درانتظارمنجی

درانتظارباران نیست آنکه بذری نکاشته

درانتظارمنجی

درانتظارباران نیست آنکه بذری نکاشته

حکایتی از ارادت علامه‌ طهرانی به امام‌ رضا (ع)

وقتی که در را بوسیدم ناگاه صدایی به گوشم خورد: آقا! چوب که بوسیدن ندارد. بر اثر این صدا از خود بی‌خود شدم و گفتم: چرا بوسیدن ندارد؟ کفش زوار حرم هم بوسیدن دارد؛ خاک پای زوار حرم هم بوسیدن دارد!

به گزارش موعود به نقل از فارس، اولیای الهى افرادى هستند که فعلشان از مرحله و مرتبه نفس گذشته و با حقیقت توحید متحد گشته است. آنها دیگر در مرتبه نفس، خواست‌‏ها، تمنیات و آرزوهایی که دیگر افراد به آن مبتلا هستند نیستند؛ بنابراین عمل آنها عمل حق، و کردارشان نیز فعل حضرت حق است؛ زیرا به واسطه نعمت عظماى الهى وجودشان در وجود او فانى شده است. کلمات و افعال اولیاء الهى و عارفان واصل و علماء بالله چون ستاره‌‏اى درخشان، راه انسان‌های حقیققت‌جو را روشن و در اثر متابعت، آنها را به سر منزل مقصود رهنمون می‌کند.

مرحوم علامه سیدمحمدحسین حسینی طهرانی در کتاب «مهر تابان» می‌نویسد: این حقیر معمولاً قبل از اقامت در شهر مشهد مقدس که تا تاریخ پنجم ماه مبارک رجب سال 1403 هجری قمری، سه سال و چهل روز به طول انجامیده است  معمولاً در تابستان‌ها با تمام فرزندان و اهل بیت، قریب یک ماه به مشهد مقدس مشرف می‌شدیم.

در تابستان سال 1393 قمری که مشرف بودیم و آیت‌الله میلانی و علامه طباطبایی هر دو حیات داشتند، و ما منزلی را در انتهای بازارچه حاج‌آقا‌جان در کوچه حمام برق اجاره کرده بودیم، و معمولاً از صحن بزرگ به حرم مطهر مشرف می‌شدیم. یک روز دو ساعت قبل از ظهر به حرم رفتیم، حال بسیار خوبی داشتم، برای ادای نماز ظهر به مسجد گوهرشاد رفتم و با چند نفر از رفقا به طور فرادی نماز ظهر را خواندم، همین‌که خواستم از در مسجد به طرف بازار که به صحن بزرگ، متصل بود و تنها راه ما بود خارج شوم، درِ مسجد را که متصل به کفشداری بود بوسیدم؛ و چون نماز جماعت ظهر در مسجد گوهرشاد به پایان رسیده و مردم مشغول خارج شدن بودند؛ چنان ازدحام و جمعیتی ازمسجد بیرون می‌‌آمد که راه را تنگ کرده بود.

در آن وقت که در را بوسیدم ناگاه صدایی به گوش من خورد که شخصی به من می‌گفت: آقا! چوب که بوسیدن ندارد. من نفهیدم در اثر این صدا به من چه حالی دست داد، عینًا مانند جرقه‌‌ای که بر دل بزند و انسان را بیهوش کند، از خود بی‌خود شدم، و گفتم: چرا بوسیدن ندارد؟ چوب حرم بوسیدن دارد، چوب کفشداریِ حرم بوسیدن دارد، کفش زوار حرم بوسیدن دارد؛ خاک پای زوار حرم بوسیدن دارد؛ و این گفتار را با فریاد بلند می‌‌گفتم ناگاه خودم را در میان جمعیت به زمین انداختم، و گَرد و غبار کفش‌ها و خاک روی زمین را بر صورت می‌‌مالیدم؛ و می‌گفتم: ببین! این‌طور بوسیدن دارد! و پیوسته این کار را می‌‌کردم و سپس برخاستم و به‌ سوی منزل روان شدم.

آن مرد گفت: آقا! من حرفی که نزده‌‌ام! من جسارتی که نکرده‌‌ام! گفتم: چه می‌خواستی بگویی؟! و چه دیگر می‌خواستی بکنی؟! این چوب نیست؛ این چوب کفشداری حرم است؛ اینجا بارگاه حضرت علی بن موسی الرضاست؛ اینجا مطاف فرشتگان است؛ اینجا محل سجده حوریان و مقربان و پیامبران است؛ اینجا عرش رحمان است؛ اینجا چه! و اینجا چه! و اینجا چه است!

گفت: آقا! من مسلمانم؛ من شیعه‌‌ام؛ من اهل خمس و زکاتم؛ امروز صبح وجوه شرعیه خود را به حضرت آیت‌الله میلانی داده‌‌ام!

گفتم: آنچه دارید برای خودتان مبارک باشد. امام از شما ادب می‌‌خواهد! چرا مؤدب نیستید؟! سوگند به خدا دست بر‌نمی‌‌دارم تا با دست خودم در روز قیامت تو را به رو در آتش افکنم!

در این حال یکی از دامادان ما (شوهر خواهر) به نام سید محمود نوربخش جلو آمد و گفت: من این مرد را می‌‌شناسم؛ از مؤمنان است؛ و از ارادتمندان مرحوم والد شما بوده ‌است!

گفتم: هر که می‌خواهد باشد؛ شیطان به واسطه ترک ادب به دوزخ افتاد!

