وقتی از کوچه نا امید شدند آتش و در به کارشان آمد
هرچه سیلی افاقه ای ننمود هیزم تر به کارشان آمد
ریسمان هست، دست حیدر هست این وسط آن غلاف کارش چیست
احتیاجی نبود اوّل کار دست آخر به کارشان آمد
هرچه در چنته شقاوت بود یک به یک پشت خانه رو کردند
بدتر از ضربه لگدها، میخ صد برابر به کارشان آمد
مرتضی، کوه استقامت و صبر هیچ طوری ز پا نمی افتاد
به در بسته خورده بودند و داغ همسر به کارشان آمد
تیغشان در غلافشان خشکید گر چه آن جا سر تو را نزدند
سال ها بعد در ته گودال تیغ و خنجر به کارشان آمد
چون که دیدند سینۀ ما را جز به این شعله ها نمی سوزند
خیمه های غروب عاشورا شعله ورتر به کارشان آمد
شهر بعد از تو جور دیگر شد کوچه های مدینه شد کوفه
آن چه اوّل سر تو آوردند بار دیگر به کارشان آمد
ناله در سینۀ بشکستۀ من زندانی ست
گریه هایم همه شب تا به سحر پنهانی ست
به پریشانی گیسوی حسینم سوگند
دل دریایی ام از دست غمت طوفانی ست
به خدا گریۀ من بر رخ و بر پهلو نیست
همۀ غُصۀ من آن که تو خود می دانی ست
چند روزی است علی سر به گریبان داری
چند روزی است جهان در نظرم ظلمانی ست
آن قدر هر دل شب در بر من آه مکش
ز چه رو تا به سحر دیدۀ تو بارانی ست
دردم این است تو بر رفتن من گریه کنی
لیک در خانۀ همسایۀ ما مهمانی ست
حال چون وقت جدایی است، رخم سیر ببین
زیر این نیلی سیلی رخ من پیدا نیست
داغت که با سکوت سبکتر نمی شود
حرفی بزن جواب که با سر نمی شود
تعریف کن، از اول تنهایی ات بگو
از هیچ کس برای تو مادر نمی شود!
از آفتاب آن طرف شهر، از اُحد
از اشک زیر سایه که دیگر نمی شود!
از مردم، از عیادتشان، راستی بگو
کی گفته بود «فاطمه بهتر نمی شود»؟
...
با آیه آیه آیۀ عمرت نوشته ای
بیخود مقام فاطمه کوثر نمی شود
میخواهم از غمت نخورم بر زمین ولی
هر بار میرسم جلوی در، نمی شود
در بسترت به چشم من انگار زینبی
آدم سه ماهه اینهمه لاغر نمی شود
من هیچ محض، خاطر این بچه ها بمان
باشد!؟ دوباره فاطمه، با سر: - نمیشود!
...و دست مادر و طفلش بـه دست یکدیگر
درست مـعـنی یک روح در دو تا پیکر
به سوی خانه روان توی کوچه ای خلوت
رسیــد فـاجـعه از رو به رو ... ولی بدتر
نـگاه کـرد به جز طفل و مادری تنها
کـسی نـبـود، خـدا را نـدید بـالا سر
جـلـوتــر آمـد و دستـی پلید بالا رفت
چـه شـد که کودک او داد زد: خدا! مادر!
مـیـان کـوچه و پـیـش نگاه فرزندش
همین که سخت زمین خورد گفت: یا حیدر!
سـیـــاه شـد همه جا، راه خانه را گم کرد
صـدای غم زده ای گفت: مادر! از این وَر
رسیــد خـسته و خاکی به خانه، اما شاد
کـه تـوی کـوچـه نیفتاد چادرش از سر
برهم بساط شادی کاشانه می زنی
وقتی که حرف رفتن از این خانه می زنی
کم کم که برگ برگ درخت می شود کبود
رنگ خزان به چهرۀ گلخانه می زنی
با هر نفس چو شمع سحر ذوب می شوی
آتش به بال کوچک پروانه می زنی
تنها زمان دیدن بابا به چهره ات
دیدم تبسمی که غریبانه می زنی
دیشب که خواب چشم مرا لحظه ای بود
دیدم دوباره موی مرا شانه می زنی