وقتی خدا بهشت معطر درست کرد از برگ گل برای تو پیکر درست کرد آب و گلت که نور و دو صد شیشه عطر سیب آخر تورا به شیوه دیگر درست کرد از تو تمام آمدنی ها شروع شد یعنی تو را میان آن همه سر درست کرد امد تمام هست تو را بی نظیر ساخت از آِه های ناب تو کوثر درست کرد با نام تو دریچه ای از آسمکان گشود بر بالهای مرده من پر درست کرد اصلاً برای درد کبودی که می کشی روز ازل دو چشم مرا تر درست کرد دست کریه یک نفر از عمر بودنت یک شاخه زخم یک گل پرپر درست کرد بانو مزار گم شده ات تا دم ظهور ازمن دلی شبیه کبوتر درست کرد
در می زنند فکر کنم مادر آمده
از کوچه ها بنفشه ترین مادر آمده
او رفته بود حق خودش را بیاورد
دیگر زمان خونجگری ها سر آمده
وقتی رسید اول مسجد صدا زدند
بیرون روید دختر پیغمبر آمده
سوگند بر بلاغت پیغمبرانه اش
با خطبه هاش از پس آنها بر آمده
سوگند بر دلایل پشت دلایلش
در پیش او مدینه به زانو در آمده
مردم حریف تیغ کلامش نمی شوند
انگار حیدر است که در خیبر آمده
***
وقتی که رفت از قدمش یاس می چکید
یعنی چه دیده است که نیلوفر آمده ؟
گنجینه های عرش الهی برای اوست
هرچند گوشواره اش از جا در آمده
در کنج خانه بستری آماده می کنم
در می زنند فکر کنم مادر آمده
..........................................................................................................................
آهسته می شوید یگانه همسرش را
با آب زمزم آیه های کوثرش را
آهسته میشوید غریب شهر یثرب
پشت وپناه وتکیه گاه و یاورش را
تنها کنار نیمه های پیکر خود
می شوید امشب نیمه های دیگرش را
آهسته می شویدمبادا خون بیاید
آن یادگاریهای دیوار ودرش را
پی می برد آن دستهای مهربانش
بی گوشواره بودن نیلوفرش را
می گوید اما باز مخفی می نماید
با آستینی بغضهای حنجرش را
در خانهی اوپهلوی زهرا ورم کرد
حق دارد او بالا نمی گیرد سرش را
با گریه های دخترانه زینب آمد
بوسد کبودی های روی مادرش را
برشانه های آفتابی اش گرفته
مهتاب هجده سالهی پیغمبرش را
دور از نگاه آسمانها دفن میکرد
در سرزمینهای سؤالی همسرش را
رگرد دردهای دلم را دوا کنی
حاجت به حاجت جگرم را روا کنی
برگرد تا که با همه ی مادری خویش
گندم برای سفره ی ما آسیا کنی
با ید تورا دوباره ببینم .....صدا کنم
باید مرا دوباره ببینی ......صدا کنی
خیلی دلم گرفته سر چاه میروم
برگرد خانه تا که مرا رو برا کنی
برگرد تا که طبق روال همیشه ات
قبل از خودت سفارش همسایه را کنی
این بچه ها بدون تو چیزی نمی خورند
برگرد تا دوباره خودت سفره وا کنی
از من مراقبند تو ناراحتم مباش
باید که افتخار به این بچه ها کنی
من هستم و به نیت نبش مزار تو...
اصلا نیاز نیست کمی اعتنا کنی
با ذالفقار بر سر خاکت نشسته ام
وقتش شده دوباره برایم دعا کنی
تولیت حریم بلندت با من است
با شرط اینکه تو نجفم را بنا کنی
رنگِ پاییز به دیوارِ بهاری افتاد
بر درِ خانه ی خورشید شراری افتاد
فاطمه ظرفیت کل ولایت را داشت
وقت افتادن او ایل و تباری افتاد
آنقدر ضربه ی پا خورد به در تا که شکست
آنقدر شاخه تکان خورد که باری افتاد
تکیه بر در زدنش درد سرش شد به خدا
او کنارِ در و در نیز کناری افتاد
بعدِ یک عمر مراعاتِ کنیزانِ حرم
فضه ی خادمه آخر به چه کاری افتاد
خواست تا زود خودش را برساند به علی
سرِ این خواستنِ خود دو سه باری افتاد
ناله ای زد که ستون های حرم لرزیدند
به روی مسجدیان گرد و غباری افتاد
غیرتِ معجرِ او دستِ علی را وا کرد
همه دیدند سقیفه به چه خاری افتاد
وقت برگشت به خانه همه جا خونی بود
چشمِ یاری به قد و قامتِ یاری افتاد
آنقدَر فاطمه از دست علی بوسه گرفت
بعد ازان روز دگر رفت و کناری افتاد
دست من نیست که گاهی بدنم می افتد
گاهی اوقات که راه نفسم می گیرد
چند تا لکه روی پیرهنم می افتد
باید این دست مرا خادمه بالا ببرد
من که بالا ببرم مطمئنم می افتد
دست من سر زده کافیست تکانش بدهم
مثل یک شاخه کنار بدنم می افتد
دست من نیست اگر دست به دیوار شدم
من اگر تکیه به زینب بزنم می افتد
سر این سفره محال است خجالت نکشم
تا که چشمم به دو چشم حسنم می افتد
هر که امروز ببیند گره مویم را
یا دیروز من و سوختنم می افتد
روز آخر شده و در دل خود غم دارم
دو پسر دارم و اما کفنی کم دارم