در این حال من مشغول حرکت به سوی منزل بوده؛ و در بازار روانه بودم؛ و این مرد هم دنبال ما افتاده بود و می‌‌گفت: آقا مرا ببخشید! شما را به خدا مرا ببخشید! تا رسیدیم به داخل صحن بزرگ.

من گفتم: من که هستم که تو را ببخشم؟! من هیچ نیستم؛ شما جسارت به من نکردید؛ شما جسارت به امام رضا نمودید! و این قابل بخشش نیست!

بزرگان از علماء ما، علامه‌‌ها، شیخ طوسی‌ها، خواجه‌ نصیر‌ها، شیخ مفید‌ها، و ملاصدراها، همگی آستان‌بوس این درگاهند؛ و شرفشان در این است که سر بر این آستان نهاده‌‌اند؛ و شما می‌گویید:‌ چوب که بوسیدن ندارد!

گفت: غلط کردم! توبه کردم! دیگر چنین غلطی نمی‌کنم!

گفتم: من هم از تو در دل خودم ذره‌ای کدورت ندارم! اگر توبه واقعی کرده‌ای درهای آسمان به روی تو باز است.

ماجرای عجیب تولدومرگ قاتل ثامن‌الحجج(ع)

ابوالعباس عبدالله، ملقب به مأمون در سال 170 ق. از کنیزی بادغیسی به نام مراجل زاده شد، وی هنگامی که سیزده سال سن داشت هارون او را ولیعهد دوم خویش کرد. او که پس از قتل امین (برادرش) به سلطنت رسید، نحوه ی تولد و مرگ بسیار عجیبی داشت، به نحوی که برای عباسیان نیز کم سابقه و شاید بی سابقه بود!

به گزارش جهان، مامون که پس از دعوت از امام رضا (ع) به خراسان برای جلوگیری از قیام های علیه خود، این امام را در سال 198 ق. مسموم و به شهادت رساند، بی شک این شقاوت و قساوت را از پدر (هارون الرشید) و مادر خود به ارث برده بود و ریشه ای این خباثت را باید از زمان انعقاد نطفه ی وی جست و جو کرد که ماجرایی خواندنی دارد.
بنا به نقل از حیوه الحیوان دمیری؛ مامون پس از کشتن امین (برادر خود) با زبیده خاتون مادر وی ملاقات کرد و عذرهای فراوان خواست ولی هر چه عذرخواهی می نمود جوابی نمی شنید. در این بین متوجه شد که مادر زیرزبانی سخنانی می گوید ولی معنای آن را متوجه نمی شود. مأمون گفت: مادر مرا نفرین می کنی؟ گفت: نه. ولی مامون همچنان اسرار ورزید تا بداند مادرش چه می گوید!؟ تا این که زبیده چنین گفت: من به یاد می آورم مطلبی را که تمام مقدرات تور کشتن پسرم (حتی به قتل رساندن امام رضا (ع) توسط وی در آینده) از همان ماجرا رقم می خورد! و آن ماجرا این است:
شرط هایی کذایی!
روزی با پدرت شطرنج بازی می کردیم، به شرط آن که هر کس برد، آنچه از فرد بازنده خواست عملی کند. در این بین پدرت بر من پیروز گردید و شرط عجیب خود را برای گذاشت: وی (هارون الرشید) گفت: باید دور قصر را برهنه و عریان بگردی! و من هر چه عذر خواستم قبول نکرد و بالاخره خواسته ی او را عملی کردم.
پس از آن دوباره شروع به بازی کردیم و این دفعه من بر او غالب آمدم و به وی گفتم: باید در آشپزخانه قصر با قبیح ترین و زشت ترین کنیزان عمل زناشویی را انجام بدهی! و پدرت هر چه من را التماس نمود و حتی گفت که خراج یک سال مصر را به من می دهد، ولی من قبول نکردم و دست او را گرفتم و بردم میان آشپزخانه، و خوب گشتم و کنیزی بدشکل تر از مادر تو «راجل» پیدا نکردم و گفتم باید با این کنیز، آن عمل را انجام بدهی! او اجباراً این عمل را انجام داد و نطفه ی تو منعقد شد، حالا در ذهنم این ماجرا به یاد آمد و داشتم بر زیر لب به خود می گفتم: «لَعَن الله اللجاج»، خدا لعنت کند مرا که به فشار و اصرار سبب قتل پسر خودم شدم!
همانطور که ذکر شد بی شک نطفه ای که به این شکل، آن هم تنها بر سر قمار منعقد گردد حاصی از این بهتر (برادرکشی و امام کشی) نخواهد داشت.
مرگی عجیب!
مامون پس از دوران حکومت خود و انجام بی رحمانه ترین امور از جمله کشتار اعضای خاندان نبوی ؛ سرکوب قیام عای علوی و... سرانجام روزگار حکومت و زندگی اش در سال 218 ق به سر آمد و اجل او فرا رسید. ولی مرگ او نیز مانند تولدش منحصر به فرد بود!
مامون که پس از فتوحات روم راهی پایتخت خود بود، در مسیر بازگشت از چشمه ای بنام «بذیذون» که معروف به «عشیره» بود گذر نمود و به دلیل آب و هوای مناسب و منظره ی دلگشا و سبز و خرمی که داشت، مامون دستور داد در آنجا سپاه توقف کند تا از هوای این منطقه مدتی استفاده نمود و سپس راهی دیار خود گردند.
محمدباقر مدرس بستان آباد می نویسد: برای مامون روی چشمه جایگاه بسیار زیبایی از چوب آماده کردند و وی در آنجا می ایستاد و صافی آب را تماشا می نمود. در این هنگام که مامون غرق در تماشای آب بود، یک ماهی بسیار زیبا به اندازه ی نصف طول دست و نقره ای رنگ آشکار شد.
مامون گفت هر کس این ماهی را بگیرد یک شمشیر جایزه دارد. یکی از سربازان خود را به آب انداخت و ماهی را گرفت و بیرون آورد و همین که به تخت و جایگاه مامون رسید، ماهی خود را به شدت تکان داد و از دست او خارج شد و در آب افتاد. بر اثر افتادن ماهی در آب، مقداری از آب بر صورت و گلوگاه مامون رسید و در همان لحظه ناگهان لرزش بی سابقه ای تمام وجود او را فرا گرفت!
سرباز برای مرتبه دوم به آب پرید و ماهی را گرفت و مامون این بار دستور داد آن را کباب کنند. ولی لرز به طوری شدت یافت که هر چه لباس زمستانی و لحاف بر روی او می انداختند آرام نمی شد و پیوسته فریاد می زد: «البرد البرد» سرما سرما. در این بین ماهی را که بریان شده بود برایش آوردند ولی وی به حدی در ناراحتی و فشار بود که نتوانست حتی لقمه ای از آن را بخورد.
معتصم که برادر مأمون بود و پس از وی به حکومت رسید فوراً دستور داد تا برای وی پزشکان سلطنتی را حاضر کنند و وی را معالجه کنند. پس از معاینه مامون پزشکان گفتند: ما از معالجه ی وی عاجزیم! این حالت لرز و ضربان نبض بی شک نشانگر مرگ وی است و تا حالا در طب، مانند این بیماری رخ نداده است.
مامون که حالش بسیار وخیم شده بود و لحظه ای لرز و لحظه ای چنان تب می نمود که از بدنش مانند چشمه های جوشان عرق خارج می شد، دستور داد تا وی را به جای بلندی ببرند تا یک مرتبه دیگر سپاه و سربازان خود را ببیند.
در سفینه البحار، جلد 1، این گونه نقل است: شب بود، مامون را به جای بلندی بردند، همین که چشمش به سپاه بی کران در خلال شعاع آتش هایی که کنار خیمه ها افروخته بود افتاد و به رفت و آمد سربازان نگاهی کرد که همه با خود مشغول و از مامون بی خبرند یک مرتبه رو به آسمان کرده، گفت: «یا من لایزال ملکه ارحم من یزال ملکه» ای آن که پادشاهی او زوال پذیر نیست، رحم کن بر کسی که پادشاهیش به پایان رسیده.

