حالا چرا پیروهن نداری...
من از تو دل نمیکنم
آقام اگه قابل بدونی
اگه میون عاشقات این دل مارو دل بدونی
من از تو دل نمیکنم
مگه میشه از تو جدا شد
مگه میشه به تو دل داد و بیخیال کربلا شد
تموم زندگیمو من مدیون دستای تو هستم
نمی دونم چه جوری شد ندیده من دل به تو بستم
ولی بدون هر جا باشم نشون نوکریت باهامه
تموم عالم بدونه هر جا باشم حسین آقامه

بمیرم آقاکفن نداری
چرا توسر در بدن نداری
تو زینت اهل آسمونی
حالا چرا پیروهن نداری...
دلتنگی هم چنان ادامه دارد...