سپس او را به جایگاه خودش بردند و معتصم (برادرش- خلیفه بعدی) کسی را گماشت تا شهادتین را به وی تلقین کنند. سپس آن مرد با صدای بلند کلمات شهادتین را می گفت و در این بین «ابن ماسویه» پزشک مخصوص مامون گفت: فریاد نکش. الان مامون با وضع موجودی که دارد فرق بین پروردگار و «مانی» نقاش را نمی شناسد و در همین بین مامون چشم هایش باز شد، چنان بزرگ و قرمز شده بود که هر بیننده ای را دچار وحشت می کرد و در همین حال می خواست «ابن ماسویه» را با دست خود فشار دهد ولی قدرت نیافت و چشم از دنیا بست.
این ماجرا در روز پنجشنبه هیجدهم رجب سال 218 ق. رخ داد و سپس جنازه ی او را به طرسوس حمل کردند و به خاک سپردند.

مجازات عمل
مامون هنگام خوراندند انار یا انگور زهرآلود به امام رضا (ع) خدا را به یاد نیاورد و با کمال بی شرمی بنا به گفته ابی صلت هروی، بر بالین امام (ع) حاضر گردید و با تزویر گریه می کرد، در حالی که امام مانند فردی مار گزیده و ماهی به خشکی افتاده به خود می پیچید...
در این هنگام مامون هیچ گاه فکر نمی کرد چه سرنوشتی برای وی رغم خواهد خورد به نحوی که سفینه البحار اظهار می کند شاید ظهور ماهی و آب در قبر امام هشتم برای تنبیه و آگاهی آن ملعون بوده است به نحوی که خداوند انتقام حجه خود را بوسیله ماهی خواهد گرفت و البته مدرس بستان آباد نیز می گوید: ممکن است این ادعا هم صحیح باشد که مرگ مامون به وسیله ی ماهی و لرز شدید به علت این بوده که امام رضا (ع) در اثر زهر، هنگام شهادت مانند ماهی به خاک افتاده می لرزیده اند و شاید این گونه به شهادت رساندن این امام مظلوم باید برای مامون که خود نظاره گرد بود پیش می آمده تا به عمق بی رحمی خود پی ببرد.
منبع:قدس آنلاین

پاسخ به یک‌سوال مهم درباره امام رضا (علیه السلام)

اگر فردی از نظر عقیده و عمل جرثومه فساد و انحراف بود و مانند هارون جنایتی به مانند قتل امام معصوم علیه السلام در پرونده اش ثبت شده بود ؛ چنین کسی به محض جدا شدن از این دنیا بلافاصله وارد جهنم برزخی می شود.

شاید این سوال به ذهن بیاید که آیا فاصله ای به این نزدیکی که میان قبر هارون (قاتل امام کاظم علیه السلام) و قبر شریف امام رضا (علیه السلام) وجود می تواند آثار و برکاتی را از آن حضرت برای آن ملعون به همراه داشته باشد؟

پاسخ این است که اگر عقاید فردی از جهت اصول دین و اعتقاد به امامت و ولایت حضرات معصومین درست باشد و در عمل دچار کاستی ها و معاصی شده باشد چنین همجواری ایی می تواند موثر باشد ( نمونه های فراوانی از این دست رخ داده و نقل هم شده است)

اما اگر فردی از نظر عقیده و عمل جرثومه فساد و انحراف بود و مانند هارون جنایتی به مانند قتل امام معصوم علیه السلام در پرونده اش ثبت شده بود ؛ چنین کسی به محض جدا شدن از این دنیا بلافاصله وارد جهنم برزخی می شود.

در روایت آمده است انسان که از دنیا می رود اگر اهل ایمان عمل صالح باشد قبر او (یعنی عالم برزخی که او با انتقال از این دنیا وارد آنجا می شود) باغی از باغهای بهشت خواهد بود و اگر اهل کفر و فساد بود قبرش گودالی از گودالهای جهنم.

امام صادق (علیه السلام) فرمود:
إِنَّ لِلْقَبْرِ کَلَاماً فِی کُلِّ یَوْمٍ یَقُولُ ... أَنَا رَوْضَةٌ مِنْ رِیَاضِ الْجَنَّةِ أَوْ حُفْرَةٌ مِنْ حُفَرِ النَّارِ.

قبر، عبارتی دارد که هر روز (مرتب) تکرار می کند؛ می گوید: من باغی از باغهای بهشت یا گودالی از گودالهای جهنم هستم.

البته واضح است این دوگانگی و اختلاف به نسبت افرادی هستند که در آن وارد می شوند.

نمونه ای واقعی برای این روایت که قرآن از آن خبر می دهد.

قرآن کریم در مورد قوم کافر و فاسد حضرت نوح (علیه السلام) تعبیری به کار می برد که ما را در فهم این روایت و آن قانون کلی بسیار یاری می کند. قرآن می فرماید: قوم کافر و جبّار نوح (علیه السلام) بعد از عصیان و نافرمانی گرفتار عذاب الهی شده و در آب فراوان غرق شدند و همینکه در آب غرق شدند و مردند وارد آتش جهنم شدند.«أُغْرِقُوا فَأُدْخِلُوا ناراً» غرق شدند و بلافاصله وارد آتش شدند.

یعنی با اینکه محل مرگ و دفن آنها آب بود اما آنها بلافاصله پس از هلاکت وارد جهنم برزخی خود شدند.

جریان هارون و مامون و دیگر ظالمان عالم نیز همین گونه است یعنی بلافاصله پس از مرگشان وارد جهنم برزخی خود می شوند و قرار گرفتن جسم پلیدشان در کنار حضرات معصومین علیهم السلام تاثیری در سوز و گداز آنها ندارد.

به علاوه اینکه خداوند متعال با جمله ای که به پیامبرش می فرماید کاملا روشن می کند که اگر کسی اهل ایمان و عمل صالح مبتنی بر آن ایمان نبود دعا و طلب مغفرت کسی حتی برترین مخلوقات الهی یعنی رسول خدا (صلی الله علیه وآله) هم در مورد او اثر نخواهد کرد.

«اسْتَغْفِرْ لَهُمْ أَوْ لا تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ إِنْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ سَبْعینَ مَرَّةً فَلَنْ یَغْفِرَ اللَّهُ لَهُمْ ذلِکَ بِأَنَّهُمْ کَفَرُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ اللَّهُ لا یَهْدِی الْقَوْمَ الْفاسِقینَ»

چه براى آنان آمرزش بخواهى؛ چه نخواهى [یکسان است‏] اگر براى آنان هفتاد بار هم آمرزش بخواهى، خدا هرگز آنان را نخواهد آمرزید؛ زیرا آنان به خدا و پیامبرش کفر ورزیدند و خدا گروه فاسقان را هدایت نمیکند.

منبع: مشرق

پیام امام رضا(علیه السلام) به حضرت عبدالعظیم(علیه السلام)

شیخ مفید(ره) پیام جامع و آموزنده‌ای را از امام رضا(علیه السلام) در کتاب خویش آورده که این پیام به وسیله حضرت عبدالعظیم(علیه السلام) به شیعیان و دوستداران اهل بیت(علیهم السلام)رسیده است.

یکی از مهم‌ترین، زیباترین و بنیادی‌ترین توصیه‌ها برای حفظ وحدت در میان مسلمین را می‌توان در پیام کوتاه، اما پرمحتوایی یافت که حضرت امام رضا(علیه السلام) به حضرت عبدالعظیم(علیه السلام) خطاب به شیعیان صادر فرموده‌اند.

این پیام که محتوای آن انطباق با آیات و مفاهیم قرآنی دارد، می‌تواند راهنمای دقیق برای آنانی باشد که حرکت در راه معصومین علیهم‌السلام را سرلوحه کار خود قرار داده و اعتلای نام اسلام و برپایی مجدد تمدن عظیم و الهیِ اسلام را به‌عنوان هدفی جدی در زندگی برگزیده‌اند.

هر بخش کوتاهی از این پیام عمیق، توصیه‌ای مهم به دوستداران اهل‌بیت علیهم‌السلام  را در خود جای داده است. «اجتناب از شیطان»، «راست‌گویی»، «امانت‌داری»، «سخن‌گفتن به‌جا»، «دوری از تفرقه» و «اطاعت از ولی‌امر» را می‌توان به‌عنوان محورهای اصلی این پیام ارزیابی کرد.

متن کامل فارسی و عربی این پیام ارزشمند را در ادامه می خوانید:

«ای عبدالعظیم از سوی من به یارانم سلام برسان و به ایشان بگو که شیطان را به خود راه ندهند و به آنان فرمان ده به راستی در گفتار و ادای امانت و آنها را فرمان ده در آنچه به کارشان نمی‌آید، خاموشی ورزند و ستیزه‌جویی کنار نهند و به یکدیگر روی آورند و به دیدار هم روند که موجب نزدیک شدن به من است و به در افتادن با یکدیگر خود را مشغول نسازند که من با خود عهد کرده‌ام هر که چنین کند و یاری از یاران مرا به خشم آورد از خدا بخواهم در دنیا سخت‌ترین عذاب را بدو رساند و در آخرت در شمار زیانکاران باشد و ایشان را آگاه ساز که خداوند نیکوکار آنها را خواهد بخشید و از بدکارشان در خواهد گذشت مگر کسی که به خدا شرک ورزیده یا دوستی از دوستان مرا بیازارد یا بدخواهی او به دل گیرد که اگر چنین کند خداوند او را نبخشاید تا از این اندیشه بد باز نگردد، اگر بازگشت (چه بهتر) و گرنه روح ایمان از دلش رخت بر بندد و از ولایت من بیرون رود و او را از ولایت ما بهره‌ای نخواهد بود و از این سرنوشت بد به خدا پناه می‌برم.»

«یَا عَبْدَالْعَظِیمِ أَبْلِغْ عَنِّی أَوْلِیَائِیَ السَّلَامَ وَ قُلْ لَهُمْ أَنْ لَایَجْعَلُوا لِلشَّیْطَانِ عَلَى أَنْفُسِهِمْ سَبِیلًا وَ مُرْهُمْ بِالصِّدْقِ فِی الْحَدِیثِ وَ أَدَاءِ الْأَمَانَه..ِ وَ مُرْهُمْ بِالسُّکُوتِ وَ تَرْکِ الْجِدَالِ فِیمَا لَایَعْنِیهِمْ وَ إِقْبَالِ بَعْضِهِمْ عَلَى بَعْضٍ وَ الْمُزَاوَره..ِ فَإِنَّ ذَلِکَ قُرْبَه..ٌ إِلَیَّ وَلَایَشْغَلُوا أَنْفُسَهُمْ بِتَمْزِیقِ بَعْضِهِمْ بَعْضاً فَإِنِّی آلَیْتُ عَلَى نَفْسِی أَنَّهُ مَنْ فَعَلَ ذَلِکَ وَ أسْخَطَ وَلِیّاً مِنْ أَوْلِیَائِی دَعَوْتُ اللهَ لِیُعَذِّبَهُ فِی الدُّنْیَا أَشَدَّ الْعَذَابِ وَ کَانَ فِی الْآخِرَه..ِ مِنَ الْخَاسِرِینَ وَ عَرِّفْهُمْ أَنَّ اللهَ قَدْ غَفَرَ لِمُحْسِنِهِمْ وَ تَجَاوَزَ عَنْ مُسِیئِهِمْ إِلَّا مَنْ أَشْرَکَ بِی أَوْ آذَى وَلِیّاً مِنْ أَوْلِیَائِی أَوْ أَضْمَرَ لَهُ سُوءاً فَإِنَّ اللهَ لَا یَغْفِرُ لَهُ حَتَّى یَرْجِعَ عَنْهُ فَإِنْ رَجَعَ عَنْهُ وَإِلَّا نُزِعَ رُوحُ الْإِیمَانِ عَنْ قَلْبِهِ وَ خَرَجَ عَنْ وَلَایَتِی وَ لَمْ یَکُنْ لَهُ نُصِیبٌ فِی وَلَایَتِنَا وَ أَعُوذُ بِاللهِ مِنْ ذَلِکَ»

منبع: پایگاه اطلاع رسانی آستان مقدس حضرت عبدالعظیم(علیه السلام)

سرنوشت «جعده» قاتل امام حسن مجتبی(ع) چگونه رقم خورد

«جعده» گمان می‌کرد همین که امام حسن(ع) را از میان بر دارد، عروس خلیفه می‌شود و دیگر همه چیز تمام است اما نمی‌دانست سرنوشت جوری رقم می‌خورد که دنیا به فرزندانش روی خوش نشان نخواهد داد.


«جعده» دختر اشعث بن قیس(1) که به همسری امام حسن(ع) در آمد، همان کسی است که فرزند بزرگ حضرت فاطمه(س) را با زهر قوی به شهادت رساند.

جعده که نفاق را از پدرش به ارث برده بود، در آرزوی همسری یزید دست به عمل شومی زد که ریشه‌دار بودن نفاق در این خاندان را پیش‌ از پیش نمایان ساخت، باید گفت که از تاریخ‌ ولادت‌ و وفات‌ او اطلاعی‌ در منابع‌ نیامده‌ است.

اما در جریان ازدواج امام حسن(ع) با جعده در روایات آمده است که امام علی(ع) ابتدا دختر برادر اشعث (سعید بن قیس) را برای امام حسن(ع) خواستگاری کرد، اما وقتی اشعث از این جریان با خبر شد، نزد برادرش رفت و او را از این کار منصرف کرد تا دختر سعید را به عقد پسر خود درآورد!

بعد از آن نزد امام علی(ع) آمد و اعلام کرد که دختری را که برای حسن خواستگاری کرده‌اید، زن پسر من است و در آن جا بود که با اصرار دختر خود را به عقد امام حسن(ع) درآورد (2) که از این ازدواج فرزندی حاصل نشد.

با این حال بعد از مدتی معاویه‌ با وعده مال بسیار و ازدواج‌ با یزید، جعده‌ را تطمیع‌ کرد تا شوهرش‌، امام‌ حسن مجتبی(ع) را که در آن زمان خانه‌نشین شده بود، زهر دهد و او نیز به طمع ثروت زیاد و عروس خلیفه وقت شدن چنین‌ کرد.(3)

تا اینکه روزی امام حسن(ع) روزه بود، جعده زهر را در شیر ریخت و در هنگام افطار به امام(ع) داد، امام مقداری از آن نوشید و بلافاصله زهر را احساس کرد و فرمود: «انا لله وانا الیه راجعون»، جعده‌ پس‌ از زهر دادن‌ به‌ امام‌ حسن(ع)، مورد نفرین حضرت‌ قرار گرفت.(4)‌

از آن پس، پیوسته لخته‌های خون بالا می‌آورد و این وضع 40 روز ادامه داشت تا سرانجام در روز 28 صفر سال 50 هجری پس از وصیت به برادرش، امام حسین(ع)، دار فانی را وداع گفت.

پس‌ از کارگر شدن زهر، معاویه‌ به‌ وعده مالی‌ که‌ به‌ جعده‌ داده‌ بود وفا کرد، ولی‌ به‌ ازدواج‌ او با یزید رضایت‌ نداد(5) و به‌ او گفت:‌ می‌ترسد فرزندش‌ را نیز مانند حسن ‌بن‌ علی‌ به‌ قتل‌ برساند.(6)

با نگاهی کوتاه به شرایط و اوضاع سیاسی اجتماعی آن روز در متوجه می‌شویم که جعده فریب وعده‌های معاویه را خوردند، نه اینکه جعده عاشق یزید باشد، بلکه چون خلیفه آن وقت معاویه بود و می‌خواست زن پسر خلیفه آن روز و خلیفه آینده شود، دست به چنین کاری زد و امام در این قضیه فدای توطئه معاویه و یزید شد.

در مورد سرنوشت جعده و زندگی او پس از امام حسن(ع) هم در تاریخ این طور آمده است:

جعده‌ پس‌ از امام‌ حسن‌ مجتبی(ع)، دو بار ازدواج‌ کرد، نخست‌ با «یعقوب ‌بن‌ طلحه بن‌ عبیدالله» (7) که‌ برای‌ او سه‌ پسر به‌ نام‌های‌ اسماعیل‌، اسحاق‌ و ابوبکر به ‌دنیا آورد؛ اسماعیل‌ و اسحاق‌ به‌ هنگام‌ حیات‌ پدر از دنیا رفتند.(8) دومین‌ بار پس‌ از کشته‌ شدن‌ یعقوب ‌بن‌ طلحه‌ (متوفی‌ 63) در واقعه حره‌ (9) با عباس ‌بن‌ عبدالله ‌بن‌ عباس‌ (فرزند ارشد ابن‌عباس‌) ازدواج‌ کرد و برای‌ او پسری‌ به‌ نام‌ محمد و دختری‌ به‌ نام‌ قریبه به‌ دنیا آورد که‌ از این‌ دو نیز نسلی‌ باقی‌ نماند.(10)

در گزارش‌ها آمده‌ که‌ قریشیان‌ به‌ هنگام‌ مشاجره‌ با فرزندان‌ جعده‌ آنان‌ را «بنی‌ مسمة الازْواج‌» -فرزندان‌ زنی‌ که‌ همسرانش‌ را مسموم‌ می‌کند- خطاب‌ می‌کردند.(11)

*پی‌نوشت‌ها:
1- «اَشْعَث‌ِ بْن‌ِ قَیس‌ِ کِنْدی»‌، از مردان‌ مشهور در تاریخ‌ نیمه نخست‌ سده اول هجری است، وی‌ بزرگ‌ قبیله پر نفوذ کنده‌، از آغاز مسلمانى‌ تا هنگام‌ مرگ‌ در بسیاری‌ حوادث‌ نقش‌ عمده‌ داشت‌ و مى‌توان‌ گفت‌ که‌ حضور او در پاره‌ای‌ مواقع‌ خود حادثه‌ ساز بود. ملک‌داری‌ و فرمانروایى‌ در خاندان‌ او سابقه‌ای‌ دراز داشت‌ و به‌ همین‌ سبب‌ توجه‌ به‌ وضع‌ و موقعیت‌ قبیله کنده‌ در شبه‌ جزیره عربستان‌، برای‌ شناخت‌ بسیاری‌ از رفتارها و مواضع‌ سیاسى‌ اشعث‌ مهم‌ است.
اشعث‌ به‌ عنوان‌ مهم‌ترین‌ بازمانده ملوک‌ کنده‌، در هر حادثه‌ای‌ به‌ دنبال‌ به‌ دست‌ آوردن‌ موقعیت‌ پیشین‌ نیاکان‌ خویش‌ بود، نکته‌ای‌ مهم است که باید از آغاز مطالعه زندگى‌ سیاسى‌ او تا به‌ هنگام‌ مرگش‌ همواره‌ به آن‌ توجه‌ کرد،
وی‌ هنگام‌ هجرت‌ پیامبر(ص‌) حدود 25 سال‌ داشته‌ است‌، از اخبار اشعث‌ تا پیش‌ از مسلمانى‌ او، این‌ اندازه‌ مى‌دانیم‌ که‌ وی‌ به‌ خونخواهى‌ پدرش‌، قیس‌ اشج‌، با بنى‌ مراد به‌ جنگ‌ برخاست‌، اما شکست‌ خورد و به‌ اسارت‌ درآمد و فدیه هنگفتى‌ که‌ آن‌ را 3 هزار شتر گفته‌اند، داد و آزاد شد.
اشعث‌ بن‌ قیس‌ نیز همراه‌ تنى‌ چند از بزرگان‌ کنده‌ به‌ مدینه‌ درآمد و اسلام‌ آورد،  به‌ هر حال «اسلام‌» اشعث‌ و کندیان‌ دیری‌ نپایید و تیره‌هایى‌ از کنده‌ که‌ از پیش‌ از وفات‌ حضرت‌ رسول‌(ص‌) سرکشى‌ را آغاز کرده‌ بودند، در زمره مرتدان‌ در آمدند، اشعث‌ نیز خود در پاسخ‌ زید بن‌ لبید که‌ خبر وفات‌ حضرت‌ رسول‌ (ص‌) و خلیفه شدن ابوبکر را به‌ او داد و خواستار بیعت‌ او بود، روی‌ خوشى‌ نشان‌ نداد امتناع‌ اشعث‌ از پاسخ‌ صریح‌ و روشن‌، نشان‌ از زیرکى‌ او دارد، گویا اشعث‌ منتظر سرکوب‌ این‌ تیره‌ها بود تا ریاست‌ خود را تثبیت‌ کند.
به‌ همین‌ سبب‌ وقتى‌ بازماندگان‌ دیگر تیره‌ها پس‌ از نبرد با زیاد به‌ سوی‌ اشعث‌ آمدند، او همراهى‌ و یاری‌ ایشان‌ را مشروط به‌ این‌ دانست‌ که‌ وی‌ را «ملک‌» خویش‌ گردانند و آنان‌ نیز او را «ملک‌» خواندند و تاج» بر سرش‌ نهادند.
نخستین‌ درگیری‌ کندیان‌ به‌ سرکردگى‌ اشعث‌ با سپاهیان‌ زیاد به‌ شکست ‌زیاد انجامید، اما سپس‌ اشعث‌ و کندیان ‌شکست‌ خوردند و به‌ قلعه‌ای‌ پناه‌ بردند، اشعث‌ که‌ به‌ دشواری‌ افتاده‌ بود، در برابر تسلیم‌ قلعه‌، برای‌ خود و خانواده‌اش‌ از زیاد امان‌ خواست‌ و زیاد پذیرفت‌، همچنین آمده است اشعث‌ در گرفتن امان‌ برای‌ خود و خانواده‌اش‌، با نیرنگى‌ کندیان‌ را استثنا کرد و به‌ همین‌ سبب‌ مورد لعن‌ و نفرین‌ ایشان‌ قرار گرفت‌ و حتى‌ به‌ او لقب‌ «عرف‌ النار» به‌ معنى‌ پیمان‌ شکن‌ داده‌ شد، اشعث‌ را با دیگر اسیران‌ به‌ مدینه‌ آوردند، اما ابوبکر آزادش ‌کرد و خواهر خود را به ‌ازدواج او ‌درآورد
اشعث‌ در دوره خلافت‌ عثمان‌ عامل‌ آذربایجان‌ شد و از کسانى‌ بود که‌ خلیفه‌ بر هر یک‌ از ایشان‌ ناحیه‌ای‌ را به‌ اقطاع‌ داد، چون‌ امیرالمؤمنین‌ على‌(ع‌) خلافت‌ یافت‌، اشعث‌ بر ولایت‌ آذربایجان‌ و ارمنیه‌ باقى‌ ماند، پس‌ از واقعه جمل‌، امام‌ على‌(ع‌) به او امر کرد تا اموال‌ آذربایجان‌ را تسلیم‌ کند، پس روایتى‌ که‌ در آن‌ از حضور او در جمل‌ یاد شده‌، صحیح‌ به‌ نظر نمى‌رسد، اما در جنگ‌ صفین‌ به‌ دستور امام‌ على(ع‌) حضور یافت.
درست‌ است‌ که‌ اشعث‌ در نبرد با سرکشان‌ شام‌ و عراق‌، به‌ امام‌ على(ع‌) پیوست‌، اما چنانکه‌ روایات‌ موجود نشان‌ مى‌دهد، امام‌ على‌(ع‌) و پیروان‌ صادق‌ آن‌ حضرت‌، به‌ وی‌ اعتمادی‌ نداشتند.
همچنین در گرماگرم‌ نبرد صفین که‌ معاویه‌ شکست‌ را نزدیک‌ مى‌دید، برادر خود عتبة بن‌ ابوسفیان‌ را با پیشنهاد ترک‌ جنگ‌ نزد اشعث‌ فرستاد، با آنکه‌ اشعث‌ در این‌ مذاکرات‌ امام‌ على‌(ع‌) را ستود و در باره ترک‌ مخاصمه‌ پاسخ‌ مثبت‌ نداد، اما در شب‌ لیلة الهریر که‌ نزدیک‌ بود سپاهیان‌ امام(ع‌) کار جنگ‌ را یکسره‌ کنند، اشعث‌ در جمع‌ کندیان‌ به‌ پا خاست‌ و ضمن‌ خطبه‌ای‌، با لحنى‌ مصلحت‌ جویانه‌ خواستار ترک‌ خونریزی‌ بیشتر شد، بنابر این‌ روایات‌ تا خبر خطبه اشعث‌ به‌ معاویه‌ رسید، دستور داد تا قرآن‌ هارا فراز نیزه‌ها کنن.
پس‌ از این‌ ماجرا اشعث‌ از امیرالمؤمنین‌ على‌(ع‌) به‌ تأکید مى‌خواست‌ که‌ پیشنهاد «دعوت‌ به‌ کتاب‌ الله» را بپذیرد و گفته‌اند که‌ او و گروهى‌ از کندیان‌ بیش‌ از هر کس‌ دیگری‌ خواستار ترک‌ مخاصمه‌ بودند، اشعث‌ همچنین‌ نظر معاویه‌ را در باب‌ قرار دادن‌ یک‌ حَکَم‌ از شام‌ و دیگری‌ از عراق‌ پسندید و همراه‌ کندیان‌ ابوموسى‌ اشعری‌ را برگزید و با حکمیت‌ ابن‌ عباس‌ یا مالک‌ اشتر به‌ عنوان‌ نماینده‌ از سوی‌ امام‌ على(ع‌) و عراقیان‌ مخالفت‌ کرد .
به‌ روایت‌ یعقوبى‌، وقتى‌ بر سر لقب‌ «امیرالمؤمنین‌» برای‌ امام‌ على‌(ع‌) هنگام‌ نوشتن‌ صلح‌ نامه‌ میان‌ نمایندگان‌ دو سپاه‌ اختلاف‌ افتاد، اشعث‌ از کسانى‌ بود که‌ خواستار محو این‌ لقب‌ در آن‌ نامه‌ شد و مالک‌ اشتر سخت‌ به‌ او اعتراض‌ کرد، به‌ هر حال‌ با ظهور گرایش‌ خوارج‌ که‌ امام‌ على‌(ع‌) تا سر حد ممکن‌ کوشید با ایشان‌ مدارا کند، اشعث‌ از کسانى‌ بود که‌ اعتقاد داشتند باید پیش‌ از آغاز دوباره جنگ‌ با معاویه‌، نخست‌ با خوارج‌ نهروان‌ جنگید، پس‌ از نبرد نهروان‌، امام(ع‌) یاران‌ را به‌ جنگ‌ با معاویه‌ خواند، اما اشعث‌ خستگى‌ از جنگ‌ را بهانه‌ کرد و سخنان‌ او نیز در سپاهیان‌ تأثیری‌ بسزا کرد و به‌ همین‌ سبب‌ امام(ع‌) راهى‌ کوفه‌ شد.
آخرین نکته‌ در زندگى‌ اشعث‌، مسأله ارتباط او با ابن‌ ملجم‌ و نقش‌ او در توطئه شهادت‌ امیرالمؤمنین‌ على(ع‌) است‌ که‌ از لابه‌لای‌ گزارش‌های‌ مغشوش‌ منابع‌ نمى‌توان‌ به‌ نتیجه قانع‌ کننده‌ای‌ دست‌ یافت‌، البته‌ امیرالمؤمنین(ع) به‌ اشعث‌ اعتمادی‌ نداشت‌؛ حتى‌ یک‌ بار امام‌ على(ع‌) بر منبر کوفه‌، با اشعث‌ به‌ تندی‌ سخن‌ گفت.(نهج‌البلاغه، خطبه 19)، همچنین‌ گفته‌اند یک‌ بار اشعث‌، امام(ع‌) را تهدید به‌ مرگ‌ کرد.
فرزند بزرگش‌ محمد، از ام‌فروه‌ خواهر ابوبکر، در دستگیری‌ حجر بن‌ عدی‌، صحابى‌ امیرالمؤمنین(ع‌) شرکت‌ فعال‌ داشت، او از امیران‌ مورد اعتماد زیاد بن‌ ابوسفیان‌ و ابن‌ زیاد بود و در دستگیری‌ و قتل‌ هانى‌ بن‌ عروه‌ و مسلم‌ بن‌ عقیل‌ در آستانه واقعة کربلا، شرکت‌ جست، فرزند دیگر او، قیس‌، از کسانى‌ بود که‌ امام‌ حسین‌(ع‌) را به‌ کوفه‌ دعوت‌ کرد، با این همه‌، به‌ لشکر شام‌ پیوست‌ و مکاتبه‌ با آن‌ حضرت‌ را انکار کرد، او همان کسی بود که‌ پس‌ از شهادت‌ امام‌(ع‌) جامه‌ از پیکر آن‌ حضرت‌ ربود، جعده‌ دختر اشعث‌ که‌ با نیرنگ‌ پدر به‌ همسری‌ امام‌ حسن‌ مجتبى‌(ع‌) درآمد، به‌ فریب‌ معاویه‌، آن‌ حضرت‌ را مسموم‌ کرد.
خانواده اشعث‌ حتى‌ تا قرن سوم هجری نیز در کوفه‌، در حوادث‌ سیاسى‌ غالباً به‌ نفع‌ حاکمان‌ نقش‌ داشتند و همواره‌ به‌ نیرنگ‌ بازی‌ شهره‌ بودند و چون‌ یکى‌ از ایشان‌ خواست‌ به‌ خدمت‌ امام صادق(ع‌) برسد، آن‌ حضرت‌ نپذیرفت.(تخلیص از دائرة‌المعارف بزرگ اسلامی)
2-ابی‌الفرج عبدالرحمن بن جوزی،صفحه 27
3-برای‌ نمونه‌ رجوع کنید به مفید، جلد‌ 2، صفحه‌ 16؛ ابن‌شهر آشوب‌، جلد‌ 3، صفحه‌ 202؛ اربلی‌، جلد‌ 2، صفحه 138ـ139
4-قطب‌ راوندی‌، جلد‌ 1، صفحه‌ 242
5- ابوالفرج‌ اصفهانی‌، صفحه‌ 48
6- مسعودی‌، جلد‌ 3، صفحه 182
7--بلاذری، جلد‌2، صفحه369
8-ابن‌سعد، جلد ‌5، صفحه‌123
9- همان‌، جلد ‌3، قسم‌1، صفحه‌ 152
10- همان‌، جلد‌5، صفحه‌231
11-رجوع کنید به ابوالفرج ‌اصفهانی، صفحه 31 به بعد